رسانه رخشانه
  • خبر
  • گزارش
  • تحلیل و ترجمه
  • پرونده
  • روایت
  • گفت‌و‎گو
  • ستون‌ها
    • عکس
    • دادخواهی
    • آموزش
  • درباره
    • هیات امناء
    • اصول و خطوط کاری
English
پشتو
حمایت
نتایجی یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج جستجو
رسانه رخشانه
حمایت

قربانی کودک‌همسری؛ «هنوز خودم کودک بودم  که مادر شدم»

۵ سرطان ۱۴۰۵
قربانی کودک‌همسری؛ «هنوز خودم کودک بودم  که مادر شدم»

شمیم/ عکس: رسانه‌ی رخشانه

زحل آزاد

شمیم*، در انتهای راهروی شلوغ شفاخانه در انتظار نوبت داکتر نشسته بود. چهره‌اش بیشتر به یک دانش‌آموز مکتب شباهت داشت تا مادری که فرزندش را برای درمان به شفاخانه آورده باشد.

نگاهش کمتر به اطراف می‌چرخید. وقتی نزدیکش شدم و از او درباره کودکی که در بغل داشت پرسیدم، بدون آن‌که سرش را بلند کند، آرام گفت: «پسر خودم است.»

پاسخی کوتاه، اما گویای یک واقعیت تلخ؛ سال‌هایی که باید پشت چوکی‌ مکتب و در میان کتاب‌ها سپری می‌شد، اما به ازدواج زودهنگام، مادری پیش از وقت و تحمل خشونت خانوادگی گره خورده است.

داستان شمیم تنها روایت یک شخص نیست؛ بخشی از واقعیتی است که دختران زیادی در افغانستان درگیر آن هستند. 

این مطالب هم توصیه می‌شود:

تظاهرات فعالان حقوق زن در پارلمان ایرلند علیه عادی‌سازی طالبان و کودک‌همسری در افغانستان

 «فراتر از تاریکی»؛ نمایش مستند روایت زندگی، تبعیض و تاب‌آوری افراد دارای معلولیت در افغانستان در پارلمان بریتانیا

بر اساس اعلامیه‌ی صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل (یونیسف) با حاکمیت طالبان، حدود ۲.۲ میلیون دختر از آموزش در افغانستان محروم گشته‌اند. 

هرچند آمار تازه و تفکیک‌شده از ازدواج‌های زیر سن در سال‌های اخیر در دسترس نیست، اما یونیسف و نهادهای سازمان ملل هشدار می‌دهند که پس از بازگشت طالبان در ۱۵ اگست ۲۰۲۱، به دلیل محدودیت آموزش و فشار اقتصادی، خطر ازدواج‌های زودهنگام در افغانستان افزایش یافته است.

سرگذشت شمیم بازتاب همین نگرانی‌ها است؛ دختری که پس از بازماندن از مکتب، در نوجوانی ازدواج کرد و اکنون در ۱۷ سالگی، در حالی فرزندش را در آغوش می‌گیرد که می‌گوید آرزویش ادامه تحصیل و رفتن به دانشگاه بود.

شمیم، مادر یک کودک هفت‌ماهه است و در ناحیه ۱۳ شهر کابل زندگی می‌کند. او می‌گوید یک‌ونیم سال از ازدواجش می‌گذرد و تا صنف ششم درس خوانده است.

پس از محروم شدن از ادامه آموزش، با تصمیم خانواده‌اش به عقد مردی از نزدیکان پدرش درآمد. او صنف پنجم مکتب بود که کابل به دست طالبان سقوط کرد. یک سال را با امیدی که خودش آن را «واهی» می‌خواند سپری کرد؛ امید به اینکه دروازه‌های مکتب دوباره به روی دختران بالاتر از صنف ششم باز خواهد شد.

