سیدعبدالکریم هاشمی
برای اهدای کتابهایی که مطالعه کرده بودم و فکر کردم صاحب جدید لازم دارد، به مکتبی رفتم که از صنف چهارم تا فراغت از مکتب آنجا بودم. زمانی که وارد مکتب شدم، صدای خنده و شلوغی دانشآموزان خاطرات دوران مکتب را در من زنده کرد.
اما واقعا چشمدیدم چیزی نبود که با خاطراتم همخوانی داشته باشد. همهی دانشآموزان ظاهری داشتند که تا چند سال قبل در مکاتب ممنوع بود. احساس کردم وارد یک مدرسه دینی شدهام. کودکان با لباس افغانی و آنهایی که از نظر جسمی بزرگتر بودند، لنگی بر سر داشتند.
برعکس متوجه نگاه عجیب کودکان به خودم شدم. آنها تعجب کرده بودند که چگونه بدون دستار یا کلاه و این پوشش وارد مکتب شده بودم.
سرمعلم مکتب از کتابهای اهدایی استقبال کرد. اما معمای نگاه عجیب دانشآموزان ذهن مرا درگیر کرده بود. از سرمعلم این را پرسیدم. او کوتاه جواب داد: «ظاهرت» منظورش پوشش من بود. گفت، قوانین تغییر کرده و کسی اجازه ندارد بدون دستار یا لنگی وارد مکتب شود.
بعد از چند روز، حرفی از آن روز در خانه به میان آمد. برادرم که دانشآموز دوازدهم همان مکتب است، گفت بارها خیلی از دوستانش را اجازه ورود به جلسه امتحان ندادهاند، چون آنها کلاه و لنگی نداشتند. متوجه شدم مکاتب دیگر تبدیل به مدرسههایی شده که در خدمت طالبان است. طالبان بهطور سیستماتیک، مدیران مکاتب که از دوران جمهوریت بودند را خانه نشین و اساتید دوران جمهوریت را زیر نام اضافه بست از کار بیکار و جایشان را با ملاها پر کرده است. کسانی که ماندهاند، چارهای جز اطاعت از دستورات طالبان ندارند.
روزی به طور اتفاقی استادی را پیدا کردم که از صنف هفت تا نهم آموزگار ریاضی ما بود. او را طالبان از کار برکنار کرده بود؛ از ناچاری در مقابل قومندانی امنیه طالبان عریضهنویسی می کرد.
بعد سقوط افغانستان به دست رژیم طالبان، تمام سیستم آموزشی مکاتب کاملاً تغییر کرده است. از نوع لباس دانشآموزان گرفته تا تلاش برای مهندسی افکار آنها. به عنوان مثال، در مکاتب برای دانشآموزان صنفهای بالاتر سیمینارهای «امارت شناسی» و نامهای مشابه به این برگزار میکنند. در این مورد با دانشآموزی صحبت کردم که به من گفت، آموزههای بسیار بدی در مورد نظامهایی مثل جمهوری به خورد دانشآموزان داده میشود.
وضعیت در صنفهای پایین نیز مشابه است. به طور سیستماتیک افکار طالبانی در مکاتب به دانشآموزان القا میشود.
با دو کودک از اقوام من که صنف چهارم و پنجم هستند، صحبت کردم. یکی از کودکان گفت، از وزارت معارف دستور آمده که کودکان تیمهای «ترانه» تشکیل دهند.
ترانه نوعی موسیقی مخصوص طالبان است و البته برای مردم افغانستان یادآور روزهای جنگ، انتحار و انفجارهای مرگبار طالبان.
او با شوق میگفت که میخواهد در این تیمها وارد شود تا ترانه اجرا کند و بخشی از یک ترانه را برای من خواند که در آن از جهاد یاد شده بود و تعریف زیادی از آن شده بود. از او پرسیدم که از جهاد چه میداند؟ او در مورد جهاد فقط این را میدانست که اگر کشته شود، وارد بهشت میشود و هر چه بخواهد در بهشت برای او حاضر میشود.
واقعا نگران شدم. او فقط صنف پنجم بود. نگران از این که چرا ذهن یک کودک صنف پنجم درگیر چنین موضوعاتی شود که پیامدی جز خشونتورزی بیشتر ندارد.
با دوام این وضعیت، سناریوهای زیادی را از آینده افغانستان میتوان تصور کرد. تلخترین سناریو این است که نسل آینده با آموزههای سیاه طالبانی بزرگ شوند. نسلی که میتوانست آینده روشن افغانستان باشد، به نیروهای شری تبدیل شوند که به انتحار افتخار کنند.
یادداشت: مسوولیت محتوایی نوشتههای وارده به دوش نویسندگان آن است.

