یادداشت: این روایتها، قصهی دخترانی است که امسال از صنف ششم بازماندهاند. محرومیت از آموزش، عریانترین شکل خشونت سازمان یافته است که آینده یک نسل را میگیرد. رسانهی رخشانه این روایتهای دستاول را به مناسبت ۲۵ نوامبر، روز جهانی رفع خشونت علیه زنان، منتشر میکند.
خاطرات مکتب را هنوز به جزئیات به خاطر دارم. روزهایی که هر صبح با شوق از خواب بیدار میشدم و لباس مکتبم را میپوشیدم و با انرژی زیاد مسیر نیم ساعتهی خانه تا مکتب را طی میکردم و یک روز هم غیر حاضری نداشتم.
من نادیه هستم و ۱۴ ساله. سال گذشته صنف ششم را تمام کردم و به دستور رهبر طالبان از ادامه تحصیل محروم شدم. من همیشه یکی از شاگردان ممتاز صنف خود بودم. مضمونهایی مثل ساینس و دری را بیشتر از همه دوست داشتم. در ذهنم همیشه یک آرزو زنده بود؛ اینکه داکتر شوم، مثل پدرکلانم.
زمستان سال ۱۴٠۴، وقتی برای گرفتن نتایج امتحان به مکتب رفته بودم، بعد از گرفتن نتایج، مدیر همه را در صنف جمع کرد و گفت: «متأسفانه شما دیگر اجازه ندارید به مکتب بیایید. ما خیلی تلاش کردیم زمینه آموزش برایتان فراهم شود، اما از طرف دولت بالای مکاتب فشار زیاد است.»
خبر بسیار تلخی بود. هنوز هم آن حس را فراموش نکردهام. انگار زمین زیر پایم خالی شد. مدتها باور نمیکردم که واقعاً دیگر مکتبی در کار نیست.
حتی بعد از آن، برای هفتهها از روی عادت صبحها بیدار میشدم، لباس مکتبم را میپوشیدم و آماده رفتن میشدم. یک روز تا دروازه مکتب هم رفتم، اما گارد مانع ورودم شد. همان لحظه فهمیدم که همه چیز تمام شده است. آن روز نتوانستم به خانه برگردم و تا ساعتها همان اطراف ماندم تا اینکه مادرم دنبالم آمد.
مکتبهای خصوصی کابل، در سه ماه زمستان هم تعطیل نیستند و شاگردان برای سال بعدی درس میخوانند و آمادگی میگیرند. من هم در شش سال مکتب همین کار را انجام میدادم.
بعد از آن اتفاق، مادرم تمام وسایل مکتبم را دور انداخت. دیگر حتی به برادرانم اجازه نمیداد جلوی من درس بخوانند یا تکالیف مکتبشان را انجام دهند. اما خاطرهها چیزی نیستند که بتوان آنها را دور ریخت، و این رنج نرسیدن به رویاهایم زخمی نیست که مرهمی بتواند درمانش کند.
وقتی طالبان در ۱۵ اگست ۲۰۲۱ کابل را تصرف کردند، من صنف دوم بودم و این چهار سال را با این امید گذراندم که امر ثانوی فرا خواهد رسید، سیاست طالبان تغییر خواهد کرد و حتی یک روز هم به این فکر نکرده بودم که شاید من هم در جمع دخترانی قرار بگیرم که سالهاست ناامیدانه در انتظار باز شدن دروازههای مکتب هستند. اصلاً نمیخواستم اینطور فکر کنم.
در آن مدت یک روز هم ناامید نشدم و برخلاف سالهای قبل، بیشتر درس میخواندم. مصممتر شده بودم که داکتر شوم و در کنار پدرکلانم به روستای خود رفته به مردممان خدمت کنم. با آنکه هر روز خبر محدودیتهای تازه و بسته شدن کورسها را میشنیدم، اما هنوز امید داشتم، خیلی امید داشتم.
اما حالا چندین ماه شده که زندگیام در کنج خانه میگذرد.
در این روزها آن همه امید جایش را به یأس و رنج داده و حس میکنم دیوار بزرگی میان من و آرزوهایم گذاشته شده است. حسرت میخورم که کاش پسر بودم یا در جغرافیایی متولد میشدم که دختر بودن جرم نبود و درس خواندن، که حق طبیعی هر انسان است، یک امر ممنوعه قلمداد نمیشد.
اخیرا صبحها خودم را به خواب میزنم تا مکتب رفتن برادرانم را نبینم. در جریان روز خودم را با کارهای خانه سرگرم میکنم تا به یاد همصنفانم نیفتم. بیرون نمیروم، چون میترسم دختر بچههای دانشآموز را ببینم و نتوانم جلوی اشکم را بگیرم و والدینم را اذیت کنم.
اما دلم برای دوستانم، معلمان و صنفمان بسیار تنگ شده است. برای استاد زبان دری، برای حل مسئلههای ریاضی.
هر بار که مادرم میخواهد با او بیرون بروم، به بهانهای تلاش میکنم در خانه بمانم و در تنهایی خود گریه کنم. نمیخواهم خانوادهام شاهد این همه رنج و شکستن درونم باشند. شبها، وقتی دوباره به یادم میآید که دیگر مکتبی در کار نیست، بیاختیار گریه میکنم.
حتی وقتی این حرفها را میزنم، بغضی در گلویم است. نمیدانم آینده چه خواهد شد، اما در درونم حس میکنم چیزی هنوز خاموش نشده است. زندگیام تغییر کرده، ولی من هنوز همان دختری هستم که روزی با امید به مکتب میرفت.

