قیام لغمانی (مستعار)
تالار جلسات محکمه تقریبا پر بود، اما سکوت سنگینی بر فضا حاکم بود. مردم در چندین صف روی زمین نشسته بودند و جای خالی برای نشستن نمانده بود. کسانی که در صفها جا نشده بودند، در دو طرف تالار ایستاده بودند؛ بیشتر افراد مثل من نه برای تماشای شلاق خوردن یک زن، بلکه برای انجام کارهای قضایی به محکمه آمده بودند و اما مجبور شده بودیم شاهد اجرای این حکم باشیم.
در وسط تالا، یک دختر جوان به ظاهر ۲۱ ساله و با جسامت ضعیف و کوچک روی دو زانو نشسته بود. پشت دختر به طرف مردم بود و پیش رویش قاضیها نشسته بودند. در سمت راست و چپ و پشت سرش مردم نشسته و ایستاده بودند و همه چشم به او دوخته بودند.
من آن روز برای انجام کار خودم به محکمه شهری بلخ رفته بودم. هرگز تصور نمیکردم اتفاقی را ببینم که مدتها بعد هم نتوانم از ذهنم بیرون کنم.
نیروهای طالبان، همه مردم اعم از مردم عادی و وکلای مدافع که آن روز برای کارهای خود به محکمه رفته بودند را به تالار جلسات بردند. هیچکس حق نداشت انتخاب کند که آیا میخواهد بماند یا نه. همه یکی یکی مجبور شدند داخل تالار شوند.
بعضیها را با زور و تهدید میبردند. با کیبل، قنداق تفنگ و شلاق مردم را میزدند تا به تالار بروند هیچ کسی حق اعتراض و یا خارج شدن از محکمه را نداشت. وقتی داخل تالار شدم، سربازان طالبان اطراف تالار ایستاده بودند و اجازه نمیدادند کسی بیرون از تالار برود.
اول مردم را روی زمین در چند صف منظم نشاندند. چوکی وجود نداشت و همه روی زمین نشسته بودند. وقتی صفها پر شد، دیگر جایی برای نشستن نبود. کسانی که در صفها جا نشده بودند، در دو طرف تالار ایستادند. در نهایت تالار پر از آدم شده بود.
قبل از اجرای حکم، معاون رئیس محکمه شهری اتهام و حکم صادرشده علیه دختر را برای حاضران خواند. گفته شد که این دختر جوان به «گشتوگذار نامشروع» متهم شده و نیروهای امر به معروف او را همراه یک پسر در داخل شهر بازداشت کردهاند.
براساس گفتههای قاضی، حکم ابتدا در محکمه ابتدائیه صادر شده، بعد پرونده سه مرحله محکمه را طی کرده و در نهایت از سوی ستره محکمه تأیید شده و برای اجرا به محکمه شهری رسیده بود.
دختر را در حالیکه دستهایش بسته بود، به تالار آوردند. از همان ابتدا گویا میدانست که قرار است چه اتفاقی بیفتد. او برای اینکه درد شلاق را کمتر احساس کند، پیش از ورود به تالار لباسهای بیشتری پوشیده بود. این را هم میشد از روی حجابش فهمید و هم این که طالبان متوجه شدند. نیروهای زن طالبان او را دوباره به اتاقی بردند، کرتی و جمپرش را از تنش کشیدند و او را تنها با حجاب به تالار آوردند.
وقتی دختر را وسط تالار نشاندند، همه چیز برای اجرای حکم آماده بود. دخترک که میدانست قرار است شلاق بخورد از شدت ترس میلرزید. دو مفتی از دو دیوان جزایی محکمه، مسوول اجرای حکم بودند.
من نزدیک به محل بودم. به کسی اجازه تصویربرداری داده نمیشد. میشد خیلی از جزئیات را دید. در دست یکی از مفتیها وسیلهی چرمی بود که به آن «شلاق محکمه» یا «شلاق شرعی» میگفتند، حدود ۷۰ تا ۸۰ سانتیمتر طول و حدود ۱۰ سانتیمتر عرض داشت. بسیار سفت بود. بعضی از مردم همانجا تبصره میکردند که شاید داخلش چیزی مثل سرب باشد تا وزن بیشتری پیدا کند. صدای ضربهها بسیار بلند بود. صدای «گرپ و گروپ» آن در تالار میپیچید.
اولین ضربه که خورد، دختر از شدت درد شانههایش را به عقب جمع کرد.ضربه دوم و سوم هم پشت سر هم به تن نحیف و لاغر دخترک به شدت میخورد. ضربات از قسمت شانههایش شروع میشد و تا قسمتهای پایین کمر و بالای باسنش ادامه داشت.
دو نفر حکم را اجرا کردند؛ یکی ۲۰ ضربه و دیگری ۱۹ ضربه. در مجموع ۳۹ ضربه شلاق بر بدن دخترک زدند. ضربات بسیار سریع، بیرحمانه و پشت سر هم بود. در شروع دختر گریه نمیکرد و فریاد نمیزد فقط خودش را جمع کرده بود. به نظرم بسیار ترسیده بود. شاید میترسید اگر سر و صدا کند، جرمش بیشتر شود.
