حاشیه نویس*
سلمان، ساعت پنج صبح، قبل از آن که نور آفتاب بر تاریکی آسمان غبارآلود تهران چیره شود، راه میدانی را پیش میگیرد که محل تجمع کارگران است. در این بزنگاه هیچ چیزی نمیتواند مانع او شود، نه سرما نه هم ناتوانی. او یکی از هزاران کارگر مهاجر افغانستانی است که نانشان را از عمق دیوارهای بتنی، کورههای آجرپزی یا داربستهای آویزان در آسمان به دست میآورند. نه بیمه دارد، نه قرارداد رسمی و نه مطمئن است که در غروب آن روز با دست پر و تن سالم به خانه بر میگردد یا خیر؟
غروب، سلمان به خانهای نمناک در حاشیهی شهر باز میگردد که بوی ناشی از نم در مقابل بوی غربت سلمان و خانوادهی او رنگ باخته است. سفرهی کوچکی در گوشهای پهن میشود؛ سفرهای ساده که پاداش یک روز دویدن و خون دل خوردن سلمان است.
این فقط داستان زندگی سلمان نیست، بلکه روایت تلخ از جریان زندگی میلیونها مهاجر افغانستانی است که در دل دهها روزمرگیِ سخت، توهین و تحقیر، پابهپای چرخههای اقتصادی این دیار دویدهاند؛ اما سهمشان از سفرهی زندگی روزبهروز ناچیز و ناچیزتر شده است.
استثمار
سنگینی کار، دستمزد ناچیز و یا حقتلفی از سوی کارفرما تنها کابوس مهاجر افغانستانی نیست، بلکه کابوس اصلی، لبهی تیغی است که هر روز باید روی آن راه بروند. برای مهاجر افغانستانی کارکردن در ایران پیش از آنکه یک فعالیت اقتصادی باشد، یک مسابقهی بقای دائم با اهرمهای قانونی و اداری است.
فرصتهای مجاز شغلی برای مهاجرین، سالهاست که به کارهای سخت و طاقتفرسا محدود شده است. دیوارهای بلند قوانین حمایتی و اداری حتی تحصیلیافتگان و متخصصین مهاجر را به سوی کارهای سخت فیزیکی و حتی کارهای غیر رسمی و پنهان با دستمزد ناچیزی که گاهی انکار کارفرما را در پی دارد، سوق میدهد. هزینههای گزاف تمدید کارت کارگری و مدارک اقامتی از یک سو و بروکراسی پیچیدهی همیشه در حال تغییر از سوی دیگر، قسمت زیادی از درآمد ناچیز کارگر مهاجر را پیش از آنکه به سفره خانه برسد، میبلعد.
کابوس اصلی اما ترس از دستگیری و ردمرز شدن است که همچون سایه مهاجر افغانستانی را تعقیب میکند. این ترس قدرت انتخاب را از کارگر مهاجر میگیرد و او را مجبور به پذیرش هر شرایط دشوار و تحقیرآمیزی میکند تا بتواند لقمه نانی بر سر سفرهی خانواده برساند.
بازار کار غیر رسمی، جایی است که قانون کار در آن رنگ میبازد و عدالت و انصاف زیر چکمههای زیادهخواهی و طمع کارفرمایان نابود میشود. این بازار برای کارگر مهاجر افغانستانی مثل یک اقیانوس بیقانون است که در آن کارفرما همهکاره و سخن او فوق همه قوانین قرار دارد. در بسیاری از کارگاههای زیرزمینی، پروژههای ساختمانی، مزارع و کورههای آجرپزی ساعت کاری تعریفشدهای وجود ندارد؛ کار از سپیدهدم آغاز و تا پاسی از شب، یعنی تا فرسودگی کامل بدن کارگر ادامه دارد. این پایان ماجرای کارگر مهاجر نیست، بلکه در بسیاری موارد مورد استثمار و بیمهری پیمانکاران و سرکارگران هموطن خود نیز قرار میگیرند.
با تأسف مهاجر افغانستانی آسیبپذیرترین بخش این بازار است. او کارهایی را انجام میدهد که به دلیل خطرات بالا و یا دشواری زیاد، در میان نیروهای بومی داوطلبی ندارد؛ اما در نهایت دستمزدی به مراتب کمتر را دریافت میکند. اینجاست که فقر ساختاری پایهریزی میشود؛ کارگری که بیشتر از همه عرق میریزد، کمتر از همه پاداش میگیرد.
در این بازار، بیمه و امنیت شغلی برای کارگر مهاجر یک افسانهی دستنیافتنی است. اگر کارگری از داربست سقوط کند و یا دستگاهی در کارگاه دست کارگر را ببلعد، هیچ چتر حمایتی وجود ندارد. هزینهی سرسامآور درمان آزاد، یک شبه زندگی خانوادهی مهاجر افغانستانی را به نابودی میکشاند. در نهایت زندگی نانآور خانواده به ویلچر و از کارافتادگی ختم میشود که دیگر حتی توان نان خوردن را هم ندارد.
داستان مهاجر افغانستانی در ایران، متفاوت از هر داستانی دیگر است. عمیقترین رنج مهاجر افغانستانی، ناتوانی در مطالبهی ابتداییترین حقوقشان است. در بسیاری از موارد، کارفرمایان با آگاهی از وضعیت آسیبپذیر و شکنندهی پناهجویان، پرداخت حقوق آنها را ماهها به تعویق میاندازند و در بسا موارد از پرداخت آن انکار میکنند؛ اما کارگر مهاجر نه پای گریز دارد و نه دست ستیز. مراجعه به پولیس و مراجع عدلی و قضایی نه تنها دردی از آنها را مداوا نمیکند، بلکه آنها (بهویژه مهاجرین بدون مدرک اقامتی) را با آسیبپذیری بیشتر روبهرو میسازد.
