رها آزاد
در هفته سه تا چهار روز به خانههای مردم میرود و هر کاری که پیش بیاید، انجام میدهد؛ از کالاشویی و نانپزی گرفته تا صفاکاری و قالینشویی. نه سختی کار برایش مهم است و نه آسانیاش؛ فقط مهم این است که کار باشد. بهندرت پیش میآید که درآمدش به دوصد افغانی برسد، ولی وقتی چنین روزی فرا میرسد، برایش روزی سرشار از خوشی میشود.
این روایت حکیمه*، زن ۳۵ ساله و همسر یکی از نیروهای امنیتی حکومت سابق افغانستان است؛ مردی که همزمان با سقوط بدخشان به دست طالبان در سال ۱۴۰۰، در نبرد با نیروهای این گروه در ولسوالی وردوج جان باخت.
شوهر حکیمه به عنوان سرباز ارتش ملی برای دفاع از آزادی کشور از دست طالبان سینه سپر کرد. وقتی گلولهای از جانب طالبان او را زمینگیر کرد، ممکن است هرچیز دیگری در آن لحظه به ذهنش خطور کرده باشد، آیا به گرسنه ماندن خانوادهاش هم فکر کرد؟
اما با حاکمیت طالبان، این سرنوشت بر سر خانوادهاش آمد. حکیمه اگر یک روز در خانههای مردم کار نکند، خود و فرزندانش گرسنه خواهند ماند. «اگر کار نکنم، گشنه میمانیم.»
طالبان دامنهی فعالیتهای زنان را با محدودیتهای گستردهای مواجه کردهاند و بسیاری از مشاغل و نقشهای اجتماعی برای آنها ممنوع شده است.
حکیمه دستکم روزانه سه تا چهار ساعت، دو دختر کوچکش را تنها در خانه رها میکند و دروازه را از بیرون روی آنها قفل میکند. وقتی شوهرش کشته شد، دختر دومش هنوز به دنیا نیامده بود. او پا به ماه بود که خبر کشته شدن شوهرش را شنید.
با حکیمه وقتی برای قالینشویی به خانهی یکی از همسایهها آمده بود، حرف زدم. دستش در کار بود، کاسهی چشمانش پر از اشک و سختی زندگی خود را بازگو میکرد. «از وقتی شوهرم شهید شده، خوار و زار شدیم هم خودم و هم اولادهایم.»
حکیمه مادر سه فرزند است. یک پسر و دو دختر. «چند هفته بعد از شهادت شوهرم گفتم میروم طفل را سقط میکنم. گفتم وقتی پدرش نیست، خوب است خودش هم نباشد، چون بدون مهر پدر کلان میشه.»
اما سرانجام جرأت نکرد دست به چنین کاری بزند. تصمیم گرفت دخترش را به دنیا بیاورد.
حکیمه هنوز عکسها و تسبیح شوهرش را در خانه نگهداری میکند. میگوید، وقتی دختر بزرگ شد، این نشانیها را از پدرش به او نشان خواهد داد. به او خواهد گفت، پدرش تا آخرین لحظه ایستاد که طالبان بر سرزمین بدخشان حاکم نشوند. «وطن را بسیار دوست داشت. اما وطنفروشان او را فروختند و قربانی خاکی شد که عاشقش بود.»
پس از کشته شدن شوهر حکیمه، او دشواریهای زیادی را پشت سر گذاشته است. از تصمیم دشوار به دنیا آوردن دخترش تا ایستادن در مقابل تصمیم دیگران که باید همسر دوم یکی از برادران شوهرش میشد. اجبار زنان به ازدواج با یکی از بستگان شوهر پس از مرگ او، یکی از سنتهای دیرینه و تبعیضآمیز در برخی مناطق افغانستان است که همچنان حقوق و آزادیهای اساسی زنان را نقض میکند.
حکیمه اکنون همراه سه فرزندش در خانهای کرایهای در یکی از مناطق فقیرنشین شهر فیضآباد زندگی میکند. حکیمه ماهانه دو هزار افغانی باید کرایه خانه بپردازد. گاهی به سختی میتواند کرایه خانه را پرداخت کند. آن هم به کمک پسر ۱۳ سالهاش که دستفروشی میکند.
دو دختر دیگرش پنج و هفت سالهاند. روزهایی که حکیمه برای کار به خانههای مردم میرود، آنها ساعتها در خانه تنها میمانند. دختر هفت سالهاش گاهی هنگام تنها ماندن در خانه گریه میکند. آرزو دارد مکتب برود. حکیمه تصمیم ندارد امسال هم دختر ۷ سالهاش را شامل مکتب کند، زیرا کسی را ندارد که از دختر کوچکترش مراقبت کند.
وقتی صحبتهایم با حکیمه پایان یافت، او همچنان سرگرم شستن قالین بود. دستهایش از کار ترک خورده بود.
با حاکمیت طالبان بر افغانستان، خانوادههای نیروهای امنیتی پیشین زندگی دشواری دارند. نگاه طالبان به آنها خصمانه است.

