بهارسهیلی
سنت روانکاوی، از زیگموند فروید تا بازخوانیهای پسافرویدی، «سوژه» هرگز موجودی یکپارچه و تکساحتی در نظر گرفته نمیشود. انسان نه صرفاً «زن» است و نه «مرد»، بلکه عرصهای از تنشها و تمایلات متقاطع است که در آن، آنچه بهطور قراردادی «زنانگی» و «مردانگی» نامیده میشود، بهمثابهی کیفیتهایی روانی-نمادین حضور دارند، نه صرفاً واقعیتهایی زیستی. در این چارچوب، هر فرد حامل هر دو ساحت است؛ اما نظم اجتماعی و فرهنگی، با اعمال نوعی خشونت نمادین، یکی را تثبیت و دیگری را سرکوب میکند.
کارل گوستاو یونگ این دوگانگی را در قالب مفاهیم «آنیما» (ساحت زنانه در روان مرد) و «آنیموس» (ساحت مردانه در روان زن) صورتبندی میکند. با این حال، مسئله صرفاً وجود این دو بُعد نیست، بلکه نحوهی ارزشگذاری آنهاست. در اینجاست که ژاک لاکان مداخلهای تعیینکننده انجام میدهد و مفهوم «فالوس» را به مرکز تحلیل فلسفه میآورد.
فالوس در دستگاه لاکانی، به معنای آلت برافراشته مردانه (قضیب/پینس) نیست بلکه یک «دال» یا نشانهی مرکزی در نظم نمادین جهان پدر/ مردسالار است. نمادی از قدرت، قانون، اقتدار و امکانِ معنا داشتن در زبان و ذهنیت جامعه. به بیان سادهتر، فالوس نمایندهی آن چیزی است که در یک فرهنگ، معیار ارزش، اعتبار و «به رسمیت شناخته شدن» است. بنابراین، نسبت هر فرد با فالوس یعنی نزدیکی یا دوری از این معیار قدرت که جایگاه او را در ساختار اجتماعی و روانی تعیین میکند.
در این چارچوب، «مردانگی» معمولاً با نزدیکی به فالوس تعریف میشود. با تصاحب، کنشمندی، سلطه و مرکزیت؛ در مقابل، «زنانگی» در منطق سنتی روانکاوی، در جایگاه «فقدان» یا «کمبود» قرار داده میشود بهعنوان آنچه فالوس را «ندارد» و در نسبت با آن تعریف میشود. این همان نقطهای است که نقد فمینیستی رادیکال آغاز میشود.
متفکرانی چون لوس ایریگاری و ژولیا کریستوا این منطق فالوسمحور (یا فالوسمدار) را به چالش میکشند. آنها استدلال میکنند که زنانگی را نباید بهعنوان فقدان فهمید، بلکه باید آن را بهمثابه نوعی کثرت، سیال بودن و گشودگی در نظر گرفت؛ امری که از منطق خطی، سلسلهمراتبی و تثبیتگر فالوس فراتر میرود. زنانگی در این معنا، نه کمبود، بلکه نوعی «مازاد» است: چیزی که در قالبهای تثبیتشدهی معنا نمیگنجد و همواره از آنها فراتر میرود.
فالوس فقط یک مفهوم نظری نیست؛ یک رژیم است. رژیمی که تعیین میکند چه کسی سخن بگوید، چه چیزی معنا داشته باشد، و کدام بدنها مشروع تلقی شوند. در این نظم، ارزش نه از کثرت، بلکه از نزدیکی به یک مرکز واحد استخراج میشود، مرکزی که خود را طبیعی، بدیهی و جهانشمول جا میزند. فالوسمحوری دقیقاً در همین جا عمل میکند: در نامرئی کردنِ خشونتی که از طریق آن، همهچیز به یک معیار فروکاسته میشود.
فمینیسم رادیکال، در بنیادیترین سطح خود، نه یک مطالبه برای «سهم بیشتر» از این نظم، بلکه در پی انکار خودِ آن است. مسئله این نیست که چه کسی به فالوس نزدیکتر است، بلکه این است که چرا باید اصلاً چنین مرکزی وجود داشته باشد؟
زنانگی در این دیدگاه، نه هویتی ثابت و نه جوهری از پیشداده، بلکه شکافی است در این نظم گسستی که اجازه نمیدهد معنا تثبیت شود، که سلسلهمراتب را بر هم میزند، که از ادغام و پذیرش اقتدار سر باز میزند.
