حوا جوادی
در این روزهای شوم که سایه جنگ همهجا گسترده است، بازخوانی پارهای از متون که احساسات جنگطلبانه را سرکوب میکند و مجال اندیشیدن به عواقب آن را فراهم میکند، بسیار مهم است. نامههای آلبرکامو، به دوست آلمانیاش که به ظاهر هوادار نازیها بوده، یکی از این متون مهم تاریخی است. در این نامهها کامو سعی میکند گونههایی از میهنپرستی را ترویج کند که صرفا بر ناسیونالیسم مبتنی نیست و عمیقا ابعاد اخلاقی و انسانی دارد. از دید کامو، دلبستگی به وطن، نباید به توجیه جنگ و کشتار بیانجامد؛ چرا که عدالت و انسانیت ارزشهای مهمتریاند که بدون آنها نمیتوان به آرامش واقعی دست پیدا کرد.
نامههای کامو به دوست آلمانی
در جریان جنگ جهانی دوم، آلبرکامو، فیلسوف و نویسنده فرانسوی به جنبش «مقاومت فرانسه» پیوست و سردبیری نشریه زیرزمینی «نبرد Combat» را به عهده گرفت. در سال ۱۹۴۳ او شروع به نوشتن نامههایی با نام مستعار، به یک دوست فرضی آلمانی کرد. در این نامهها او سعی کرد ابعادی از مفروضاتی که جنگ و نفرت را توجیه میکند را زیر سوال ببرد و به جای آن ارزشهایی از قبیل عدالت، انسانیت و حقیقت را ترویج کند؛ ارزشهایی که به شدت در برابر ایدئولوژی جنگ و پروپاگندای نفرتانگیز برآمده از آن، ناتوان و فراموششده به نظر میرسید.
این نامهها اما دریچه را به سوی گفتاری باز کرد که هرچند در ایام جنگ خیلی طرفدار نداشت، اما بعدها هواداران زیادی پیدا کرد و از درون آن جنبشهای صلحطلب و ضدجنگ ظهور کردند؛ جنبشهایی که با یادآوری ویرانیها و تباهیهای ناشی از جنگ در فرمهای مختلف هنری و ادبی و حتی فعالیت مدنی تلاش کردند مسیر تمایلات جنگطلبانه در جوامع غربی را تغییر دهند و از این طریق از وقوع مجدد جنگ جلوگیری کنند.
این نامهها در شرایطی نگاشته شده که فرانسه در جنگ مغلوب شده و در اشغال آلمان نازیست. کامو اما پیشبینی میکند که فرانسویها میتوانند این معادله را تغییر دهند و فاتح نهایی جنگ شوند. البته از دید او مسأله اصلی فاتح بودن نیست، که غلبه بر نفرت و جنگطلبی ایدئولوژیکی است که اروپا را فرو بلعیده است. به نظر او فرانسویها در جنگ غالب میشوند، چرا که میدانند جنگ پوچ است، از آن بیزارند و میخواهند زندگی کنند. راز چیرگی بر جنگ حس زندگی است.
نامه اول-جولای ۱۹۴۳
تو همیشه به من میگفتی: «عظمت کشور من قیمتی ندارد. هر چیزی که به این عظمت کمک کند، خوب است. در دنیایی که دیگر هیچچیز معنایی ندارد، ما جوانان آلمانی که این شانس را داشتهایم تا معنی را در سرنوشت ملتمان بیابیم، باید همهچیز را فدای آن کنیم».
من آن زمان تو را دوست داشتم، اما همان موقع هم راهم را از تو جدا کرده بودم. به تو گفتم: «نه، من نمیتوانم باور کنم که همهچیز باید فدای یک هدف واحد شود. برخی ابزارها غیرقابل توجیهاند. من دوست دارم که بتوانم به کشورم عشق بورزم، در حالی که همچنان عاشق عدالت باشم. من هر عظمتی را برای کشورم نمیخواهم، بهویژه اگر قرار باشد این عظمت از خون و دروغ بدست بیاید. من میخواهم کشورم با برپا داشتن عدالت شکوفا شود».
تو به من گفتی: «خوب، پس تو کشورت را دوست نداری».
از آن ماجرا حالا پنجسال میگذرد؛ از آن زمان ما از هم جدا شدهایم و میتوانم بگویم در تمام این سالهای طولانی (که برای تو خیلی کوتاه و برقآسا گذشت!) حتی یک روز هم سپری نشد که من به آنچه تو گفته بودی فکر نکنم: «تو کشورت را دوست نداری!»
امروز وقتی به این کلمات فکر میکنم، چیزی سخت گلویم را میفشارد. نه! اگر محکومکردن بیعدالتی در آنچه که دوستداریم به معنای دوست نداشتن باشد، من کشورم را دوست ندارم؛ اگر اصرار بر این که آنچه دوستش داریم باید با زیباترین تصویری که میتوان در خیال تصور کرد برابری کند، به معنای دوست نداشتن باشد، من دوستش ندارم.
