حوا جوادی
چند روز دیگر استقرار مجدد طالبان بر کابل ۵ ساله میشود. طی این نیم دهه، جهان شاهد تحولات بسیاری بوده است. مهمترین این تحولات تغییر نظامهای سیاسی در جهان و به خصوص در کشورهایی بوده که شرایطی کمابیش مشابه افغانستان داشتهاند؛ از جمله سوریه. عمر تغییر نظام در سوریه حتی به ۳ سال هم نمیرسد.
در این مدت، تغییراتی که در سوریه مشاهده میشود با آنچه در افغانستان جریان دارد به هیچ وجه قابل مقایسه نیست. تمامی زیرساختهای نظام مردمسالار در سوریه پایهریزی شده است و مهلت دوران گذار به نظامی مبتنی بر آرای مردم و حق شهروندی با جزییات تعیین شده است.
در پنج سال گذشته در افغانستان مسیر معکوسی طی شده است. از ۱۵ آگست ۲۰۲۱ تا حالا گام به گام نهادهای قانونی و نهادهای ملی تخریب شده و مرحله به مرحله حقوق اولیه مردم افغانستان از آنها سلب شده است. آنچه اکنون در افغانستان شاهد هستیم چیزی شبیه به یک حکومت ملی در دنیای معاصر و متناسب با نیازهای جامعه امروزی نیست.
مجموعهای از شبه نظامیان، با کارنامه ترسناکی از ترور و خونریزی اکنون سازوبرگهای حکومت را در اختیار گرفته و به شیوه قرون وسطایی بر مردم حکومت میکند. از روز اول، تسلط بر کابل تا حالا که بیش از ۱۸۰۰ روز میگذرد، تنها چیزی که تغییر کرده شیوه زورگویی حاکمان کابل است. در روز اول، این گروه چهره ملایمتری از خود به نمایش گذاشت، اما حالا در قالب شرطه، محتسب، جنگجو و حتی انتحاری خون مردم را در شیشه کرده و آه در بساط مردم نگذاشته است.
تفاوت وضعیت سوریه و افغانستان ریشه در تفکر و اراده حاکمانی دارد که اکنون بر دو کشور حکومت میکنند؛ اراده معطوف به حاکمیت مردمسالار و دموکراسی و اراده معطوف به تمامیتخواهی، فاشیسم و تروریسم. در سوریه تعامل با گروه حاکم، به احیای مناسبات انسانی و زمینهسازی برای حل بحرانهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی فراهم کرده و در افغانستان به استقرار سازوبرگ ترور و وحشت کمک کرده است.
سازمان ملل در خط مقدم مماشات با فاشیسم
این توضیحات از این لحاظ ضروری است که به زودی رباب فاطمه، به عنوان نماینده جدید دبیر کل سازمان ملل متحد در امور افغانستان، کار خود را آغاز میکند. در پنج سال گذشته سازمان ملل در خط مقدم مماشات با طالبان قرار داشته است. اقداماتی که این سازمان به بهانه جلوگیری از بحران بشری در افغانستان و تعامل معطوف به تغییر انجام داده است، نه جلو بحران بشری را گرفته است و نه حاکمان کابل و قندهار را وادار به تغییر رفتار کرده است.
در این دوره، مماشات، نتایج نامطلوب داشته است. کار به جایی رسیده است که سازمان ملل حتی قادر به مدیریت فضا و محیط کاری خود نیز نیست. طالبان در در کوچکترین امور سازمان ملل در افغانستان دخالت میکند. موضوع اصلی این است که همه چیز به وضوح نشان میدهد مسیر پیمودهشده در جهت تعامل با طالبان تاکنون اشتباه بوده است. طبیعی است پیمودن مسیر اشتباه به اهداف درستی منتهی نمیشود.
آنچه سازمان ملل تاکنون انجام داده است نتیجهای جز کمک به استقرار حاکمیت غیرمشروع و ضد بشری و جسورتر کردن آن در تعرض به حقوق مردم و حمایت از تروریسم در سطح منطقه و تغذیه ماشین ترور و وحشت چیز دیگری نبوده است. ادامه سیاستهای سازمان ملل نتایج به مراتب خسارتبارتر از گذشته در پی خواهد داشت. تمویل و تجهیز ماشین ترور و وحشت و کمک به استقرار حاکمیتی که به هیچ معیار، قانون و ارزش جهان مدرن پایبند نیست، در نهایت پیامدهای فاجعهبار جهانی نیز خواهد داشت.
در آستانه آغاز بهکار رباب فاطمه مهم است که چرچیلوار هشدار داده شود «مماشات، فاشیسم و تروریسم را جسورتر میکند». آنچه اکنون در افغانستان در حال شکلگیری است، نطفه بحرانی است که ابعاد بسیار خطرناک منطقهای و جهانی دارد. همانگونه که مماشات چمبرلین بهجای وادار کردن هیتلر به تغییر رفتار، او را جسورتر کرد، مماشات با طالبان نیز به این تلقی دامن میزند که کسی نمیتواند جلو آنها را بگیرد و باید به استمرار وحشت و ترور در افغانستان ادامه دهد.
خطای مهلکی است که تصور شود تهدیدهای ناشی از حکومت طالبان در قلمرو جغرافیای افغانستان محدود میماند. تروریسم زیر شعار مسایل اسلامی هم به لحاظ ایده، اهداف و انگیزه و هم به لحاظ پراکندگی نیروی انسانی ماهیتی جهانشمول و مهمتر از همه ضدغربی دارد. مساله اصلی در این نوع جریان فکری این است که مرزبندی و جغرافیای سیاسی را به رسمیت نمیشناسد.
