رسانه رخشانه
  • خبر
  • گزارش
  • تحلیل و ترجمه
  • پرونده
  • روایت
  • گفت‌و‎گو
  • ستون‌ها
    • عکس
    • دادخواهی
    • آموزش
  • درباره
    • هیات امناء
    • اصول و خطوط کاری
English
پشتو
حمایت
نتایجی یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج جستجو
رسانه رخشانه
حمایت

آخرین زنگ مکتب؛ برای دیدن کتاب‌هایم، به خانه‌ی مادرم می‌روم (۱)

۱۳ عقرب ۱۴۰۵
آخرین زنگ مکتب؛ برای دیدن کتاب‌هایم، به خانه‌ی مادرم می‌روم (۱)

بی‌نظیر ( نام مستعار)، دانش آموز محروم از مکتب که مجبور به ازدواج شده است.

یادداشت: این روایت‌ها، قصه‌ی دخترانی است که امسال از صنف ششم بازمانده‌اند. محرومیت از آموزش، عریان‌ترین شکل خشونت سازمان یافته است که آینده یک نسل را می‌گیرد. رسانه‌ی رخشانه این روایت‌های دست‌اول را به مناسبت ۲۵ نوامبر، روز جهانی رفع خشونت علیه زنان، منتشر می‌کند.

درِ کمد را که باز می‌کنم، اول چشمم به یونیفورم مکتب می‌افتد. همان لباس آشنایی که زمانی هر صبح با شوق می‌پوشیدم تا خودم را به مکتب برسانم. چند لحظه به آن خیره می‌مانم. دلم می‌خواهد دوباره آن را بپوشم، کتاب‌هایم را داخل کیف بگذارم و از خانه بیرون شوم. اما حالا دیگر مکتب رفتن برای من فقط یک خاطره است.

یک هفته پیش که به خانه مادرم رفته بودم، کتاب‌ها و کتابچه‌هایم را از جایی که گذاشته بودم بیرون آوردم. یکی از کتاب‌ها را باز کردم و شروع به خواندن کردم. برای چند لحظه احساس کردم دوباره همان دختر مکتب هستم. همان دختری که زنگ تفریح کتاب قصه یا کتاب انگیزشی به دست می‌گرفت و کنار دوستانش می‌نشست.

اما خیلی زود یادم آمد که دیگر شاگرد نیستم.

من بینظیر (مستعار) و ۱۶ ساله هستم. سال گذشته از صنف ششم فارغ شدم. اما تا به امروز باورم نمی‌شود که دیگر قرار نیست به مکتب برگردم.

این مطالب هم توصیه می‌شود:

گلالی کریمی؛ از نخستین دختر رسانه‌ای زابل تا بازیگری در سینمای فرانسه

معاش دارند، اختیار مصرف نه

مضمون انگلیسی را خیلی دوست داشتم. وقتی انگلیسی صحبت می‌کردم یا کسی را می‌شنیدم که انگلیسی حرف می‌زند، خیلی خوشحال می‌شدم. دلم می‌خواست بیشتر یاد بگیرم و روزی بتوانم خوب انگلیسی صحبت کنم.

نزدیک‌ترین دوستانم در مکتب ساغر و شهلا بودند. در زنگ‌های تفریح با هم صحبت می‌کردیم، شوخی می‌کردیم و درباره آینده‌مان حرف می‌زدیم. هرکدام از آرزوهای‌شان می‌گفتند. بعضی از حرف‌هایی که آن روزها با هم می‌زدیم، حالا برای من به خاطراتی تبدیل شده که هرچه بیشتر به آنها فکر می‌کنم، بیشتر دلم برای آن روزها تنگ می‌شود.

آن زمان زندگی‌ام ساده بود. مکتب می‌رفتم، به کورس انگلیسی می‌رفتم، کارخانگی‌ام را انجام می‌دادم، کتاب می‌خواندم و در خانه کار می‌کردم. وقتی کوچک بودم، آرزو داشتم قابله شوم.

