زیبا بلخی
این گزارش حاصل گفتوگو با ۱۲ خانواده، ۶ کودک زیر ۱۵ سال و ۳ روانشناس در شهر مزارشریف است. یافتهها نشان میدهد که فضای ناامن خانوادگی، فقر، بیکاری و ممنوعیت آموزش و کار زنان، سلامت روان کودکان را نیز متاثر کرده است.
از میان ۱۲ خانوادهای که در این گزارش شرکت کردهاند، ۹ خانواده گفتهاند که فرزندانشان پس از تغییر نظام سیاسی، از نظر روانی دچار اختلال شدهاند. ۷ خانواده نیز تأکید کردهاند که با روی کار آمدن حکومت طالبان، افزایش فقر و بیکاری، محدودیتهای گسترده و افسردگی والدین، میزان خشونت درون خانه بیشتر شده و همین فضای تنشآلود، سلامت روانی کودکانشان را تحت تأثیر قرار داده است.
در گفتوگو با خانوادههایی که فرزندانشان در دو سال اخیر تغییرات روانی قابل توجهی را تجربه کردهاند، مشخص شده که این کودکان نشانههایی چون بیخوابی، سکوت غیرعادی، خواب بیش از حد، پرخاشگری، اضطراب و ترس دائمی، بیعلاقگی به بازیهای کودکانه و گرایش به انزوا را از خود نشان میدهند.
در میان این خانوادهها، تنها دو مورد توانستهاند کودکانشان را برای درمان نزد روانشناس ببرند. سایر کودکان به دلیل مشکلات اقتصادی و ناآگاهی، از مراجعه به مراکز درمانی بازماندهاند.
با وجود نبود آمار رسمی و مشخص در مورد وضعیت سلامت روان کودکان در بلخ، روانشناسان در این ولایت میگویند که مشکلات روانی در میان کودکان به یک بحران پنهان شبیه شده است.
یک داکتر از بخش عقلی و عصبی شفاخانه حوزوی ابوعلی سینای بلخی در شهر مزارشریف، به شرط حفظ هویتاش به رسانهی رخشانه میگوید، آمار مراجعه کودکانی که دارای اختلال روانی هستند طی یک سال گذشته افزایش داشته است. به گفتهی این داکتر از هر ده مراجعه کننده حداقل یک نفرشان کودکان هستند.
او گفته این مرکز روزانه میزبان بیشتر از ۳۰۰ بیمار است که کودکان مراجعه کننده دارای علایمی چون اضطراب، پرخاشگری، بیخوابی، خواب بیش از حد، سردردی، افسردگی، حملات عصبی و ضعف تمرکز هستند: «بسیاری خانوادهها به دلیل نبود آگاهی کافی اطفالشان را در این وضعیت نزد داکتر نمیبرند. آنها فکر میکنند طفلشان به مرور زمان خوب میشود و نیاز به تداوی ندارد، بسیاری خانوادهها از قضاوتهای اجتماعی ترس دارند و دوست ندارند کسی از مشکلات روانی فرزندانشان آگاه شود. علاوه بر این، بسیاری از خانوادهها وضعیت اقتصادی بد دارند و از هزینه دوا و داکتر برآمده نمیتوانند. به همین دلیل میتوانم بگویم آمار کودکان مبتلا به مشکلات روانی بیشتر از این چیزیست که نزد ما ثبت است.»
در یک تعریف ساده از نظر روانشناسی، سلامت روان کودکان به وضعیت احساسی، روانی و رفتاری آنها گفته میشود که در آن کودک احساس امنیت، شادی و آرامش دارد و میتواند با دیگران ارتباط سالم برقرار کند. این سلامت به دلیل سن حساس و وابستگی شدید به محیط، بسیار آسیبپذیر است. فقر، خشونت خانوادگی، ممنوعیت آموزش و بازی، نبود مراقبتهای روانی و تبعیض اجتماعی از مهمترین عوامل تهدیدکننده سلامت روان کودکاناند که پیامدهای آن شامل افسردگی، اضطراب، پرخاشگری، گوشهگیری و حتی افکار خودآزاری است.
جزئیات شماری از این گفتوگوها در این گزارش آمده است.
نجیبه (نام مستعار)، ۳۵ ساله و مادر دو فرزند ۸ و ۴ ساله است. پیش از ممنوعیت کار زنان توسط طالبان، او بهعنوان آموزگار دختران دوره متوسطه در یکی از مکاتب دولتی مزارشریف فعالیت میکرد. شوهرش نیز بهعنوان محافظ در یکی از نهادهای دولتی شهر مشغول بود، اما با روی کار آمدن طالبان، هر دو شغل خود را از دست دادند.
