سیدعبدالکریم هاشمی
وقتی برادرم با شور و شوق، با خبر اعلام نتیجهی امتحان کانکور به خانه آمد، از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید. با شادمانی گفت که دوستش اولنمرهی عمومی کانکور شده و نام ولایت پروان را بلند کرده است.
او از این خبر بینهایت خوشحال بود و برق شادی در چشمانش بهخوبی دیده میشد. من هم از شنیدن این خبر خوشحال شدم؛ چون سالها بود که چنین افتخاری نصیب ولایت ما نشده بود و طبیعی بود که این موفقیت، مایهی سربلندی مردم پروان باشد.
اما این احساس شیرین، تنها چند لحظه دوام آورد. وقتی نگاهم به خواهرم افتاد که با لبخندی تلخ بر لب، اندوهی عمیق را پنهان کرده است؛ اندوه دختری که خود آرزوی ورود به دانشگاه را در دل دارد، اما سالهاست فرصت دنبال کردن این آرزو را از دست داده است.
به صورتش که نگاه کردم، دانههای پنهان اشک را بر گونههایش دیدم. احساس کردم چیزی در درونم فروریخت. خودم را ناتوان یافتم که بتوانم به خواهرم دلداری بدهم.
وقتی خودم را میان خندهی برادرم و اشک خواهرم یافتم، در همان لحظه به این فکر فرو رفتم که داستان خواهرم تنها داستان یک دختر نیست، بلکه روایت زندگی میلیونها دختر افغانستان است که با وجود استعداد، انگیزه و علاقهی فراوان، امکان ادامهی تحصیل را ندارند. دخترانی که زمانی برای آزمون کانکور برنامهریزی میکردند، کتابهای درسی خود را با امید ورق میزدند و آیندهای روشن را تصور میکردند، اما امروز بسیاری از آنان تنها نظارهگر موفقیت دیگران هستند.
واکنش مادرم به این تناقض نیز برایم بسیار دردآور بود. او در ابتدا خوشحال شد که اولنمرهی عمومی کانکور امسال، دوستِ پسرش است؛ اما وقتی اشک را در چشمان معصوم خواهرم دید و متوجه شد که دخترش تا چه اندازه قلبش شکسته است، دیگر از آن حس خوشحالی و خنده خبری نبود و فقط گفت: «کاش دانشگاهها باز میبود و خواهرت هم میتوانست ادامهی تحصیل بدهد.»
خواهرم هنگام سقوط افغانستان به دست طالبان، در صنف یازدهم مکتب بود، اما متأسفانه پس از صدور فرمان رهبر طالبان، دیگر نتوانست به آموزش خود ادامه دهد. به دلیل فشارهای روحی و ناراحتی ناشی از دور ماندن از مکتب، تصمیم گرفت به مدرسهی دینی برود و با موفقیت توانست دورهی مدرسه و حفظ قرآن را به پایان برساند. او که اکنون ۲۰ سال سن دارد، هنوز منتظر باز شدن مکاتب به روی دختران است و آرزو دارد در امتحان رقابتی کانکور شرکت کند و برای خانواده افتخار کسب کند.
برادرم که یک سال از خواهرم کوچکتر است، توانست سال گذشته با موفقیت در امتحان کانکور، وارد دانشگاه کابل شود و در دانشکدهی شرعیات، بخش فقه و قانون، به تحصیل ادامه دهد. همچنین برادر کوچکترم امسال در آخرین سال مکتب خود است و قرار است سال آینده در امتحان ورودی دانشگاه شرکت کند.
خانوادهی ما از دیرزمانی از آموزش دختران و پسران حمایت کرده و میکند؛ زیرا پدربزرگم مدیر یکی از قدیمیترین مکاتب پروان، لیسهی نعمان (رح)، بوده است. همچنین کاکایم چند سال ریاست معارف پروان را بر عهده داشت و پدرم نیز استاد لیسهی نعمان بود.
با ناراحتی و اندوهی که برای خواهرم داشتم، از خانه بیرون رفتم. دیدم که خبر اعلام نتایج کانکور همهجا منتشر شده و بیشتر مردم خوشحال بودند، اما ذهن من همچنان درگیر پرسشی بود که پاسخی برای آن نمییافتم: چگونه میتوان از موفقیت علمی یک جوان سخن گفت، در حالی که هزاران دختر حتی فرصت حضور در رقابتی مانند کانکور را پیدا نکردهاند؟
محروم ماندن دختران از آموزش، تنها به معنای از دست رفتن رؤیاهای فردی آنان نیست، بلکه پیامدهای آن سراسر جامعه را تحت تأثیر قرار میدهد. کشوری که نیمی از سرمایهی انسانی خود را از آموزش عالی و فرصتهای علمی محروم کند، ناگزیر در بخشهای مختلف با کمبود نیروی متخصص، کاهش روند توسعه روبهرو خواهد شد.
امروز، لبخند برادرم و سکوت و اشک خواهرم، دو تصویر متفاوت از واقعیتی واحد را روایت میکنند؛ واقعیتی که در آن، شادی یک موفقیت علمی با حسرت میلیونها آرزوی ناتمام درهم آمیخته است. شاید بزرگترین آرزوی بسیاری از خانوادههای افغانستان این باشد که روزی هیچ دختر یا پسری، تنها به دلیل جنسیت، از حق آموختن، رشد کردن و ساختن آیندهی خود محروم نباشد.
آرزو دارم روزی خبرهای موفقیت علمی افغانستان، نهتنها از رتبههای برتر کانکور، بلکه از حضور برابر همهی فرزندان این سرزمین در مکتبها، دانشگاهها، آزمایشگاهها، بیمارستانها و مراکز علمی حکایت کند؛ روزی که لبخند برادران، با لبخند خواهران همراه باشد و اشک حسرت، جای خود را به امید و فرصتهای برابر برای همه بسپارد.

