حوا جوادی
نزدیک به هشتاد سال از انتشار اعلامیهای میگذرد که قرار بود جهان را به سرای برابری انسانی تبدیل کند. بیانیهای حاوی ۳۰ ماده که هر کدام حقوقی را بر میشمارد که یک انسان صرف نظر از خواص و اوصافی که دارد، باید از آن برخوردار باشد؛ اوصافی همانند نژاد، رنگ، جنسیت، زبان، مذهب، عقیده سیاسی، ملیت یا خاستگاه اجتماعی.
در افغانستان، اما بیش از ۴ سال است نظامی حاکم شده است که به هیچ یک از مواد این اعلامیه پایبند نیست. تمام اوصاف و خصلتهایی که در اعلامیه حقوق بشر از آنها جرمزدایی شده، در افغانستان اکنون به مبنایی برای تبعیض و نابرابری انسانی بدل شده است. در این جا نمیشود به همه موارد پرداخت. اما اگر تنها به تبعیض سیستماتیکی که علیه زنان جریان دارد نگاه کنیم، میبینیم که طالبان تمام قد علیه این اعلامیه ایستادهاند و با ارزشهای ناشی از آن علنا وارد جنگ شدهاند.
جنگ علیه برابری زن و مرد
به لحاظ جنسیت، افغانستان اکنون غیرانسانیترین نماد تبعیض جنسیتی است. در تاریخ معاصر، به ندرت جنسیت تا این حد پایهای برای برتری و فرودستی بوده است. «مرد بودن» به عنوان یک امتیاز مطلق و «زن بودن» به عنوان جرم، بنیاد مناسبات اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی را تشکیل میدهد. در گذشته اگر تبعیض جنسیتی ریشه در ساختارهای اجتماعی و فرهنگی داشت، اکنون نظام سیاسی حاکم تمام توان خود را به کار گرفته است تا این تبعیض را به تمامی حوزههای زندگی فردی و اجتماعی تسری دهد.
جرمتراشی برای زنان از آموزش گرفته تا کار و از پوشش گرفته تا مناسبات خانوادگی، نشان میدهد که اکنون در افغانستان جنگ تمام عیار علیه اعلامیه حقوق بشر و اصول مندرج در آن جریان دارد. موضوع اینجا عقبگرد یا بازگشت به گذشته نیست؛ حتی احیای مناسبات قدیمی هم نیست. آنچه جریان دارد جنگ با طرز تفکری است که ارزشهای انسانی را مبنای «انسان بودن» قرار میدهد.
این نوع نگاه ممکن است ریشه در سنتهای اجتماعی-فرهنگی گذشته داشته باشد، اما موضوع اصلی احیای فرهنگ و اجتماع سنتی نیست. حتی اگر چنین سنتهایی در گذشته وجود نداشته باشد، باز شرایط تغییر نمیکند؛ چرا که نظام حاکم بر پایه تعریفی متفاوت از انسان استوار است و اصولا تعریف یکدست و یکسان از انسان را قبول ندارد.
درجهبندی انسانی
در نظام فکری طالبان به جای «انسان واحد»، «چندین نوع انسان» وجود دارد. این انسانها به تناسب اوصاف و ویژگیهایی که دارند از درجات انسانی متفاوت برخورداراند.
برخی از این اوصاف و ویژگیها تغییرپذیراند؛ یعنی امکان آن وجود دارد که فردی با تغییر در ویژگی خود، منزلت انسانی خود را تغییر دهد و به طور نمونه از انسان درجه ۲ یا درجه ۳ به انسان درجه ۱ تبدیل شود. یا سیر تنزلی به خود بگیرد و از انسان درجه ۱ به انسان درجه ۳ سقوط کند.
پارهای دیگر از ویژگیها، اما ثابتاند. از آنجا که این ویژگیها تغییرناپذیراند، منزلت انسانی انسانهایی که از این ویژگیها برخورداراند نیز ثابت است و تغییر نمیکند. یکی از این ویژگیهای تغییرناپذیر و ثابت «جنسیت» است.
صرف نظر از این که به کدام گروه قومی، زبانی و مذهبی تعلق داشته باشد یک زن به صرف تولد از پایینترین منزلت انسانی برخوردار میشود. این منزلت، در طول زندگی تغییر نمیکند و زن تا زنده است موجود وابسته، منقاد و زیردست مردان باقی میماند.
زن حق ندارد آزاد باشد، آموزش ببیند، کار داشته باشد و در امور سیاسی دخالت کند. اختیار زنان دست مردان است و مردان میدانند صلاح زنان در چیست، دامنه حقوق آنها تا کجاست و چگونه این حقوق به آنها داده شود.
زنان در خدمت مردان
از این نگاه، فلسفه پیدایش زنان متفاوت از فلسفه پیدایش مردان است. مردان به دنیا میآیند تا زندگی کنند، کامروایی و عیاشی کنند، قدرت داشته باشند و نظم زندگی جمعی و فردی را بچرخانند. زنان، اما بدنیا میآیند تا در خدمت مردان باشند. هرجا که مردان کم میآورند و به آنها نیاز دارند، زنان باید این نیاز را برآورده کنند. دامنه این نیاز بیحد و حصر است.
اگر مردان به لذت و کامروایی نیاز داشته باشند، زنان ابزار هوسرانی و کامروایی مردان است. مردان اگر هوس قدرت و سیاست داشته باشند، زنان باید به آنها کمک کنند که به قدرت برسند. مردان اگر میلی به خشونت و اعمال زور داشته باشند، زنان باید قربانی شوند و خشونت مردان را تحمل کنند.