آنچه فالوس «فقدان» مینامد، دقیقاً همان چیزی است که میتواند آن را فرو بپاشد. زنانگی، بهمثابهی مازاد، بهمثابهی سیلان، بهمثابهی امتناع از تثبیت، تهدیدی است برای هر نظامی که میخواهد جهان را در قالبهای بسته تعریف کند. اینجا دیگر بحث بر سر برابری نیست؛ بحث بر سر تخریب معیارهایی است که برابری را فقط در نسبت با قدرت تعریف میکنند.
در این معنا، هر زیستنی که از منطق فالوسمدار سر باز زند، کنشی سیاسی است. نه به این دلیل که «هویت متفاوتی» را نمایندگی میکند، بلکه چون از بازیای خارج میشود که قواعدش از پیش نوشته شدهاند. این خروج، این امتناع، همان لحظهی رادیکال است؛ لحظهای که سوژه دیگر نمیخواهد در چارچوبی معنا پیدا کند که پیشاپیش او را حذف کرده است.
فمینیسم، در رادیکالترین شکل خود، نه بازنویسی جایگاه زن در جهان، بلکه بازنویسی خودِ جهان است، جهانی بدون مرکز، بدون فالوس، بدون آن نقطهی ثابتی که همهچیز باید حول آن بچرخد.
اگر فالوس را بتوان بهمثابهی منطق «ادغام در نظم موجود» فهمید -نظمی که ارزش را بر اساس نزدیکی به قدرت تعریف میکند- آنگاه زنانگی را میتوان بهمثابهی «دیگریّت رادیکال» در نظر گرفت: دیگری که سیستم قدرت نمی تواند مالک آن باشد و یا آن را در نسبت با خودش تعریف کند، به زبانی ساده دیگریّت رادیکال امکانی است برای گسست از این معیارها. زنانگی در این خوانش، نه تلاش برای شبیهشدن به مردانگی، بلکه مقاومتی است در برابر نظامی که ارزش را تنها در چارچوب خود تعریف میکند.
براساس پیشدرآمد بالا، تجربهی زنان ترنس معنایی عمیقاً سیاسی و فلسفی پیدا میکند. آنها در جهانی زیست میکنند که «مرد بودن» با دسترسی به امتیاز، امنیت، قدرت و مشروعیت گره خورده است، یعنی با نزدیکی به فالوس در معنای نمادین آن. به بیان دیگر، آنها در موقعیتی قرار دارند که میتوانند در نظم مسلط ادغام شوند و از مزایای آن بهرهمند گردند.
اما آنچه رخ میدهد، در بسیاری از موارد، حرکتی معکوس است: چرخشی آگاهانه یا زیسته بهسوی زنانگی، بهسوی همان ساحتی که در فرهنگ سرکوب، تحقیر یا بهعنوان «کمبود» تعریف شده است. این انتخاب، اگرچه در سطح فردی تجربه میشود، اما پیامدهایی عمیقاً ساختارشکن دارد.
زنِ ترنس، در این معنا صرفاً سوژهای نیست که «هویت جنسیتی» خود را تغییر داده باشد؛ بلکه میتواند بهمثابهی سوژهای فهم شود که از امتیاز فالیک فاصله میگیرد و آن منطقِ ارزشگذاری را به چالش میکشد. او با زیستن و اجرای رادیکالترین شکل زنانگی، نشان میدهد که آنچه بهعنوان «فقدان» تعریف شده، در واقع میتواند بهمثابهی امکانی برای بازاندیشی سوژهگی، قدرت و معنا ظاهر شود.
از این منظر، زنِ ترنس بودن نوعی «کنش رادیکال» است؛ بازپسگیری و انتخاب آن بخشِ سرکوبشده از وجود که نهتنها در مردان، بلکه در کل نظم فرهنگی جهان به حاشیه رانده شده است. این کنش، صرفاً دربارهی جنسیت نیست، بلکه دربارهی بازتعریف نسبت انسان با قدرت، بدن، و دیگری است.
در نهایت، اگر سوژه را نه یک هویت ثابت، بلکه فرآیندی در حال شدن بدانیم، آنگاه زنانگی میتواند بهعنوان نیرویی رهاییبخش فهم شود، نیرویی که امکان گسست از انقیادِ فالوس و گشودن افقهایی نو برای بودن و زیستن را فراهم میکند. در این افق، زنان ترنس نه استثنا، بلکه نشانههایی از شکاف در نظم مسلطاند؛ شکافی که از خِلال آن، امکانهای تازهای برای فهم انسان و رهایی او پدیدار میشود.

