رسانه رخشانه
  • خبر
  • گزارش
  • تحلیل و ترجمه
  • پرونده
  • روایت
  • گفت‌و‎گو
  • ستون‌ها
    • عکس
    • دادخواهی
    • آموزش
  • درباره
    • هیات امناء
    • اصول و خطوط کاری
English
پشتو
حمایت
نتایجی یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج جستجو
رسانه رخشانه
حمایت

نه تنها نظام، بلکه همه چیز سقوط کرد

۲۸ اسد ۱۴۰۲
نه تنها نظام، بلکه همه چیز سقوط کرد

عکس: رسانه های اجتماعی

سینا (مستعار)

چند روز پس از ۱۵ آگست۲۰۲۱ و پس از اشغال کشور توسط طالبان، با یکی از هم­کلاسی­‌هایم که هردو در یکی از تلویزیون‌های محلی هرات کارآموز بودیم، به سمت دفتر کار تلویزیون ‌رفتیم تا برگه‌­های ارزیابی خود را امضا کرده و با همکاران خود خداحافظی کنیم. همه‌جای هرات را وحشت فرا گرفته بود. در آن روزها کم‌تر دختری را در سطح کوچه و خیابان می­دیدی و کم‌تر مردی را که شلوار و یخن‌­قاق پوشیده باشد. همه چیز به یک‌باره تغییر کرده بود، سیمای قشنگ شهر و سیمای آدم­هایش. ریش­‌های مردان در آن چند روز رفته رفته انبوه شده بودند. پوشش آدم‌­ها تغییر کرده بود و به نظرم حتا ‌مناره‌های هرات نیز تغییر کرده بود، انگار قامت شان خم شده بود. همین که از کنار مناره‌­های هرات به سمت چهارراهی تانک مولوی پیچیدیم. دلم به لرزش آمد، ولی به خودم امید می­دادم که چیزی نیست. طالبان به تو کاری ندارند. تو دانش­جو هستی. کار اشتباهی هم از تو سر نزده است که نگران باشی.

از چهارراه که گذشتیم، چشمانم به چند طالب تفنگ به‌دست خورد که با موی­‌های دراز و پیراهن‌تنبان چرک‌آلود شان در کنار خیابان، روبه‌روی ایستگاه موترهای شرکت­‌های ترانسپورتی کابل- هرات ایستاده‌اند و تردد موترها و آدم‌­ها را زیر نظر گرفته‌­اند. آن روز همه­‌جا متفاوت بود. راه طولانی شده بود. دل شهر نیز هم­چون دل آدم­هایش گرفته بود. روزهای قبل از آمدن طالبان و تصرف شهر هرات، من و هم­کلاسی‌­ام مسیر بین شهرک جبرئیل تا دفتر تلویزیون را با هم حرف می‌زدیم و می‌­رفتیم. آن روز اما هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد. انگار زبان‌های ما را بریده باشند و یا هم این‌که لال شده باشیم. همین که یکی از طالبان در کنار خیابان دست خود را به نشانه‌ی توقف موترسایکل بلند کرد، تپش قلب من نیز سرعت گرفت. صورتم سرخ شد و آب دهانم خشکید. آن دم که از موترسایکل پیاده شدم و طالب بازرسی­‌ام کرد و تذکره­‌ام را خواست، به ناگاه پیش چشمانم تصویر خبرنگاران روزنامه‌ی اطلاعات روز چرخید که چند روز پیش در کابل توسط طالبان لت‌وکوب شده بودند. در آن زمان، تصویر سروصورت خون‌­آلود خبرنگاران برایم یادآور این حرف بود که آیا با آمدن طالبان، خبرنگاری جرم پنداشته می­‌شود؟ چرا؟ و هزار و یک پرسش دیگر که تا هنوز به پاسخ شان نرسیده‌­ام. در آن لحظه می­‌ترسیدم که نکند من و هم‌کلاسی‌­ام را نیز به جرم دانش­جو بودن در رشته‌ی خبرنگاری دست­گیر و یا لت‌­وکوب کنند؛ اما برای این‌که خودم را آرام نگه دارم و بیش‌تر رنگ از رخ نبازم، به خودم یادآوری می­‌کردم که تو مجرم نیستی، دانشجوی خبرنگاری هستی و بس. به ناحق نگران نباش، تو نه سر پیازی و نه ته پیاز.

طالب تفنگ به‌­دست من و هم­کلاسی­‌ام را بازرسی بدنی کرده و بعد از دیدن اسناد موترسایکل می‌­­گوید که حرکت کنید. هردو سوار موترسایکل شده و حرکت می­‌کنیم. بعد از چند دقیقه به دروازه‌ی دفتر تلویزیون می‌­رسیم. کنار زنگ دروازه، اولین کاغذ با لوگو و اسم امارت اسلامی را می‌­بینیم که روی آن نوشته است: «این دفتر تلویزیون توسط نیروهای امارت اسلامی تفتیش شده و هیچ سربازی بدون اجازه حق تفتیش دوباره را ندارد.» و در پایین کاغذ، روی اسم مولوی، امضا و مهر شده بود.

