زحل آزاد
جملهها از دهانش نصفهنصفه بیرون میآیند، بعضی کلمات را دوبار تکرار میکند و بعضی را فرو میخورد. میگوید از بس به سرش ضربه خورده، زبانش دیگر در اختیار خودش نیست. با همان لکنت، آرامآرام میگوید: «روزی که به دنیا آمدم، مادرم وفات کرد و نامم شد بد قدم.»
فیروزه (نام مستعار) زنی ۴۱ ساله و مادر پنج فرزند است؛ که در یکی از کوچههای فقیرنشین نوآباد ولایت غزنی زندگی میکند و بهگفتهی خودش تجربهی سالها خشونت، فقر و بیپناهی صحبت کردن را برایش سخت و چشمهایش را ضعیف کرده است.
پشت خط تلفن، با صدای بیرمق و درماندهای که امیدی برای بهبود روزگارش در آن احساس نمیشود، رنجهای زندگیاش را یکییکی بازگو میکند.
فیروزه قصهاش را از سالها پیش آغاز میکند؛ از زمانی که ده سال بیشتر نداشت و با پافشاری پدر به عقد مردی بزرگتر از خودش درآمد. دقیقاً ۳۱ سال پیش، پدر فیروزه دخترش را در بدل دو رأس گوسفند به ازدواج مردی ۲۱ ساله درآورد؛ رویدادی که بههیچوجه برای زنان افغانستان تازه و بعید نیست.
زندگی مشترک فیروزه از همان آغاز با خشونت همراه بود. خشونتی که به گفتهی خودش رفتهرفته به یک امر عادی در زندگیاش تبدیل شد: «خُرد بودم و از خانهداری چیزی نمیفامیدم. خسُرمادرم میزد که دیگ و کاسه یاد نداری، شوهرم لت میکرد که نان ره دیر آوردی، خسر و ایورهایم هم زیر مشت و لگد میگرفتند که مهمان ره خدمت نکدی.»
صحبتهای فیروزه بهدلیل لکنت زبانی زیاد، بهسختی قابل فهماند. مرتباً مجبور میشود برای بهتر رساندن منظورش بعضی حرفها را دو یا سه بار تکرار کند. میگوید: «یکروز که نان از پیشم سوخته بود، ایورم با تال [شاخهی درخت] به فرقم زد و تا دو-سه روز خونش بند نمیآمد. بیخی لت خوردنم یک چیز عادی شده بود.»
هربار که فیروزه از سوی پدرشوهر یا برادرشوهرش کتک میخورد، شوهرش نیز دوچندان او را مورد ضربوشتم قرار میداد. فیروزه به خاطر همین خشونتها سه بار سقط جنین را تجربه کرد: «د اولین بارداریام، خسرمادرم پیش بچههای خود [شوهر و برادرشوهر] شیطانی کده بود که ای زن بیگفتی میکنه و درست به کارای خانه نمیرسه. او روز آنقدر لتوکوبم کده بودن که خونریزی کدم.»
صدای فیروزه برای لحظهای قطع میشود. چند ثانیه فکر کردم ارتباطم را با او از دست دادهام اما بعد از یک سکوت طولانی، صدای او آمیخته با بغضی سنگین به گوشم میرسد: «خدا برای عبرت زنده گذاشتم. اینهمه سختی و خونریزی که مه کشیدم، اگر هر کسی میبود، زنده نمیماند.»
طبق گفتهی خودش، در دومین بارداری و پس از خونریزی و از دست دادن جنین هشتماههاش، آنقدر از پا افتاده و تحلیلرفته بود که حتی به پایان دادن زندگی خودش فکر میکرد: «میخواستم بری همیشه از شر بدبختیها خوده خلاص کنم، ولی نشد.»
مریم، ۵۷ ساله، که خاله و یگانه همراز فیروزه است، در صحبت با رسانهی رخشانه میگوید که پزشک، علت بندش زبان فیروزه را «ضربههای متعددی که در ناحیهی سرش خورده»، تشخیص داده است.
