زیبا بلخی
او در خانوادهای چشم به جهان باز کرد که سالها در آرزوی فرزند پسر بود، اما یک دختر به جای آن آرزو نشسته بود. خانواده تصمیم گرفت این دختر باید شبیه پسری زندگی کند که چشم به راه آن بودند تا خانوادهاش احساس «کامل بودن» کند.
خورشید*۲۰ساله دختر چهارم یک خانواده است که هفت دختر دارد و فرزند پسر ندارد. خورشید از سه سالگی به خاطر دارد که موهایش را مانند پسرها کوتاه میکردند، لباسهای پسرانه به تنش میکردند و در خانه و بیرون، همه او را به عنوان یک پسر میدیدند.
این روایت، سرگذشت دختری است که سالها مجبور شده بار هویت جنسیتی تحمیلی را بر دوش بکشد. به تعبیر خودش، تجربه سالها خشونت روانی و اجتماعی؛ از زندگی برخلاف میل و نقش اجباری در قالب پسر در خانه، تا تحمل تمسخر، تحقیر و تجربه طرد شدن از سوی همسنوسالان خود در بیرون از خانه را داشته است.
به خاطر مصوونیت خورشید، محل دقیق زندگی او در این روایت نیامده است.
«خورشید کیست، دختر است یا پسر؟» این پرسشی بود که سالها در پشت نگاههای بسیاری از مردمی قرار داشت که او را از نزدیک نمیشناختند.
خورشید که بزرگتر شد، به راحتی فهمیده میشد او یک دختر است، اما لباسها و ظاهرش پسرانه بود. «همیشه سرم ریشخند (تمسخر) میکردند که او بچهگک چرا تو در مکتب دخترانه میایی. یا وقتی داخل صنف میشدم میگفتند بچه صنف ما آمد، یا میگفتند اگر دختر هستی چرا مثل دخترها لباس و مویهایت نیست. سالها در چوکی مکتب تنها مینشستم. تا صنف پنجم همین قسم بود دخترها میگفتند او بچه است و ما پهلویش نمیشینیم. در کوچه هم دخترها با من بازی نمیکردند، از من فرار میکردند، میگفتند برو تو با بچهها بازی بکن.»
با وجود اینکه خورشید در مکتب دخترانه درس میخواند، ظاهرش با سایر دانشآموزان تفاوت داشت. در حالی که دیگر دختران با لباس معمول مکتب مثل پوشیدن یک مانتوی سیاه و چادر سفید به مکتب حاضر میشدند، خورشید کرتی و پتلون سیاه میپوشید و تنها دستمال سفیدی دور گردنش میبست.
پدرش از کودکی خورشید را همهجا با خود میبرد، مادرش لباسهای پسرانه بر تنش میکرد و با نام پسرانهای که انتخاب کرده بود، صدا زده میشد. «وقتی طفل بودم و از مادرم پرسان میکردم چرا به من لباسهای پسرانه میپوشانی و مثل بچهها مویم را قیچی میکنی؟ باز میگفت چون ما این قسم تو را بیشتر دوست داریم و این قسم خوش میباشیم. میگفت وقتی تو را این قسم (این گونه) میبینم، فکر میکنم خداوند برای ما پسر داده.»
به گفتهی خورشید این هویت، نه انتخاب او بود و نه خواست قلبیاش، بلکه تصمیمی بود که به زندگیاش تحمیل شده بود.
در کوچه، بازار، مهمانی و حتا در مکتب دخترانه در میان همصنفیهایش او با لباس و ظاهر پسرانه ظاهر میشد و درس میخواند. در حالی که در درون خود احساس میکرد یک دختر است، سالها به خاطر خوشحالی پدر و مادرش با ظاهر پسرانه زندگی میکرد.
او روایت میکند که در سالهای نخست مکتب، بارها هدف تمسخر و تحقیر همصنفیهایش قرار گرفته است. دختران با اشاره و کنایه به او میخندیدند. از میان ۳۸ دانشآموز صنف، هیچکس حاضر نبود کنارش بنشیند. «من را ایزک صدا میکردند.»
با این که تحمل شنیدن چنین طعنههایی برای او تلخ بود، اما به گفتهی خورشید، برای او مهم این بود که پدر و مادرش خوشحال هستند.
اما همه چیز زمانی تغییر کرد که طالبان به قدرت رسیدند. خورشید هنگام بازگشت طالبان به قدرت، ۱۶ساله و دانشآموز صنف نهم بود.
خورشید، حتا در روزهای نخست حاکمیت طالبان با همان ظاهر گذشتهاش در کوچهها گشتوگذار میکرد. «در کوچه همگی میگفتند تو نمیترسی اگر یک روز طالبان خبر شوند تو دختر هستی و برت جنجال خلق شود.»
اما در سایه حاکمیت طالبان و در اولین روز حضور در مکتبی که خورشید در آن درس میخواند، به دلیل پوشش سابقش از ورود او جلوگیری کردند. «معلمهای مکتب گفتند برو و دیگر با این وضع نیایی حالا جمهوریت نیست این قسم بیایی هم خودت و هم ما در بلا میرویم.»
طالبان به شدت مخالف چنین کاری است. چندی پیش، این گروه، یک کودک دختری که سه سال با لباس و اسم پسرانه در رستورانی کار میکرد را بازداشت کردند.
دستکم برای خورشید در این مورد خیلی بد نشد. او میتوانست با هویت و پوشش دلخواه خود به مکتب برود. خورشید مانتو سیاه میپوشید و چادر سفیدی هم روی سرش میگذاشت. این یونیفرم معمول دختران دانش آموز در افغانستان بود. البته قبل از طالبان.
اما این وضعیت برای خورشید دیر دوام نکرد. او باید پوشش اجباری طالبان در مکتبهای دخترانه را رعایت میکرد. خورشید با این که موافق حجاب اجباری طالبان نیست، اما دستکم مجبور نبود تا زیر یک هویت تحمیلی زندگی کند.
خورشید وقتی موضوع را به پدر و مادرش گفت، آنها حتا پیشنهاد کردند در خانه بنشیند. «بسیار مخالفت کردند ولی من هم مقاومت کردم.»
به دلیل مسائل فرهنگی و اقتصادی شماری از خانوادهها داشتن پسر را نسبت به دختر ترجیح میدهند. در مواردی حتا این فرهنگ وضعیت تراژدیک هم به خود گرفته است. اتفاق افتاده که زنی به خاطر به دنیا آوردن دختر جان خود را هم از دست داده است.
والدین خورشید، حتا هنوز با هویت واقعی دختر خود کنار نیامدهاند. «تمام لباسها و کفشهای پسرانه خود را دور کردم تا مادر و پدرم به این حقیقت پی ببرند که من دیگر قرار نیست نقش پسر را بازی بکنم. هنوز هم من را بچهام گفته صدا میزنند و گاهی نام پسرانهام را میگیرند ولی باور دارم کم کم عادت میکنند که خود واقعی من را قبول بکنند. مادر و پدرم هنوز از من ناراحت هستند، از رفتار و گفتارشان درک میکنم.»

