رها آزاد
هنوز دو ساعت به زمان افطار مانده است. آسمان فیضآباد ابری است و سرمایی که از برفباری روز گذشته به جا مانده، تقریبا جانسوز است. در یکی از چهارراهیهای شهر نو، دهها کودک دستفروش کنار جاده ایستادهاند و هر کدام مشتریها را سوی خود میکشانند. «خاله جان از مه بگیر، کم مانده خلاص میشه نان گرم است.» «خاله جان لطفن یکبار بیا ببین کلچهها را حتمن میگیری» «خاله جان ترکاری تازه است، ۲۰ افغانی هفت بسته.»
هیچ گاهی شهر فیضآباد این چهره را به خود ندیده است. فقط با یک گشتوگذار ساده میتوان صدها کودک دستفروشی را دید که در چهار راهها پرسه میزنند.
گزارش نهادهای بینالمللی از وضعیت فقر در افغانستان نگرانکننده است. بویژه فقر کودکان. مثلا این هشدار سازمان نجات کودکان که اعلام کرده بیش از یکسوم کودکان در افغانستان با گرسنگی شدید مواجهاند.
اما واقعیت میدانی بدتر از این است. دستکم در بدخشان کودکان دستفروش چهرهی نمایان فقر فراگیری هستند که هیچ گاهی سابقه نداشته است.
این ادعای من نیست. از هرکسی که پرسیده شود، جوابش همین است. مثل محمد عتیق که در گوشهای از خیابان غرفهی کوچک بولانی فروشی دارد. او دختر ۱۲ سالهاش را به عنوان کمکدستش آورده است. مروه بولانی را داخل کاغذ پیچیده و به مشتری میدهد.
عتیق گفت: «هنوز نمیتوانم به امی اولادهایم لباسهای عید بخرم. هرچه کار میکنم نمیشه، از کرایه خانه تا قرض و مریضی مادرشان خلاص نمیشم. واقعن وضعیت خراب است.»
به گفته مردم، در برخی خانوادهها اکنون دستکم یک کودک مجبور است کار کند تا بخشی از مخارج روزانه تامین شود.
امروز بیست و پنجم ماه رمضان است. فقط در یک چهارراهی کنار جاده چندین کراچی کوچک دیده میشود که روی آنها کلچههای خانگی، نان خشک، بولانی خانگی و غذاهای دیگر چیده شده است. کودکان یکییکی به موترها نزدیک میشوند و تلاش میکنند چیزی بفروشند. صدای بوق موترها، فریاد کودکان که مشتری صدا میکنند و رفتوآمد مردم، فضای چهارراه را پر کرده است.
با هرکدام از آنها که حرف زدم، داستانشان فقر بود. عمدتا کودکان بین ۷ تا ۱۷ سال.
به صمیمه، دختر ۱۳ سالهای که کنار کراچی دستیاش ایستاده بود، نزدیک شدم. چادرش را محکم دور سرش پیچیده بود. گاهی دستهایش را به هم میمالید و گاهی آنها را با بخار دهانش گرم میکرد. هنگام حرف زدن، بخار دهانش در هوای سرد به مه نازکی تبدیل میشد.
صمیمه امسال صنف شش مکتب را تمام کرده و به صف کودکان کار پیوسته است. «از مکتب فارغ شدم، مادرم گفت حالا که مکتب هم خلاص شد، باید همرای بیادرت کار کنی که روزگار پیش برود.»

عکس: رسانهی رخشانه
صمیمه امروز ۳۰ کلچه ورقی که بین مردم فیضآباد طرفدار زیادی هم دارد را برای فروش به یک خیابان شلوغ در شهر نو فیضآباد آورده است. او هر روز ساعت ۳ بعد از ظهر میآید و بعد از افطار، همراه با برادرش که نان خشک میفروشد، به خانه بازمیگردد. «روزانه ۳۰۰ و ۴۰۰ کار میکنیم.»
صمیمه در یک خانوادهی پنجنفری زندگی میکند و پدرش به صورت روزمزد کار میکند. محمد صالح، ۱۶ ساله و برادر او میگوید: «در وقتهای دیگر اینقدر فروشات نیست، اما رمضان که میشود زیاد است. از کوچه ما هشت نفر هستیم که هرکدام یک چیزی میفروشیم. در هر خانه یک یا دو نفر کار میکنند.»
صالح که صنف ۹ مکتب است، آرزو دارد خواهرش بتواند مثل او به مکتب برود و بهجای کار در خیابان، درس بخواند.
این روزها در شهر فیضآباد، بهویژه در چهارراههای پررفتوآمد، حضور کودکان دستفروش بهگونه چشمگیری افزایش یافته است. در بسیاری از چهارراهها، شمار این کودکان گاهی به ۳۰ تا ۴۰ تن میرسد؛ کودکانی که با بستههای دستمال کاغذی و کراچیهای پر از خوردنیهایی که در خانه آماده میشود، صف کشیدهاند.
کودکان زیادی مثل صمیمه و صالح را میتوان دید. چند چهارراهی بالاتر، با مصطفی ۱۴ ساله، کریم ۱۳ ساله و ثویبه ۱۴ ساله سهتن از کودکانی صحبت کردم که کراچی نسبتا بزرگی داشتند و سبزیجات تازه را میفروختند. هر سه عضو یک خانواده بودند و گفتند، اگر دستفروشی نکنند، نان برای خوردن در خانه ندارند.
ثویبه گفت، گاهی محتسبان امر بالمعروف به کودکان دستفروش دختر نیز درباره پوشش تذکر میدهند. «ما خودمان د غم پیسه پیدا کدن و اونا میگن حجاب. خودمان میفهمیم که حجاب را مراعات کنیم.»
چند متر آنطرفتر، رمزیه و شعیبه ۱۵ ساله نیز در کراچی دستیشان نان گرم تنوری را برای فروش به بازار آوردهاند. هردو همسايه هستند.
رمزیه دختر بزرگ خانواده ۶ نفرهشان است. میگوید پدرش در یکی از ولسوالیها در معدن کارگر روز مزد است. هرچند ماه به بعد خانه میآید به همین دلیل آنها مجبورند در نبود و دوری پدر کار کنند تا روزگارشان بگذرد.
واقعیت این است که فقر بیشتر از هر روز در افغانستان مردم را به کام سختی میکشاند. فرصتهای شغلی برای مردم از بین رفته است. شاید برای خیلی از خانوادهها، کار کودکان آخرین روزنه امید برای زنده ماندن شده است.
و حالا با نزدیک شدن زمان افطار، ازدحام چهارراهیها کمکم فروکش میکند. کودکان کراچیهایشان را جمع میکنند و هر کدام به خانه برمیگردند، اما چندین کودک هنوز کنار جاده ایستادهاند، چشم به موترهایی دوختهاند که آرام عبور میکنند تا شاید آخرین مشتریهای روز را پیدا کنند.