سپس با لحنی غماندود و همدلانه بهشرح یکی از خشونتهایی میپردازد که فیروزه از سوی شوهرش متحمل شده است: «سر، دست و پاهایشه که ببینی، داغ داغه. دو-سه جای زخم کلان د سرش مانده، شوهرش یکبار با بوتل شیشهای د فرقش زده و توتههای شیشه ره زن همسایهاش از لای زخمایش بیرون کشیده.»
مریم میگوید: «[فیروزه] د کل عمرش فقط یکبار پیش داکتر رفته. او ره هم وقتی که از غم و فشار فقر سکته کده بود و کابل آمد، خودم بردم. فشار خونش بلنده، چشمش ضعیفه و دهها رقم بیماری دگه داره ولی هیچکس د قصهاش نیست.»
سرانجام، پس از بیست سال زندگی مشقتبار با خانوادهی شوهر، فیروزه در سال ۱۳۹۳ همراه شوهر و فرزندانش از ناهور غزنی به نوآباد کوچ کردند. جدایی از خانوادهی شوهر اما پایان مصیبتهایش نبود؛ خشونت از زندگیاش بیرون نرفت، فقط شکل عوض کرد.
فیروزه، برای گذران زندگی مجبور بود که روزها در خانههای مردم رختشویی و پاککاری کند. علاوهبر آن، شبها وقتی دیگران در آرامش خواب بودند، او تا دیر وقت بیدار میماند و گلدوزی میکرد تا چیزی به درآمد خانه اضافه شود.
فیروزه میگوید: «پدر اولادایم بدگمان بود. میگفت کار بهانه است و با مردای دگه جور استی. خودش کار نمیکد؛ یک کراچی دستی داشت که روز خوده کت همو شو میکد. به خدا اگر یک روپیه د خرج خانه کمک کرده باشه.»
با سقوط نظام پیشین و بازگشت طالبان، فیروزه نیز مانند صدها زن دیگر، در چهاردیواری خانه محصور شد. بیکار شدن او، بار تأمین معاش خانواده را بر دوش فرزندانش انداخت: دو دختر ۱۸ و ۱۴ ساله و پسری ۱۱ ساله که اکنون با قالیبافی، چرخِ زندگیِ بخور و نمیری را میگردانند.
مرگومیر مادران هنگام زایمان، تراژدیِ هولناک اما پرشماری در افغانستان است؛ مخصوصاً در مناطق دوردست که مردم نه تنها به امکانات صحی دسترسی ندارند، بلکه کمترین آگاهی نیز دربارهی روشها و راههای کاهش خطرات زایمان برای مادران ندارند.
مادر فیروزه نیز یکی از زنانی بود که هنگام زایمان از دنیا رفت. از او دو دختر بهجا مانده که هرکدام در گوشهای از افغانستان، دور از هم زندگی میکنند. فیروزه اما بهعلت مرگ مادرش حین زایمان او، «بدقدم» خوانده میشد و هیچوقت در خانهی پدر روی خوش ندید.
همه، حتی خواهر بزرگترش، او را مقصر مرگ مادرشان میدانستند. حرفها و نگاههایی که گویا حضور فیروزه بدشانسی میآورد، مثل تیغی بر قلبش فرو میرفت و ناچار بود آن را بهروی خودش نیاورد.
سرگذشت فیروزه، یکی از هزاران قصهی تکراری و تراژیک زنان افغانستان است.
فیروزه، با اشاره به چارهناپذیری رنجهایش میگوید: «تا امروز که امروزه، پدر اولادایم لتوکوبم میکنه. چندبار قصد کده که از خانه بیرونم کنه، ولی هربار خوده بهخواب میزدم یا خانهی همسایهها پنهان میشدم. از بیکسی کجا شوم؟ کی به مه پناه میته؟»