از آن زمان پنجسال میگذرد و در همان موقع افراد زیادی در فرانسه مثل من فکر میکردند. برخی از آنها پیش از این پای دیوار در برابر لولههای تفنگ جوخه اعدام ایستادند {و جان دادند}. و این افراد، که به عقیدهی تو کشورشان را دوست نداشتند، برای میهن خود بیش از آنچه تو قادر باشی برای میهنات انجام دهی، فداکاری کردند؛ حتی اگر برایت ممکن بود که صد بار جانت را فدا کنی. چرا؟ چون قهرمانی آنها در این بود که در ابتدا باید بر خودشان غلبه کنند.
من در اینجا از دو نوع «عظمت» حرف میزنم و «تناقضی» که باید تو را دربارهاش آگاه کنم.
شاید، اگر امکان داشته باشد، ما به زودی دوباره یکدیگر را ببینیم. اما آن موقع دوستی ما به پایان رسیده است. تو لبالب از شکست خواهی بود و از پیروزی پیشینات احساس شرم نخواهی کرد؛ بلکه با تمام توان درهمشکستهات، حسرت آن را خواهی خورد. در این لحظه، من هرچند دشمنت هستم، اما هنوز هم به لحاظ روحی به تو نزدیکم شاید هم دوستم پنداری، چرا که همه افکارم را اینجا با تو در میان میگذارم. فردا چنین فرصتی وجود نخواهد داشت. آنچه را پیروزی برایت به ارمغان نیاورد، شکست به انجام خواهد رساند. اما پیش از آن که نسبت به یکدیگر بیتفاوت شویم، میخواهم ایده روشنی از سرنوشت کشورم برایت ارایه کنم؛ چیزی که نه جنگ و نه صلح، به تو نیاموخت.
میخواهم بیدرنگ به تو بگویم که چه نوع عظمتی ما را به حرکت وا میدارد. پس باید بگویم شجاعتی را که ما میستاییم با شجاعتی که از دید تو درخور ستایش است فرق دارد. شجاعت مورد نظر من این نیست که چگونه اسلحه برداری، به خصوص پس از آن که سالها آموزش دیدهای و کارکردن با آن برایت مثل آب خوردن است. درست برعکس آن، شجاعت یعنی این که خطر کنی و برای شکنجه و مرگ آماده شوی، در حالی که یقین داری، نفرت و خشونت در ذات خود امور پوچی هستند.
جنگیدن زمانی کار بزرگی است که در عین بیزاری از آن بجنگی، آماده باشی همه چیزت را از دست بدهی در حالی که میخواهی طعم خوشبختی را تجربه کنی و در شرایطی به سوی تباهی گام برداری که در ذهنت ایده تمدن والا را میپرورانی.
به این ترتیب است که ما بیشتر از شما پیکار میکنیم؛ چرا که ما باید با خودمان نیز روبرو شویم. شما در ذهن و قلبتان چیزی نداشتید که آن را فتح کنید. ما باید با دو دشمن و در دو جبهه میجنگیدیم. پیروزی نظامی برای ما کافی نبود. البته که برای شما کافی بود، چرا که شما چیزی در درون خود نداشتید که باید بر آن غلبه میکردید.
ما باید بر چیزهای زیادی چیره میشدیم، مهمترین آن غلبه بر وسوسهای که ما را به پیروی از شما سوق میداد. ما نیز ممکن است همانند دیگران، تسلیم غریزه شویم، در برابر تیزهوشی کرنش کنیم و از آیین کارآمدی پیروی کنیم. فضیلتهای بزرگ در نهایت برایمان خستهکننده شوند، از هوشمندی خود احساس شرمساری کنیم و گاهی در خیال خود «وحشیگری شادمانه» را تصور کنیم که در آن رسیدن به حقیقت مستلزم کشیدن زحمت و رنج نباشد.
اما حالا که شما هستید، کار آسان است. وقتی به شما نگاه میکنیم، میبینیم که چنین خیالبافیها به کجا ختم میشود. با دیدن تو ما کمر راست میکنیم. اگر به جبرگرایی تاریخی اعتقاد داشتم تو را بخشی از خودمان گمان میکردم که در کنار مایی تا از طریق به نمایشگذاشتن اشتباهات رفتارهای ما اصلاح شود. بدین گونه، روحیهمان تازه میشود و ما آسوده زندگی میکنیم.
با این حال، ما همچنان باید بر این تردیدی که نسبت به «قهرمانی» داشتیم غلبه میکردیم. میدانم که به باور تو قهرمانی با روح ما بیگانه است. اشتباه میکنی. ما هم قهرمانی را دوست داریم و هم از آن نگرانیم. قهرمانی را دوست داریم چون ده قرن تاریخ، شناخت آنچه را که شرافتمندانه است به ما آموخته است. نگرانیم، چرا که ده قرن هوش سودمندی و بخشش طبیعت را به ما آموخته است.
برای این که با شما میجنگیدیم، باید در مرحله اول، خودمان را از لبه پرتگاه دور میکردیم. به همین دلیل، ما از همه اروپا عقب ماندیم؛ از اروپایی که به وقت نیاز بیدرنگ به سوی دروغ شتافت، در حالی که ما سرگرم جستوجوی حقیقت بودیم. برای همین، ما فرانسویها در همان آغاز شکست خوردیم، چرا که درست در همان لحظهای که شما به ما هجوم آوردید ما در اعماق قلبمان درگیر این بودیم که بفهمیم آیا حق با ماست یا نه.
ادامه دارد…