اما ضربهها که بیشتر شد، دیگر نتوانست تحمل کند. صدایش کم کم بلندتر شد. گریه میکرد، ناله میکرد و «اوف» و «وای» میگفت. هر بار که شلاق به بدنش میخورد، صدای ضربه در تالار میپیچید و بعد صدای فریاد و گریهی او بلند میشد.
من نگاه میکردم، اشک میریختم، قلبم درد میکرد و احساس میکردم توان دیدن ادامه صحنه را ندارم، اما نمیتوانستم از آنجا بیرون شوم. شاید یکی از سختترین چیزها برای من همین بود؛ اینکه شاهد رنج یک انسان باشم. نهتنها نمیتوانستم از او دفاع کنم، بلکه حتا اجازه نداشتم از آنجا دور شوم و شاهد آن صحنه نباشم.
دختر در جریان خوردن شلاق چند بار تعادلش را از دست داد. بدنش کوچک و ضعیف بود و ضربات پیهم باعث شده بود دیگر نتواند خودش را درست نگه دارد. وقتی به این طرف و آن طرف میشد و تعادلش را از دست میداد، باز هم شلاقزدن متوقف نمیشد. هرباری که دختر از شدت درد فریاد میکشید و ناله میکرد، مامور زدن شلاق با علاقهی بیشتر ضربه را بر بدن دختر وارد میکرد و انگار قاضیها نیز با علاقه تماشا میکردند.
در ضربات آخر، وضعیتش بسیار بد شده بود. از زیر حجابش چیزی را نمیتوانستم با اطمینان ببینم، اما شدت ضربات و واکنش دختر به اندازهای بود که من تصور میکردم ممکن است بدنش در زیر حجاب زخمی شده و خونریزی داشته باشد.
گاهی چشمهایم را میبستم تا لحظهی خوردن شلاق را نبینم، اما با صدای فریاد دختر ناخودآگاه چشمهایم دوباره باز میشد. در آن لحظه بیشتر از هر چیزی احساس درماندگی میکردم. اطرافم پر از آدم بود، اما همه ساکت بودند. بعضیها اشک میریختند. بعضیها سرشان را پایین انداخته بودند. بعضیها فقط به دختر نگاه میکردند و بعضیها هم مانند من برای اینکه لحظهی شلاق خوردن را نبینند چشمهای خود را بسته بودند.
با صدای خوردن هر شلاق بر بدن دختر احساس میکردم ضربهای بر بدن من نیز میخورد، همان قدر درد را حس میکردم و عمیقا ناراحت بودم. حتا ظالمترین آدمها هم نمیتوانند اینقدر با یک دختر خورد بیرحمانه رفتار کنند؛ اما نمیدانم این گروه چگونه موجوادتی هستند که با دیدن درد آن دختر دل شان به رحم نمیآمد.
وقتی ضربه سیونهم زده شد و اجرای حکم تمام شد، دختر دیگر نتوانست به تنهایی روی پاهایش بایستد. برادرش همراه یک پولیس زن جلو آمدند. او را از شانههایش گرفتند و بیرون بردند. برادر دختر با دیدن وضعیت خواهرش هق هق کنان اشک میریخت و گریه میکرد.
دلم واقعا کباب شد. در آن روز حدود ۹۰ تا ۱۰۰ نفر در تالار حضور داشتند. شامل حدود ۱۵ تا ۲۰ قاضی، وکیل مدافع، کارمندان محکمه و مراجعهکنندهها.
حدود دو هفته پیش از این رویداد، در همین محکمه شاهد اجرای حکم شلاق بر یک دختر دیگر نیز بودم. او حدود ۲۵ سال داشت و او هم به «گشتوگذار نامشروع» متهم شده بود. در جلسه گفته شد که نیروهای امر به معروف او را از یک رستورانت همراه یک پسر بازداشت کردهاند. حکم او نیز ۳۹ ضربه شلاق بود.
آن روز هم مردم مجبور بودند شاهد اجرای حکم باشند. حدود ۸۰ نفر در تالار حضور داشتند. دختر در وسط تالار بود. مثل دور قبلی، قاضیها روبهرویش و مردم در اطرافش.
این بار یک مفتی اجرای حکم را انجام داد و رئیس محکمه تعداد ضربات را میشمرد. اولین ضربه که خورد، از ضربه دوم دختر شروع به گریه و سر و صدا کرد. شلاقها بسیار محکم، سریع و پشت سر هم و بیرحمانه زده میشد.
من خودم با هر فریاد او احساس میکردم چیزی در وجودم فرو میریزد. دلم میخواست نگاه نکنم، اما نمیتوانستم از آنجا بیرون شوم. هنوز هم وقتی به صدای گریه آن دو دختر فکر میکنم، احساس ناراحتی میکنم.
هنوز هم وقتی آن صحنه را به یاد میآورم، صدای ضربهها و گریه دخترها در ذهنم زنده میشود، احساس ترس و درماندگی میکنم و اشک میریزم.