این ترس، کارگر مهاجر را به سکوت اجباری و فرساینده محکوم میکند. او یاد میگیرد که رنج را ببلعد و در برابر بیعدالتی لبخند بزند و به کمترین قانع باشد.
سایه سنگین رنج کاری بر وضعیت خانواده
اولین و بیدفاعترین قربانی این فقر ساختاری، جسم و روان کودکان خانوادهی مهاجر است. وقتی تمام درآمد ناچیز نانآور خانه، صرف اجارهی اتاقهای نمور حاشیه شهر، هزینههای تمدید مدارک، جریمههای اداری و طعمهی هیولای تورم میشود، آموزش و تحصیل از اولویت خارج شده و به یک کالای لوکس بدل میشود. اما فاجعهی عمیقتر و پنهان، بلوغ زودهنگام و اجباری این کودکان است. در خانهای که اقتدار نانآور زیر بار استثمار خرد شده، جابهجایی فاجعهبار نقشها رخ میدهد.
کودکان شرم پنهان در چشمان پدر و بغضهای فروخورده مادر را میبینند، خیلی زود بار احساسی این فقر را بر دوش میکشند. آنها به جای تجربهی کودکی، مکتب و بازی، داوطلبانه یا به اجبار به سمت کارهای خیابانی، زبالهگردی و کارگاههای تاریک زیرزمینی هدایت میشوند. این فرآیند، عزتنفس و کرامت انسانی کودک را در بدو شکلگیری نابود میکند.
برای درک عمیق نان تلخ غربت، باید نگاهی به وضعیت اقتصادی چند سال اخیر جمهوری اسلامی ایران بهویژه پس از دو جنگ اخیر انداخت. تورم افسارگسیخته و گرانی روزافزون، کمر جامعهی بومی را خم کرده است؛ اما برای جامعهی مهاجر که هیچ پشتوانهای ندارد، این تورم به معنای یک سقوط آزاد است. این در حالی است که جامعه میزبان با مکانیسمهایی مثل یارانه، سهام عدالت یا سبدهای حمایتی بخشی از ضربهها را مهار میکند؛ اما مهاجر افغانستانی در برابر شلاق تورم کاملا برهنه و به معنای واقعی کلمه، رها شده است. درآمد او در جایگاه اولی میخکوب شده است، اما هزینههای زندگی هر روز به شکل فزایندهای سیر صعودی دارد.
لایه پنهان دهشتناک این تورم، فراتر از کوچک شدن سفره، پدیدهای به نام مرگ تدریجی سفره و سوءتغذیه است. سالهاست که گوشت سرخ از حافظه چشایی بسیاری از خانوادههای مهاجر پاک شده؛ اما اکنون حتی اقلامی مانند گوشت مرغ، تخم مرغ، لبنیات و فرآوردههای لبنی و کالاهایی مثل این هم دستنیافتنی شده است. امروزه میوه فروشان دورهگرد میوههای در مرز نابودی و کاملا غیر صحی را در حاشیه شهرها که محل زندگی مهاجرین افغانستانی است برای فروش میآورند که خود گواهی زنده از وضعیت فاجعهبار زندگی مهاجرین است.
از نظر کارشناسان حوزهی سلامت، خروجی مستقیم این وضعیت پنهان، بروز بحرانهای حاد سلامتی مانند فقر آهن و کمخونی شدید میان زنان و مادران باردار مهاجر، پوکی استخوان زودهنگام در جوانان، اختلال رشد، کوتاهی قد و افت هوش در کودکان است. فقر غذایی عملا ساختار ژنتیکی و آیندهی جسمی نسل بعدی را به نابودی میکشاند.
علاوه بر این، تورم مسکن لایه دیگری از خفقان را ایجاد کرده است. هر سال با افزایش غیرقابل پیشبینی ودیعه و اجاره، خانوادههای کمدرآمد مهاجر به مناطق دورافتادهتر، زاغهها، اتاقهای مشترک نمور و حتی فضای غیر صحی مرغداریها و دامداریها عقبنشینی میکنند.
سخن آخر این که مهاجر افغانستانی در ایران، صرفا اعداد و ارقامی در آمارهای اقتصادی و نیروی کار ارزان در پروژههای عمرانی نیستند، بلکه آنها انسانهای با کرامت، فرهنگ و پیشینهی ریشهداری هستند که دست حوادث بیرحم آنها را به این سوی مرز پرتاب کرده است. چرخ بسیاری از صنایع، کارگاهها و ساختوسازهای این دیار با همین دستان پینهبسته میچرخند؛ دستانی که سهمشان از این همه سازندگی، سفرهای خالی و دل لرزان بوده است.
نان تلخ غربت تلنگری است برای وجدانهای بیدار جامعه و سیاستگذاران. فقر ساختاری و استثمار پنهانی که امروز بر زندگی مهاجران سایه افکنده، نه با روح همسایگی و همزبانی سازگار است و نه با اصول بنیادین اسلامی و حقوق بشری. کارگری که از جان و جوانی خود در این سرزمین مایه میگذارد، مستحق نانی همراه با امنیت، احترام و دستمزد عادلانه میباشد.
یادداشت*: نام نویسنده این مطلب مستعار است.