صنف دوم بودم که طالبان به قدرت رسیدند. خبر اینکه دختران بالاتر از صنف ششم دیگر نمی‌توانند درس بخوانند را نیز همان سال از تلویزیون شنیدم. هنوز خیلی کوچک بودم، اما معنای آن خبر را فهمیدم و حس بدی پیدا کردم.

از آن روز به بعد، سه سال را با نگرانی و استرس درس خواندم. همیشه می‌ترسیدم که مکتب برایم تمام شود.

چون از کودکی به نام پسر کاکایم بودم، می‌دانستم که مکتب برای من فقط جای درس خواندن نیست. مکتب تمام هدفم بود. در واقع، مقصد من بود و شاید تنها چیزی که می‌توانست ازدواج من با پسر کاکایم را به تأخیر بیندازد.

برای اینکه یک سال بیشتر درس بخوانم، یک سال بیشتر به مکتب بروم و یک سال دیگر هم کودکی کنم، صنف پنجم را نخواندم تا ناکام بمانم. می‌خواستم فقط یک سال دیگر شاگرد باشم.

در خانواده ما هم مثل بسیاری از خانواده‌های افغانستان، رسم بود که دختر و پسر را از هنگام تولد به نام هم کنند. پدر و مادرم، به‌خصوص پدرم، وقتی من به دنیا آمدم چنین تصمیمی برای آینده‌ام گرفته بودند.

قبل از آمدن طالبان قرار این بود تا پایان صنف دوازدهم و تمام شدن مکتبم، مراسم ازدواج برگزار نشود. این را بارها از مادرم شنیده بودم و به همین امید درس می‌خواندم. فکر می‌کردم اگر مکتبم را تمام کنم، شاید بتوانم برای زندگی خودم تصمیم دیگری بگیرم.

اما با سقوط کابل همه چیز تغییر کرد.

پدرم گفت در این شرایط نگهداشتن یک دختر جوان که نامزد است، خوب نیست. سرانجام در بهار سال ۱۴۰۵ ازدواج کردم.

آخرین روز مکتبم را هنوز به یاد دارم. اما آن روز را مثل یک روز معمولی گذراندم. با ساغر قهر بودم. حتی نمی‌دانستم و اگر ساده‌تر بگویم:  نمی‌خواستم باور کنم که دیگر قرار نیست به مکتب بیایم. اگر می‌دانستم، شاید آن روز دوستم را در آغوش می‌گرفتم. شاید بیشتر با هم می‌خندیدیم. شاید با دقت بیشتری به صنف، تخته، میزها و چهره همصنفی‌هایم نگاه می‌کردم.

اما من نمی‌دانستم. هیچ‌کدام ما نمی‌دانیم آخرین روزی که چیزی را داریم، آخرین روز است.

هنوز یونیفورم مکتبم را نگه داشته‌ام. کتاب‌ها و کتابچه‌هایم هم در خانه پدرم هستند. آخرین چیزی که در کیف مکتبم مانده، کتاب‌ها، قلم‌ها و کتابچه‌هایم است.

گاهی که خانه مادرم می‌روم و وارد اتاقم می‌شوم و یونیفورم را می‌بینم، یاد مکتب می‌افتم.

وقتی صدای زنگ مکتب را می‌شنوم یا شاگردان را می‌بینم که از کنارم عبور می‌کنند، دلم می‌گیرد. خیلی وقت‌ها دلم می‌خواهد گریه کنم و از خودم بپرسم: «چرا من نمی‌توانم مکتب بروم؟»

بیشتر از همه برای درس خواندن، رفتن به صنف، تشریح کردن درس و شوخی با دوستانم دلم تنگ شده است.

با دوستان صمیمی‌ام  هنوز در تماس هستم. عکس‌های روز معلم و عکس‌های دوستانم را دارم. گاهی عکس‌ها را نگاه می‌کنم و به روزهایی فکر می‌کنم که هنوز نمی‌دانستم چقدر زود تمام خواهند شد.

حالا روزهایم بیشتر با کارهای خانه، کتاب خواندن و خدمت به خانواده‌ی شوهرم سپری می‌شود. هنوز کتاب‌های انگیزشی و انگلیسی می‌خوانم. شاید با خواندن آنها می‌خواهم بخشی از آن دختری را که زمانی بودم، زنده نگه دارم.

