سینا سعیدی
۱۰ و ۴۷ دقیقهی قبل از ظهر، از پلسرخ سمت پلسوخته حرکت میکنم. تصمیم دارم مسیر پانزده دقیقهای را قدم بزنم. سر کوچه فاینست «سرای غزنی» رسیدم، موتری از سمت پلسرخ با سرعت در حال آمدن بود. پرچم طالبان پیشروی موتر نصب بود و نعتی به زبان پشتو در حال پخش از دستگاه ضبط آن. موترها از سر راه آن موتر کنار رفتند. موتر با سرنشینهای مو درازی که کلاههای قندهاری بر سر داشتند، به سرعت سمت پلسوخته رفت.
یک پرچم سفید طالبان بر سر بام بلندترین ساختمان مسکونی- تجارتی سرای غزنی نصب شده بود. باد کمجانی در حال وزیدن بود و گوشهی پایین پرچم را تکان میداد. از دیروز به این طرف، سر تمامی تیر چراغهای مسیر پلسرخ-پلسوخته پرچم طالبان نصب شده. سر دروازههای شماری از دکانهای این مسیر نیز پرچم سفید طالبان دیده میشود.
پشت سر غرفهی ترافیک، سر چهارراهی و جلو نانوایی حدود صد زن و مرد و کودک صف کشیده بودند. مردی که مبایل آیفون داشت از روی زینه از آنها فیلم میگرفت و مرد دیگری پلاستیکهایی که داخل آن پنج قرص نان خشک بود را به آنها میداد. زنی که پیشاپیش من قدم برمیداشت نانش را شمرد و به زن دیگری گفت: «شاو[شب] باز چی رقم شکم اولادا ره سیر کنم؟ ای خو چاشت شانه هم بس نمیکنه.»
۱۱ و ۲ دقیقهی قبل از ظهر. به پلسوخته رسیدم. شهر مثل روزهای دیگر نیست؛ شلوغ است و آدمهای بیشتری در حال رفتوآمد هستند. روزهای قبل به جز چند مامور ترافیک، نیرویی دیده نمیشد، اما امروز نیروهای مسلح طالبان در اطراف پلسوخته دیده میشدند. سوار تونس میشوم.
تونسها فقط روز جمعه حق دارند مسافرکشی کنند. چند ماه است که طالبان به این وسیله نقلیه حق تردد در شهر و مسافرکشی نمیدهد.
روزهای جمعه استثنا است. مرد جوانی که رانندهی تونس است، با یکی از مسافران که پشت سر من نشسته صحبت میکند: «وله هیچ کار و بار و غریبی نیس. اینه روز چاشت شد ولی مه یک دور آمدیم و اینالی هم خالی طرف برچی میرم. دیگه روزا که اجازه برآمدن نمیتن …[استفاه از کلمه رکیک] مردم توان سوار شدن د تونس ره نداره. بر پدر ای دولت که ای روزا ره سر مردم آورده. مردم د بینی رسیده، د بینی.»
مسافر جوانی که پشت سر من نشسته، از طرز حرف زدنش پیداست که منتظر باز شدن سر صحبت بوده. او بعد از شنیدن حرفهای راننده گفت: «وله راس میگی بخدا. د هیچ کار، نان نمانده. اینه مه خودم مستری استم. بخدا د امی وقتا به حدی سر ما خلوت اس که پشه هم پر نمیزنه. بیخی حیران استم که چی رقم شکم زن و بچه خوده سیر کنم. ای …[استفاه از کلمه رکیک] بسیار سر مردم ظلم کرده رایی استن. به خود نگیری ما مردم هم بسیار بیغیرت شدیم که ای وضعیته تحمل میکنیم.» شیشه را کمی پایین میکنم تا باد بیشتری به صورتم بخورد. موتری کنار سرک ایستاده، دو مردی که پارچه سفیدرنگ به پیشانیشان بستهاند، پرچمهای سفیدرنگ در اندازههای مختلف را به مردم توزیع میکنند. یکی از آنها، یک پرچم سفیدرنگ به ویلچر مرد معیوب گدا نصب میکند. با خودم میگویم: «به حال و روزی رسیدهاند که احترام را از گدا گدایی میکنند.»
۱۱ و ۱۰ دقیقهی قبل از ظهر. روی بیلبورد پیش شفاخانه محمدعلی جناح نوشته بود: «۲۴ اسد، روز فتح مبارک!»
۱۲ و ۳۶ دقیقهی ظهر. بعد از ختم نماز جماعت، بلندگوی مسجدی در سرک جدید نقاش دشت برچی روشن شد. ملای مسجد بعد از حمد و سپاس خداوند با صدای بلندی به پیامبر و یارانش درود فرستاد و سپس در مورد فلسفهی خلقت انسان سخنرانی کرد.
او با صدای بلندی میگفت: «آزادی در کشور ما به آسانی به دست نیامده. هزاران تن در کشور خون دادند تا ما و شما از زیر استعمار امریکا و دیگر کشورهای غربی آزاد شویم. مجاهدین ما بیست سال جنگیدند تا ما و شما حالا زیر پرچم اسلام زندگی کنیم.» ملای مسجد بعد از ثانیهای توقف به سخنرانی خود ادامه داد: «برادران و مسلمانان خداوند در قرآن شریف فرموده است که در مقابل ظلم و بیعدالتی و کفر قیام کنید. طی بیست سال گذشته کشور ما و شما توسط کفار اشغال شده بود. آنها بالای خانهی ما تجاوز کرده بودند، بالای زن و ناموسمان تجاوز کرده بودند، ولی برادران مجاهدمان علیه آنها ایستادند و جهاد کردند. هزاران تن از مجاهدین ما برای دفاع از خانه، از زن، از ناموس و از اولاد ما در برابر کافران به درجهی رفیع شهادت نائل شدند. الحمدلله حالا کشور ما و شما آزاد شده و ما زیر پرچم اسلام زندگی میکنیم. بر ما و شما فرض است که قدر زندگی در زیر سایه پرچم اسلام را بدانیم.»
۱ و ۱۰ دقیقهی بعدازظهر. سمت نانوایی میرفتم. زنی از روبهرویم میآمد؛ لباس سیاهِ درازی بر تن داشت. سه موتورسیکلت، هرکدام با دو سرنشین، با سرعت از کنارم گذشتند و به زن نزدیک شدند. زن از صدای بلند و سرعت موتورسیکلتسواران ترسید و به درختی که کنار سرک بود، پناه برد.
آن سه موتورسیکلت، در حالی که پرچمهایی بر آنها بسته شده بود و در باد تکان میخوردند، مسیرشان را به سمت دیگری کج کردند و از دید خارج شدند. زن قرصی نان در دست داشت. رو به مردی که زیر سایهی درخت نشسته بود، گفت: «د روز روشن قصد آدمکشی دارن. اگه خوده از سر راهشان گوشه نمیکدم، مره زده بود. اینا د روز استقلالشان وحشیتر شده.» و بعد پرسید: «د ای خانهها کسی خیرات نمیته؟»
کمی دورتر از او، زنی وسط سرک ایستاده بود؛ درست جایی که موترها برای عبور از «جمپ» سرعتشان را کم میکردند. چندین موتر با پرچم طالبان از کنار او گذشتند. صدای کمک خواستن زن سیاهپوش در میان صدای ترانهای پشتو گم شد؛ موترها یکی پس از دیگری گذشتند و هیچیک برای کمک به آن زن، توقف نکردند.