 اما این اتفاق نیفتاد و با آغاز زمستان ۱۴۰۳ و پایان سال تعلیمی، پدرش او را در بدل دو صد و پنجاه هزار افغانی به عقد مردی حدودا ۲۹ ساله از بستگانش درآورد. «… دختری ندارد و همسرش دیگر نمی‌توانست کارهای خانه را انجام بدهد. آن‌ها آنقدر به خانه ما رفت‌وآمد کردند که بلاخره پدرم برایشان جواب مثبت داد. در بهار همان سال نامزد شدم. خیلی گریه کردم و به خانواده‌ام التماس کردم که مرا شوهر ندهند، اما کسی گوش نداد. هر بار که مخالفت می‌کردم، در خانه دعوا می‌شد و حتی دو_ سه بار هم به خاطر همین مخالفت‌ها از سوی پدرم لت‌وکوب شدم.»

شمیم گفته است، روزهایش در خانه شوهر با کارهای سنگین و بی‌وقفه می‌گذرد؛ از شستن لباس‌ها و پختن غذا برای اعضای خانواده گرفته تا رسیدگی به کارهایی که به گفته خودش برای سن و سالش بسیار سنگین است. او در کنار این مسوولیت‌ها، از رفتارهای خشونت‌آمیز شوهرش نیز سخن می‌گوید و می‌افزاید که این شرایط، زندگی را برایش دشوار و فرساینده کرده است.

دو روز پس از نخستین دیدار شمیم در شفاخانه، به خانه‌اش رفتم. او در حالی که تلاش می‌کرد گریه کودک هفت ماهه‌اش را آرام کند، می‌گوید: «کارم شده پختن و شستن. بشکه‌های کلان کلان آب را پر می‌کنم و از چهار- پنج کوچه پایین‌تر، بالا می‌آورم، اما کسی راضی نیست و می‌گویند نازدانه هستی و کار یاد نداری. حتی اجازه ندارم به خانه مادرم بروم.»

شمیم، همانطور که سرگرم آرام کردن نوزادش است، با چشمانی اشک‌آلود ادامه می‌دهد: «یک روز کمرم خیلی درد می‌کرد. برادر شوهرم می‌خواست حمام برود و نتوانستم سطل آب را تا حمام برایش ببرم، برای همین خودش آن را برد. شب آن روز شوهرم مرا لت‌وکوب کرد و گفت چرا گذاشتی برادرم خودش کار کند؟ اگر همسایه‌ها ببینند چه می‌گویند؟ شرم است که یک مرد کارهای خانه را انجام بدهد.»

این‌ها تنها بخشی از دشواری‌هایی است که شمیم با آن روبه‌رو است. آنچه بیش از همه او را رنج می‌دهد، مادری کردن در سنی است که هنوز خود را برای آن آماده نمی‌داند.

 او می‌گوید از بغل کردن فرزندش می‌ترسد، نگران است از دستش بیفتد و هنوز نمی‌داند چگونه باید از او مراقبت کند. «وقتی گریه می‌کند، من هم با او گریه می‌کنم. مریض شود، نمی‌فهمم چه باید بکنم. وقتی تازه به دنیا آمده بود، اصلاً بلد نبودم چگونه بغلش کنم یا شیرش بدهم. تا یک‌ماهگی پسرم، مادرم هر روز به خانه ما می‌آمد و کمکم می‌کرد.»

او آرزو داشت معلم شود و روزی به روستایشان در ولایت پروان برگردد تا به دختران آنجا درس بدهد؛ اما با بسته شدن دروازه‌های مکتب، این آرزو جای خود را به ازدواج زودهنگام و کودک مادری داد.

شمیم هنوز هم وقتی از رویاهایش و مکتب حرف می‌زند، چشمانش برق می‌زند. او با هیجان می‌گوید: «به مضمون دری خیلی علاقه داشتم، به شعر و کتاب‌های داستان. همیشه می‌خواستم دانشگاه بروم. در قریه ما دخترها خیلی کم به مکتب می‌روند و من در رویاهایم همیشه خودم را در حال درس دادن به آن‌ها تصور می‌کردم.»

با گفتن این حرف‌ها، دوباره سرش را پایین می‌اندازد و کودکش را که دیگر گریه‌اش خاموش شده، در گوشه اتاق می‌خواباند. با حسرت می‌گوید: «وقتی دخترهای هم‌سن خودم را می‌بینم که هنوز درس می‌خوانند، جگر خون  می‌شوم. اگر ازدواج نمی‌کردم، شاید مثل خیلی‌ها کورس می‌رفتم یا در مکتب‌های مخفی درس می‌خواندم. اما این‌طور نشد و در عوض مادر شدم، آن هم در سنی که خودم هنوز طفل بودم.»