زن فینفسه فاقد حق انسانی است. حق انسانی زنان از آنجا میآید که میتوانند به مردان کمک کنند تا کاملتر زندگی کنند. زن برای به کمال رساندن نظم زندگی مردانه آفریده شده است. زندگی ماهیت مردانه دارد و زنان برای چرخش بهتر این چرخهی مردانه به وجود آمدهاند. به هر اندازه که بتوانند در توسعه و کمال این چرخهی مردانه نقش بازی کنند، از حق انسانی برخودار میشوند.
نظام سیاسی حاکم بر افغانستان زنان را انسانی همشأن و برابر با مردان نمیبینند. زنان انساناند، اما «انسانهایی ناقص» که از منزلت انسانی بسیار پایین در مقایسه با مردان برخورداراند. برابری انسانی در چنین نگاهی از بنیاد بیمعناست، چرا که برابری در ماهیت خود میان دو هستی ذاتا برابر معنی پیدا میکند. زنان و مردان ذاتا نابرابراند و در نتیجه نمیشود میان این دو جنس برابری ایجاد کرد.
زنان مستحق «برابری حیوانی»
برابری انسانی به معنای برابری میان مردان است؛ نه برابری میان مردان با زنان. برابری زن و مرد از این لحاظ، مصداق نابرابری است؛ چرا که هستی فروتر و ناقص نمیتواند با هستی برتر و کامل برابر شود. در نتیجه به جای طرح یک نوع برابری باید از چندین نوع برابری حرف زد. وقتی حرف از برابری انسانی زده میشود، منظور برابری میان مردان است و اگر زنان از حقوق و منزلتی برابر با مردان برخوردار نباشند، این برابری نقض نمیشود.
برابری زنان از جنس برابری انسانی نیست. طالبان مشخصا تعریفی از برابری زنان ارایه نکردهاند. اگر به ویژگیها و مختصات فکری آنها نگاه کنیم برابری زنان چیزی از جنس «برابری حیوانی» است.
همانگونه که حیوانات از حقوق برخوردارند زنان نیز از حقوق برخوردارند. آنها در جامعه حق حیات دارند. اما این مجموعه حقوق از سنخ حقوقی نیست که مردان از آنها برخوردارند.
در نظر گرفتن حقوق انسانی برای زنان، ناقض «برابری انسانی» است و بر اساس طرز تفکر طالبان، جامعه و نظم زندگی انسانی را به تباهی و زوال میکشاند. از همین روست که هبتالله آخوندزاده هر دم فرمانی تازه صادر میکند؛ فرمانی که هر کدام یک بخشی از حقوق اساسی انسان، مندرج در اعلامیه جهانی حقوق بشر را از زنان سلب میکند. از دید هبتالله، سلب این حقوق در راستای تأمین برابری انسانی است نه نقض آن.
حقوق انسانی از زنان باید سلب گردد؛ چرا که این حقوق به آنها تعلق ندارد. شأن و منزلت زنان این نیست که برابر با مردان باشد، همان گونه که حیوانات را نمیتوان با انسانها برابر تلقی کرد. به بهانهی برابری انسانی نمیتوان به گاو، گوسفند و زن همان حقوقی را اعطا کرد که به یک مرد باید اعطا شود.
مردم افغانستان در برابر دو راهی برابری انسانی یا حقوق حیوانی زنان
طالبان با استقرار آنچه «امارت اسلامی» مینامند علنا علیه «اعلامیه جهانی حقوقبشر» میجنگند. آنها این اعلامیه را اعلامیهای علیه برابری انسانی میدانند.
حکومت طالبان در عمل مردم افغانستان و جهان را در دو راهی آشکار قرار دادهاند؛ پذیرفتن زنان به عنوان انسان و به تبع آن پذیرفتن مواد اعلامیه جهانی حقوق بشر یا پذیرفتن زنان بهعنوان هستیهای ناقص انسانی که هیچگاه نمیتوانند منزلت و کرامتی برابر با مردان داشته باشند؛ این یعنی رد اعلامیه جهانی حقوق بشر و جنگ علیه آن.
در ۴ سال گذشته طالبان به رهبری هبتالله آخوندزاده گام به گام حقوق اساسی زنان را از آنها سلب کرده است. در این مدت، مردم افغانستان و جامعه جهانی به طرز وحشتناکی با این وضعیت دمساز شده و کنار آمدهاند.
این وضعیت پرسشهای زیادی را بیپاسخ میگذارد. آیا مردم افغانستان واقعا به حقوق انسانی زنان اعتقاد ندارند؟ آیا جامعهای که در آن تا این حد به زنان نگاه ضدانسانی و توهینآمیز وجود داشته باشد میتواند در جهان امروزی دوام بیاورد؟
آیا واقعا حقوق زنان برای افغانستان به عنوان یک کشور مایه تباهی و زوال است؟ جامعه جهانی تا کجا میتواند جنگ علیه حقوق انسانی زنان را تحمل کند؟ آیا روند انسانیتزدایی از زنان فقط در افغانستان محدود میماند و این طرز تفکر به خارج از مرزهای افغانستان و دیگر کشورهایی که گروههای اسلامی افراطگرا در آنجا حضور دارند، سرایت نمیکند؟ آیا انسانیتزدایی برهنه از زنان در زمانه معاصر روند برابریطلبی زنان در سطح جهانی را متأثر نمیسازد؟