نجیبه میگوید در دو سال گذشته بهخاطر وضعیت سخت اقتصادی و افسردگی که هر دو را فراگرفته، مشاجرههای لفظی میان آنها افزایش یافته است. او تأکید میکند که فرزندانشان شاهد این کشمکشها هستند و گاهی برای تخلیه احساسات خود به آنها پناه میبرند.
او میگوید: «وقتی من بیکار و خانهنشین شدم و شوهرم نیز همینطور، هر دوی ما بیحوصله، پرخاشگر و تنبل شدیم. با کوچکترین مسئلهای بحث و دعوا میکنیم و صدایمان بلند میشود.»
شوهر نجیبه که در حال حاضر روزمزدکار است، به سختی میتواند نان روی سفره خانوادهاش بگذارد و خود نجیبه نیز هیچ درآمدی ندارد.
طالبان در اولین اقدام، کار زنان در نهادهای دولتی افغانستان را ممنوع کرد. بیکاری زنان باعث بروز مشکلات زیادی برای زنان شد که فقط یک قلم آن افزایش افسردگی و مشکلات سلامت روانی برای زنان است.
نجیبه هم میگوید، خودش درگیر افسردگی است. بلایی که حالا به گفتهی او دامن دو کودکاش را هم گرفته است: «هر دوی آنها بسیار آرام و بیحوصله شدهاند. قبلاً شاد و بازیگوش بودند، اما حالا بیشتر اوقات گوشهگیرند و تمایلی به حضور در جمع ندارند. زود عصبانی میشوند، با کوچکترین حرف شروع به بحث و گریه میکنند. وقتی وسایل بازیشان را میگیرند تا بازی کنند، اگر متوجه شوند که نمیتوانند، ناراحت میشوند و بازی را رها میکنند.»
نازیلا ۴۱ ساله نیز میگوید طی دو سال اخیر وضعیت اقتصادی ضعیف، بیکاری و خانهنشینی آرامش را از فضای خانهی آنان گرفته است و این وضعیت بر روان کودکانش نیز تاثیر منفی گذاشته است.
او پیش از این در یکی از آموزشگاههای شهر مزارشریف آموزگار بود؛ اما به دلیل ممنوعیت کار زنان وظیفهاش را از دست داد: «شوهرم آدم عصبی است و دست بزن هم دارد. گاهی وقت کار و بارش خوب نمیباشد و عاید خوب نمیکند، بهانهگیر میشود. جنگ و دعوا میکنیم گاهی هم وقتی طفلها سر و صدا میکند یا سر چیزی اعصابش ناآرام باشد بسیار محکم طفلها را لت میکند. خودم هم در همین چند سال بسیار اعصاب خراب شدیم؛ وقتی شوهرم من را سر چیزی جنگ بکند، من هم قهرم را سر طفلها خالی میکنم.»
توصیفی که نازیلا از رفتار فرزند کوچک 10 سالهاش میکند، به وضوح نشانگر این است که از نظر سلامت روان دچار مشکلاتی شده است: «روز تا شام میخوابد، فقط وقت نان بیدار میشود، آن هم یک لقمه اگر نان بخورد. مکتب هم به مشکل میرود، کارهای خانگی خود را نمیکند، درس نمیخواند، اگر نی سابق بسیار لایق بود. اشتها هم هیچ ندارد، بیشتر اوقات سردرد است و بسیار از هرچیز و از صدای بلند میترسد. مثلن اگر یک بشقاب به زمین بیفتد یا دروازه خانه را کمی محکم بسته کنیم، از صدایشان میترسد زود چیغ میزند و به گریه کردن شروع میکند.»
او که هنوز قادر نشده به دلیل مشکلات اقتصادی فرزندش را به داکتر ببرد گفته است، کودکاش در مهمانیها نیز گوشهگیر و منزوی شده است.
تنها افزایش خشونتهای خانوادگی، فقر و بیکاری یا افسردگی والدین نیست که روان کودکان در افغانستان را آسیبپذیر ساخته است.
یکی از دلایل مهم دیگر محرومیت از آموزش دختران بالاتر از صنف ششم است. این تصمیم تاثیر عمیقی بر سلامت روان دخترانی گذاشته است که به تازگی از رفتن به مکتب محروم شدهاند.
ماننده مروه ۱۲ساله که سال گذشته صنف ششم را به پایان رسانید و مانند سایر دختران از ادامه آموزش محروم گردید.