زنگ دروازه را می‌­زنیم، نگهبان پس از شنیدن صدای زنگ دروازه، از سوراخ کوچک دروازه  به ما نگاه کرده و می‌­گوید: «شما باز هم آمدید؟» و دروازه را باز می­‌کند. ساختمان چندمنزله‌­ی تلویزیون و دفتری که در آن­جا موقعیت داشت، خالی از کارمند و مراجعه‌کننده به نظر می­رسید. به دفتر کار تلویزیون رسیدیم. آن روز دستگاه­‌های فرستنده‌ی تلویزیون خاموش بودند. تقریبا همه‌ی همکاران در دفتر حضور داشتند و هرکس مصروف تلفن خود بود. همین که مدیر خبر چشمش به من و هم­کلاسی‌­ام افتاد، رو به دیگران کرده، خندید و گفت: «این دو را ببینید، باز هم آمده­اند.» در ادامه اضافه کرد: «شما دو نفر کابل نرفتید تا سوار هواپیما شده و از وطن خارج شوید؟»

این مطالب هم توصیه می‌شود:

سازمان جهانی صحت از ثبت دو مورد جدید پولیو در افغانستان خبر داد

کوچی‌های مسلح سه مرد را در پنجاب بامیان لت‌وکوب و بالای زنان و کودکان تیراندازی کردند

در پاسخ به حرف­‌های مدیر خبر، چیزی نگفتیم. هردو رفتیم و پشت کمپیوتر، سر جاهای خود نشستیم. جای دو همکار خانم خالی بود. سراغ آن دو را گرفتم، مدیر خبر گفت که طالبان دیروز به دفتر آمدند و گفتند که دختران تا اطلاع بعدی اجازه‌ی کار در تلویزیون را ندارند. میز مدیر مسوول نیز خالی بود. مدیر مسوول تلویزیون و یکی دیگر از همکاران ما به کابل رفته بودند تا از پروازهای تخلیه جا نمانند. آن روز در دفتر به جز همین چند حرف، چیز دیگری در بین ما رد و بدل نشد. البته چندباری حرف از ایمیل زدن در بین یکی از گزارش‌گران و مدیر خبر شد، آن هم به صورت بسیار گنگ و نامفهوم. آن روز در جمع همکاران ما در تلویزیون، کسی به ما دو نفر کارآموز توجهی نداشت. ما را در حرف­‌های شان دخیل نمی‌­کردند و … همه مصروف ایمیل نوشتن و ایمیل ارسال کردن به سازمان‌های خارجی‌ای بودند که خبرنگاران را شامل پروسه تخلیه می­‌کردند. فضای حاکم آن روز در دفتر هیچ‌گاه از یادم نمی­رود، به‌طور عجیبی فضا وهمناک شده بود.

باورش برایم سخت بود. نمی‌­دانستم چگونه فضای دوستانه‌ی روزهای قبل از آمدن طالبان به یک‌باره تغییر کرده است. همان‌طور که پوشش همکاران ما تغییر کرده بود، رفتار شان نیز تغییر کرده بود. این تغییر رفتار یک‌صدوهشتاد درجه‌ای همکارانم را نمی­‌توانستم باور کنم. تحمل آن وضعیت برای من و هم‌کلاسی‌ام سخت بود، هردو بدون این­که حرف از امضا و تایید کردن برگه‌­های خود پیش آوریم، از دفتر خارج شدیم و دوباره در سکوت به طرف شهرک به راه افتادیم. هرات آن روز وهمناک بود. خیابان­‌ها وحشت‌زده بودند. آدم­‌ها وهمناک بودند و وهمناک‌­تر از آن، رفتارهایی بود که به یک­باره تغییر کرده بودند.

نمی­دانم این دو سال سیاه را چگونه تحمل کردیم؛ اما هرگز یادم نمی‌­رود که با آمدن طالبان نه تنها که نظام از هم فروپاشید، بلکه رابطه‌­ها نیز از هم گسست. دوست برای دوست بیگانه شد و دوستی­‌ها نیز رفته رفته نابود شدند. با آمدن طالبان و سقوط نظام، سقوط به معنی واقعی کلمه اتفاق افتاد. در همه‌ جا و در همه چیز می­شد سقوط را دید. با همه‌­ی این­‌ها اما؛ آدمی به امید زنده است و ما نیز هنوز به رهایی امید داریم. به رسیدن صبحی که حضرت حافظ نویدش را در شعر خود می‌­دهد: ای دل صبور باش و مخور غم که عاقبت/ این شام صبح گردد و این شب سحر شود.

 به امید آن سحر.

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • درباره رخشانه
  • هیات امناء
  • اصول و خطوط کاری
  • تماس با ما
FR Fundraising Badge HR

Registered Charity No 1208006 and Registered Company No 14120163 - Registered in England & Wales - Registered office address: 1 The Sanctuary, London SW1P 3JT

Copyright © 2024 Rukhshana

پشتو English
نتایجی یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج جستجو
  • خبر
  • گزارش
  • تحلیل و ترجمه
  • پرونده
  • روایت
  • گفت‌و‎گو
  • ستون‌ها
    • عکس
    • دادخواهی
    • آموزش
  • درباره
    • هیات امناء
    • اصول و خطوط کاری