یک ماه پیش، دفتر هماهنگ‌کننده‌‌ی کمک‌های بشردوستانه سازمان ملل متحد در افغانستان (اوچا) گفته است که میزان مرگ‌ومیر مادران در افغانستان حدود ۶۰۰ مورد مرگ در هر ۱۰۰ هزار تولد زنده است.

تولد در سن پایین یکی از عوامل اصلی مرگ‌و میر مادران در افغانستان است.

 قبلا بخش زنان سازمان ملل متحد در افغانستان ‏درباره‌ی افزایش مرگ‌ومیر مادران و نرخ بالای ‏زایمان در میان دختران نوجوان به‌دلیل ازدواج ‏زودهنگام هشدار داده است.‏

شمیم می‌گوید دوره بارداری برایش بسیار دشوار بوده است. در ماه‌های نخست از سوزش شدید هنگام ادرار و حالت تهوع شدید رنج می‌برد و در ماه‌های آخر نیز دردهای مفصلی و عضلانی، شب‌ها برایش بی‌خوابی و بی‌قراری به همراه داشته است.

کنار آمدن با تغییرات بدنش نیز برای او آسان نبود. «از خودم بدم می‌آمد و از شکمی که هر روز بزرگ‌تر می‌شد. خجالت می‌کشیدم بیرون بروم و بیشتر وقت‌ها در خانه می‌ماندم. خیلی افسرده شده بودم.»

در همان حال، از او انتظار می‌رفت تمام مسوولیت خانه را نیز تنهایی به دوش بکشد. او علاوه بر کارهای روزمره، در هفته دو تا سه بار از مهمانان خانواده شوهرش نیز پذیرایی می‌کرد: «همین که بوی غذا، روغن یا پیاز به بینی‌ام می‌خورد، حالم بد می‌شد و آن‌قدر استفراغ می‌کردم که دیگر هیچ توانی برایم نمی‌ماند.»

زایمان نیز برای شمیم تجربه‌ای دشوار و هراس‌آور بود. او می‌گوید نزدیک به دو شبانه‌روز درد کشید. «بعد از چاشت بود که به شفاخانه رسیدیم. داکتر گفت لگنت کوچک است و ممکن است نیاز به عمل جراحی باشد. حتی گفت احتمال دارد جان طفل هم در خطر باشد. خیلی ترسیده بودم. از عملیات می‌ترسیدم. هر لحظه که دردم شدیدتر می‌شد، با خودم می‌گفتم کاش خدا جانم را بگیرد و خلاص شوم.»

او ساعت‌های طولانی را در شفاخانه با درد سپری کرد و به دلیل تهوع شدید، قادر به خوردن یا نوشیدن چیزی نبود. «همه می‌گفتند باید چیزی بخوری تا هنگام زایمان توان داشته باشی، اما نمی‌توانستم. هر چیزی می‌خوردم استفراغ می‌کردم و هیچ جانی در بدنم نمانده بود.»

سرانجام، پس از ساعت‌ها تحمل درد و انتظار، پزشکان تشخیص دادند که زایمان طبیعی ممکن نیست و او تحت عمل جراحی قرار گرفت. «قبل از رفتن به اتاق عمل، از شدت تهوع و گریه از حال رفتم. وقتی به هوش آمدم، دیدم زیر شکمم را عمل کرده‌اند و جراحی شده‌ام.»

یادداشت: شمیم* نام مستعار است

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • درباره رخشانه
  • هیات امناء
  • اصول و خطوط کاری
  • تماس با ما
FR Fundraising Badge HR

Registered Charity No 1208006 and Registered Company No 14120163 - Registered in England & Wales - Registered office address: 1 The Sanctuary, London SW1P 3JT

Copyright © 2024 Rukhshana

پشتو English
نتایجی یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج جستجو
  • خبر
  • گزارش
  • تحلیل و ترجمه
  • پرونده
  • روایت
  • گفت‌و‎گو
  • ستون‌ها
    • عکس
    • دادخواهی
    • آموزش
  • درباره
    • هیات امناء
    • اصول و خطوط کاری