فاطمه خواهر مروه، در مورد وضعیت روانی خواهرش چنین میگوید: «بعد از بسته شدن مکتب متوجه تغییر رفتار در خواهرم شدیم و این هم به دلیل این است که دیگر نمیتواند به مکتب برود. پارکها و مکانهای عمومی باز نیست و نمیتوانیم اطفال را ببریم. بسیار بد خلق شده، بیحوصله شده یک چیزی را میگویی زود به گریه میشود و پرخاشگر میشود.»
دفتر هماهنگکننده کمکهای بشردوستانه سازمان ملل (اوچا) نیز گفته که فشار روانی ناشی از محرومیت دختران از آموزش در افغانستان غیرقابل تحمل شده است.
مروه ۱۲ساله از دیگر کودکانی است که سال گذشته صنف ششم را تمام کرده و حالا از ادامه تحصیل محروم شده است.
او با افسردگی شدیدی روبرو است. در یکی از اتاقهای خانهشان به تنهایی در گوشهای آرام نشسته است، پاهایش را در بغل گرفته و چانهاش را روی زانوهایش گذاشته بود، با هر سوال نگاهش روی زمین خیره میماند و مدتی فکر میکند و بعد پاسخ میدهد. لبهایش را میجود، صدایش آنقدر آهسته است که مجبور میشوم سرم را نزدیکتر ببرم تا بشنوم.
او میگوید از زمانی که دیگر نمیتواند به مکتب برود هیچ چیزی برایش خوشایند نیست: «مکتب را خوش داشتم حالی هیچ چیزی خوشم نمیآید. خوش دارم در یک اتاق باشم که هیچ سر و صدا نباشد. سر و صدای زیاد سرم خوش نمیخورد. دلم میشود همیشه با صدای بلند گریه بکنم. نان خوردن خوشم نمیآید، قصه کردن خوشم نمیآید، فقط دلم میشود بخوابم. گاهی نفس تنگی برایم پیش میشود و میخواهم خوده مصروف بکنم و رسامی میکنم ولی او هم کمی که بکشم دیگر خوشم نمیآید نیمه رها میکنم. وقتی مکتب نباشد زحمت کشیدن هیچ به درد نمیخورد.»
مهرماه ۱۱ ساله، از دیگر دخترانی است که علایمی از اختلال روانی در ظاهرش آشکار است. ساعت ۱۱ قبل از ظهر است و او در گوشهای از خانه ساکت و آرام دراز کشیده است و با انگشتهایش خطهای نامفهومی روی فرش میکشد.
وقتی کنارش نشستم با لحن معصومانهای گفت: «نمیخواهم همرای کسی حرف بزنم، میخواهم خواب بکنم.»
وقتی بالاخره لب به سخن گشود، جملهاش سنگینتر از سنش بود. ناگهان بغض گلویش را گرفت و به گریه افتاد: «در خانه شما هم جنگ زیاد است؟ مادر و پدر شما هم وقتی قهر شوند شما را جنگ میکنند و یا میزنند. بسیار خسته شدیم سر هر کارم زود قهر میشوند.»
مهرماه بیشتر از این به صحبت کردن علاقه ندارد، خواهرش که کمی دورتر از وی نشسته است میگوید: «چند وقت است جنگره شده. مکتب هم صحیح نمیرود، یک روز برود سه روز دیگر نمیرود میگوید سردرد هستم. خوشم نمیآید.»
خشونت والدین علیه کودکان در افغانستان نه تنها یک واقعیت تلخ، بلکه رفتاری معمول و پذیرفتهشده در ساختار خانوادههاست. در کشوری که جنگ، فقر، ناامنی و بحرانهای اجتماعی ریشه دوانده، کودکآزاری بهویژه از سوی والدین به امری عادی بدل شده است. هیچ قانونی در افغانستان وجود ندارد که بهطور جدی این رفتار را جرمانگاری و مورد پیگرد قرار دهد. برعکس، در بسیاری از خانوادهها تنبیه بدنی، تحقیر و خشونت کلامی علیه کودکان به عنوان «روش تربیتی» پذیرفته شده است.
در حالی که در بسیاری از کشورهای جهان خشونت والدین علیه فرزندان جرم بهشمار میرود و میتواند منجر به سلب حضانت و مجازات قانونی شود، در افغانستان کودکانی که در خانه قربانی خشونت میشوند، نه حامی قانونی دارند و نه فضایی امن برای شکایت و نجات. این وضعیت باعث شده هزاران کودک، زیر سایه سکوت و ترس، در چرخهی معیوب خشونت خانگی گرفتار بمانند.
