آخرین زنگ مکتب؛ صبحها خودم را به خواب میزنم تا رفتن برادرانم به مکتب را نبینم (۳)
خاطرات مکتب را هنوز به جزئیات به خاطر دارم. روزهایی که هر صبح با شوق از خواب بیدار میشدم و لباس مکتبم را میپوشیدم و با انرژی زیاد مسیر نیم ساعتهی خانه تا مکتب را طی میکردم و یک روز هم غیر حاضری نداشتم.
بخوانید...Details





















