رسانه رخشانه
  • خبر
  • گزارش
  • تحلیل و ترجمه
  • پرونده
  • روایت
  • گفت‌و‎گو
  • ستون‌ها
    • عکس
    • دادخواهی
    • آموزش
  • درباره
    • هیات امناء
    • اصول و خطوط کاری
English
پشتو
حمایت
نتایجی یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج جستجو
رسانه رخشانه
حمایت

پل‌سرخ و بوسه‌ای‌ بر چالِ گونه‌ی یار در کمین محتسبین طالبان

۱۶ قوس ۱۴۰۴
پل‌سرخ و بوسه‌ای‌ بر چالِ گونه‌ی یار در کمین محتسبین طالبان

عکس تزئنی است/ شبکه‌های اچتماعی

مهران (نام مستعار)

بعدازظهر جمعه بود که آخرین پیامم را برای تهمینه فرستادم. یادم می‌آید برایش صدا فرستادم تا فضای شلوغ و صدای موترهای اطرافم را بشنود؛ بشنود که من با تمام توان به‌سوی او در حرکت بودم. اولین قدم در سایه‌ی ترس و وحشت، به‌سوی پناه و آغوش.

ساعت چهارِ صبح، در ترمینال تپه‌ی امنیت از موتر پیاده شدم. پاهایم از شدت خستگی کرخت شده بود؛ چشم‌هایم سوزشی از بی‌خوابی و خستگی راه را تحمل می‌کرد، اما با آن‌همه، هنوز آن‌قدر توان و انرژی داشتم که دوام بیاورم و ادامه‌ی مسیرم را بروم.

در یکی از هوتل‌های شهر کابل اتاقکی کرایه کردم. اوایل ماه قوس، هوای صبح‌گاهی کابل به‌شدت سرد و جان‌سوز است. از شدت سردی خوابم نمی‌برد. ناچار، با کسالت تمام به حمام رفتم. شیر آب گرم را باز کردم و تمام گرد و غبار دایکندی را با فشار آب‌گرم کابل تکاندم.

ساعت نه صبح همان روز، استرسی سنگین مثل سایه‌ای سرد دورم پیچیده بود. شاید این لرزش پنهان، همان اضطراب اولین قرارمان بود؛ قراری که در سایه‌ی وحشت و نگاه‌های سنگین طالبان شکل می‌گرفت. جایی که عاشق شدن، دل‌دادن، یا حتی چند کلمه گفت‌وگو با جنس مخالف، می‌تواند حکم طناب دار را داشته باشد.

این مطالب هم توصیه می‌شود:

در هرات، طالبان نظارت‌های خود بر پوشش زنان را  تشدید کرده‌اند

روایت زنان؛ طالبان همه چیزم را گرفت

سی نوامبر، تاریخ همان روز بود. من و تهمینه، سدِ وحشت را شکستیم. در دل همان ترسی که بیش از چهار سال روی شهر سایه انداخته بود، سوار کاستر شدیم و کنار هم نشستیم؛ دو آدمی که فقط می‌خواستند چند دقیقه کنار هم باشند.

در چهارراهی پل سرخ از کاستر پایین شدیم، نگاهی به تهمینه انداختم؛ می‌خواستم ببینم آیا نگران است یا نه؟ نگاهش آرام بود، اما پشت آن آرامش، دلش مثل دل من تپش‌های پنهانی داشت؛ تپش‌هایی که فقط عاشقانِ زیر سایه‌ی خطر می‌شناسند.

ما کاری را انجام می‌دادیم که در «زمانه‌ی‌ما» جرم حساب می‌شود. در شریعت خشن و قوانین طالبانی، همین که دو نفر (یک دختر و یک پسر) کنار هم قدم بزنند، به کتاب‌فروشی بروند، گل بخرند و یا هم برای نوشیدن یک قهوه لحظه‌ای کنارهم دور یک میز بنشینند، گناه کبیره شمرده می‌شود. سنگسار، زندان و شلاق… احکامی که به‌سادگی نام عشق را «جرم» تعریف می‌کنند، از دادگاه‌های عدلی‌شان صادر می‌شود.