پای صحبت کودک ده سالهای نشستم که زیر سایه سکوت و ترس نفس میکشد. هنگام صحبت کردن به زمین خیره بود، دستانش را روی زانوهایش گذاشته و آنقدر فشار داده بود که بند انگشتانش سفید شده بود.
ناماش فرهاد است. دل به گفتوگو نمیدهد و هر جمله را کوتاه، محکم و پرتنش میگوید. وقتی از او پرسیدم به چه بازیهایی علاقه دارد، بیآنکه سرش را بلند کند، جواب داد: «هیچی… هیچ چیز را خوش ندارم. {خوش ندارم} ساعتتیری بکنم. مادر و پدرم جنگام (با من دعوا) میکنند.»
انزوا، خشم و سکوت در ظاهر فرهاد دیده میشود. وقتی دلیل گوشهنشینی و تنهاییاش را میپرسم میگوید: «ایقدر مادر و پدرم جنگ میکند، خاطر او میگویم یک جای بروم که جنگ شان را نشنوم. همیشه سر نان و پیسه جنگ میکنند. نان و پیسه هیچ نیارن، مقصد جنگ نکنند، آرام باشند.»
بحران خاموش که کسی نمیبیند
در همین حال شماری از روانشناسان در ولایت بلخ میگویند پس از روی کارآمدن طالبان، خشونتهای خانوادگی و مشکلات روانی در میان خانوادهها افزایش یافته است که این وضعیت روان کودکان را نیز آسیبپذیر ساخته است.
سه روانشناس، که نخواستند نام اصلیشان فاش شود، به رسانهی رخشانه گفتهاند که وخامت وضعیت روانی کودکان و ناآگاهی خانوادهها، این مسئله را به یک بحران خاموش تبدیل کرده است.
محبوبه احمدی، از روانشناسان ولایت بلخ گفته است که روزانه از میان هفت مریض که مراجعه میکنند دو مریضشان کودکان زیر سن ۱۵ سال هستند.
او به رسانهی رخشانه گفته است: «نظر به مریضهایی که پیش ما میآیند و براساس صحبتهای آنها میتوانم بگویم که مشکلات روانی و خشونتهای خانوادگی در خانوادهها زیاد شده. استرس، اضطراب، پرخاشگری لتوکوب و کنترل نکردن خشم، از موارد شایع در خانوادهها است. در چنین حالتی کودکان در بسیاری از خانوادهها در افغانستان کوتاهترین و نزدیکترین راه تخلیه برای بسیاری از والدین قرار میگیرند.»
نادیه محمدی (نام مستعار) از چهرههای برجسته در ولایت بلخ در این مورد گفته است، بسیاری از خانوادهها از وجود افسردگی در میان کودکانشان آگاه نیستند و همین ناآگاهی باعث میشود تا برای درمان به موقع اقدام نکنند.
از دید این روانشناس، بیخوابی، خواب بیش از حد، سکوت، انزوا، گریههای طولانی، پرخاشگری، بیاشتهایی، بیمیلی به بازیهای کودکانه، سردردی و ناآرامی و بهانهگیریهای زیاد از علایم اختلال روانی در کودکان است: «علایم به دو گونه میتواند باشد یکی یا کودک ناآرامی روانی خودش را و افسردگی خودش را به صورت ظاهری بیان میکند؛ مثل گریه کردن، بدخویی زیاد، اندکگیری کردن، بیخوابی از علایمی است که کودک از لحاظ روانی ناآرام است ولی گاهی این علایم پنهاناند و ممکن مادر پدر این را دیده نتواند.»
این روانشناس هشدار میدهد که عدم درمان اختلالات روانی در کودکان میتواند در نوجوانی و جوانی به پیامدهای ویرانگری منجر شود و به بحرانی خاموش اما عمیق در جامعه تبدیل گردد.
محمد احمدی، روانشناس و پژوهشگر اجتماعی در مورد پیامدهای اختلال روانی کودکان میگوید: «در نوجوانی و جوانی این کودکان میتوانند به یک شخص پرخاشگر، منزوی، بیش از حد مطیع، آشفتگی در تفکر، ضعف حافظه، اعتیاد، کم جرأت تبدیل شوند. کمحوصله بودن یا پرخاشگر بودن نوجوانان یا جوانان یکی از بزرگترین مواردی است که در طول سالهای کار خود مشاهده کردیم که ریشه در اختلالهای درمان نشده دوران کودکی داشتهاند.»