بعد از بسته شدن مکتب، خیلی تغییر کردم. آدم ساکتی شدم. حتی مریض شدم و افسردگی گرفتم. بعضی وقت‌ها از دهنم خون می‌آید، گاهی از حال می‌روم و تمام بدنم عرق می‌کند.

شب‌هایی بود که در تنهایی گریه می‌کردم.

سخت‌ترین بخش این مدت برای من این بود که بعد از مکتب، هم آرزوهایم را از دست دادم و هم با بیماری و افسردگی روبه‌رو شدم.

گاهی برادرهایم را می‌بینم که درس می‌خوانند و به هدف‌هایشان می‌رسند. از موفقیت آنها خوشحال می‌شوم، اما وقتی به خودم نگاه می‌کنم، یک سوال در ذهنم می‌آید: «پس من چی؟» «چرا من نمی‌توانم به هدف‌هایم برسم؟» بعد به خودم می‌گویم: «چون جرمم دختر بودن است.»

برای من بسته شدن مکتب فقط بسته شدن یک دروازه نبود. امید، رویا، آرزو و حتی بخشی از خوشحالی‌ام را از من گرفتند.

با این حال، آرزوهایم هنوز تغییر نکرده‌اند. هنوز هم می‌خواهم درس بخوانم. هنوز هم آرزو دارم قابله شوم. هنوز امیدوارم یک روز دوباره بتوانم به مکتب برگردم.

بزرگ‌ترین نگرانی‌ام این است که آیا وضعیت افغانستان تغییر خواهد کرد یا همین‌طور ادامه پیدا می‌کند و ما سال‌ها از آموزش محروم می‌مانیم.

بزرگ‌ترین ترسم از آینده این است که نکند این وضعیت هیچ‌وقت تغییر نکند و من هیچ‌وقت به آرزوهایم نرسم.

آخرین بار همین دیشب خواب مکتبم را دیدم. در خواب دوباره شاگرد بودم. درس می‌خواندم و خبری از زندگی مشترک، مسوولیت‌های آن که برای سن و سال من خیلی سنگینی می‌کند نبود و خوشحال بودم.

اگر می‌توانستم با خودم در سه سال پیش حرف بزنم، فقط می‌گفتم: «کاش آن روزها دوباره برگردد. قدر تک‌تک روزهایی را که می‌توانی به مکتب بروی، بدان.»

اگر امروز مکتب‌ها باز شود، از خوشحالی گریه می‌کنم. دویده طرف مکتبم می‌روم. شاید یونیفورمم را دوباره بپوشم، کتاب‌هایم را داخل کیف بگذارم و برای نشستن در صنف لحظه‌شماری کنم.

فکر می‌کنم شاید دوباره مکتب رفتن، فقط مرا به درس برنگرداند، شاید مرا به خودم برگرداند.

به هرحال، من هنوز امید دارم که روزی درس بخوانم، به آرزوهایم برسم و افغانستان را آباد ببینم و شاید برای همین است که هنوز نمی‌توانم با مکتب خداحافظی کنم.

شاید اگر یک روز دوباره صدای زنگ مکتب را بشنوم و بدانم که این بار برای من هم به صدا درآمده، از خوشحالی گریه کنم.  شاید همان روز، برای اولین بار بعد از سال‌ها، دوباره احساس کنم که زندگی‌ام از من است.

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • درباره رخشانه
  • هیات امناء
  • اصول و خطوط کاری
  • تماس با ما
FR Fundraising Badge HR

Registered Charity No 1208006 and Registered Company No 14120163 - Registered in England & Wales - Registered office address: 1 The Sanctuary, London SW1P 3JT

Copyright © 2024 Rukhshana

پشتو English
نتایجی یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج جستجو
  • خبر
  • گزارش
  • تحلیل و ترجمه
  • پرونده
  • روایت
  • گفت‌و‎گو
  • ستون‌ها
    • عکس
    • دادخواهی
    • آموزش
  • درباره
    • هیات امناء
    • اصول و خطوط کاری