در سه‌راهی پل‌سرخ، اول به چند دکان لباس‌فروشی سر زدیم؛ لباس‌های زمستانی را یک به‌ یک دیدیم، اما هیچ‌کدام دل ما را نگرفت. برگشتیم به نقطه شروع، چهارراهی پل‌سرخ. به یاد چهار سال پیش افتادم… زمانی که هر عاشقی قرارش همین‌جا بود؛ جایی پر از کافه، شعر، دورهمی و نفسِ آزاد. حالا دیگر پل‌سرخ، آن پل‌سرخ سابق نیست؛ نه کافه‌ای باز است، نه صدای شعر، نه آن دورهمی‌های دوستانه و نه هم‌ حلقه‌های ادبی دختران دانشگاهی. جای آن شور و شوق، اکنون نگاه‌های تعقیبی نشسته است؛ چپن‌های سفید بر تن انسان‌هایی کهنه‌اندیش و بازپرس که در تمام کوچه‌های کابل حاضرند تا مطمئن شوند هیچ کسی دوتایی جایی نرود، لباس دلخواهش را به تن نکند و تیغ به صورتش نزند. همه جا حاضرند؛ حتی دم دروازه‌ی مارکت ملی. دو نفر از محتسبین امر به معروف ایستاده بودند، تا هیچ دختر و پسری، دوتایی، قدم به کتاب‌فروشی نگذارند و هیچ کتابی را ورق نزنند تا به آگاهی برسند و از تاریکی گذر کنند.

پس از خریدن کتاب «سمفونی مردگان» از کتاب‌فروشی نشر واژه، از ترس این‌که مبادا محتسبینی که اطراف مارکت ملی را وارسی می‌کردند، ما را کنارِ هم ببینند، از مارکت ملی بیرون شدیم؛ در کنار چهارراهی، چند غرفه‌ی جوس‌فروشی بود. ما از جوس‌فروشی کوچکی که روبه‌روی آن پر از چشمانِ مراقب بود، دو جوس کیله گرفتیم. اتاق فامیلی خواستیم، ولی به دلیل محدودیت‌ها و دوربین‌های امنیتی، در پستوی جوس‌فروشی یک اتاقک با چند میز چوبی بود که به آن راهنمایی شدیم؛ اتاقکی که در آن، یک پرده‌ی نازک چند میز، زن و مرد را از هم سوا ساخته بود. من و تهمینه با ترس و هراس، سر میز نشستیم و من پرده را برای سه دقیقه پیش میز کشیدم تا کسی متوجه حضورمان نشود. در همین سه دقیقه، دستان تهمینه را گرفتم، بی‌آن‌که لحظه‌ای به پیامدش فکر کنم، میان ترس و نگاه‌های تعقیبی آدم‌ها، به‌سویش خم شدم و چالِ صورتش را بوسیدم. شاید دیدن این بوسه در چنین شرایطِ ممنوع و تاریک، می‌توانست دنیای مرا به‌هم بریزد، اما من در کنار او، در آن خطرِ عریان، در آن لحظه‌ی ممنوع، حس کردم وطنم همین آغوش کوچک است و فهمیدم در دلِ سرکوب و ترس، عشق همیشه زنده می‌ماند.

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • درباره رخشانه
  • هیات امناء
  • اصول و خطوط کاری
  • تماس با ما
FR Fundraising Badge HR

Registered Charity No 1208006 and Registered Company No 14120163 - Registered in England & Wales - Registered office address: 1 The Sanctuary, London SW1P 3JT

Copyright © 2024 Rukhshana

پشتو English
نتایجی یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج جستجو
  • خبر
  • گزارش
  • تحلیل و ترجمه
  • پرونده
  • روایت
  • گفت‌و‎گو
  • ستون‌ها
    • عکس
    • دادخواهی
    • آموزش
  • درباره
    • هیات امناء
    • اصول و خطوط کاری