ماهیت فراسرزمینی تروریسم
مسئله اصلی در بنیادگرایی اسلامی این است که این جریان فکری اصالتاً مرزبندیهای بینالمللی و ساختار دولت-ملتهای امروزی را به رسمیت نمیشناسد. در چارچوب نظم ذهنی این جریان، مرزهای جغرافیایی امروزی حاصل مقررات بینالمللی و تقسیمات مدرنی است که ماهیت غربمحور و ضد اسلامی دارد. تازمانی که نظم مستقر بینالمللی وجود داشته باشد، زمینه برای تحقق ارزشهای اسلامی فراهم نمیشود. بنابراین، بنیادگرایی اسلامی از بنیاد در صدد تغییر کل مناسبات بینالمللی است.
فعالیت آنها در یک نقطه جغرافیای معین، صرفا دلایل عملیاتی دارد. بنابراین، تسلط بر یک جغرافیا (مانند افغانستان) تنها یک «پایگاه عملیاتی» یا «مرکز منطقهای» برای ترویج، پیادهسازی و صدور تفکر بنیادگرایی به سایر نقاط جهان تلقی میشود، نه نقطه پایانی آن. نطفهای که در افغانستان در حال شکلگیری است به زودی سر از کشورهای منطقه و در نهایت جوامع غربی در خواهد آورد.
فعالیت شبکهای
تروریسم و نیروی برآمده از آن، بر عکس ارتشهای کلاسیک، وابسته به جغرافیای ثابت نیست. نیروهای عملیاتی و هواداران فکری این ایدئولوژی در سراسر جهان پراکندهاند. وجود شبکههای فراملی، رسانههای دیجیتال و ارتباطات فرامرزی باعث شده تا فراخوانهای ایدئولوژیک به سرعت در جغرافیای مختلف مخاطب جذب کنند. به همین دلیل، قدرت جذب و اعزام نیروی انسانی این گروهها از اروپا و آسیا گرفته تا آفریقا، نشاندهندهی فراسرزمینی بودن خطرات ناشی از تقویت آنهاست. ماهیت شبکهای تروریسم، هم ظرفیتانعطافپذیری و هم دسترسی آنها به نقاط مختلف و منابع دینامیک و پویای مالی و انسانی را تقویت کرده است.
همین اکنون که طالبان در افغانستان حاکم اند، بخش زیادی از منابع مالی این گروه از طریق شبکه دیاسپورا و سمپاتهای قومی آنها در غرب انجام میشود. این سیالیت و انعطاف به آنها کمک میکند که در شرایط مناسب بتوانند هستههای ترور را در سایر نقاط جهان بدون هزینه و محدودیتی فعال کند.
تبدیل کردن شریعت به مبنای نظم جهانی
غایت اصلی رادیکالیسم اسلامی تبدیل شریعت به مبنای نظم جهانی است. تطبیق شریعت در یک نقطه از جهان بدون آن که نقاط دیگر تغییر کند، در عمل دستاورد بزرگی نیست؛ چرا که ارزشهای حاکم بر مناسبات جهانی در نهایت خود را بر نظامهای ایدئولوژیک نیز تحمیل میکند. از این زاویه، آرمانشهر بنیادگرایی زمانی کاملا محقق میشود که شریعت مبنای نظم جهانی باشد.
از سوی دیگر، فلسفه وجودی «شریعت» پیادهشدن آن بر روی زمین است؛ چرا که فیالمثل، شریعت تنها برای مردم افغانستان نیامده است. شریعت باید بدون محدودیت زمانی و مکانی بر روی زمین تطبیق شود. برای همین، شریعت همواره فراتر از پیروان خود و مختصاتی همچون قومیت، نژاد یا جغرافیای مشخص تعریف میشود. اصطکاک شریعت با نظام غربی نیز از همین زاویه است. نظم غربی در واقع مهمترین مانع تطبیق شریعت بر روی زمین است.
حالا که هستههای جوامع اسلامی تقریبا در همه شهرهای مهم کشورهای غربی شکل گرفته و فعالیت میکند، بسترهای زیادی فراهم شده است که گروههای بنیادگرا و تروریستی میتواند از آنها هم برای جذب نیروی انسانی و هم تامین منابع مالی و شبکهای بهرهگیری کند. درک جهانی از خطر بنیادگرایی هنوز هم کلیشهای و مبتنی بر الگوهایی است که در گذشته بودهاند. این در حالی است که تغییرات در عرصههای فناوری، فرصتهای فوقالعاده خطرناکی را برای گروهها تروریستی فراهم کرده است. این گروهها با آگاهی این فرصتها را رصد کرده و به تناسب آن در ساختار و فعالیت خود تجدید نظر میکنند.
کنار زدن سیاست مماشات با تروریسم
جلوگیری از خطر در حال شکلگیری در افغانستان آسان نیست. با این حال، نخستین اقدام این است که نباید به رشد و نمو این خطر کمک کرد. پس از پنج سال سیاست غلط و نادرست، سازمان ملل اکنون مسوولیت سنگینی بر دوش دارد. این سازمان به شدت به بازبینی سیاستها و اقدامات خود در افغانستان و از جمله رویکرد «مماشات با تروریسم» نیاز دارد. مماشات با تروریسم باید پایان یابد؛ همانگونه که در پنج سال گذشته تجربه شده است، تعامل مبتنی بر مماشت به جای این که جلو بحران بشری را بگیرد طالبان را در استقرار حکومت وحشت و ترور و سلب حقوق اولیه مردم افغانستان جسورتر میکند. نباید گذاشت تروریسم جسورتر شود.

