رسانه رخشانه
  • خبر
  • گزارش
  • تحلیل و ترجمه
  • پرونده
  • روایت
  • گفت‌و‎گو
  • ستون‌ها
    • عکس
    • دادخواهی
    • آموزش
  • درباره
    • هیات امناء
    • اصول و خطوط کاری
English
پشتو
حمایت
نتایجی یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج جستجو
رسانه رخشانه
حمایت

داستان یک زندگی؛ به مناسبت فراغت خواهرم شمسیه از دانشگاه

۲۵ جدی ۱۴۰۴
داستان یک زندگی؛ به مناسبت فراغت خواهرم شمسیه از دانشگاه

شمسیه هِلِن / عکس: ارسالی به رسانه‌ی رخشانه

عصمت کهزاد

بهترین روزگار بود و بدترین روزگار بود، زمانۀ فرزانگی بود، زمانۀ دیوانگی بود، عصر ایمان بود، عصر گمان بود، فصل نور بود، فصل ظلمت بود، بهار امید بود، زمستان یأس بود، همه چیز را پیش چشم خود گسترده داشتیم، هیچ چیز پیش روی خود نداشتیم، ما همه یک‌راست راهی بهشت بودیم، ما همه یک‌راست مسیر معکوس را می‌پیمودیم، باری، دورانی چنان همسان با دوران ما که برخی مقامات اصرار می‌ ورزیدند که مردم باید در مقایسه، این دوره را خوب یا بد، در صدر همه‌ی ادوار بنشانند. (چارلز دیکنز، داستانِ دو شهر)

این یادداشت را به مناسبت فراغت شمسیه هِلِن از دانشگاه و به‌ خاطر یادآوری راه و مسیری که با زحمت و جسارت برای خودش باز کرد، می‌نویسم. شمسیه آخرین و تنها فرزند دختر خانواده‌ی ماست. او از «دانشگاه آسیایی برای زنان – بنگلادیش» در رشته‌ی صحت عامه، در مقطع لیسانس فارغ‌التحصیل شد. مثل خیلی از زنان و دختران افغانستانی، سرنوشت و آینده‌ی او نیز با اما و اگرهای زیادی همراه بود، چنانچه هنوز هم هست.

این یادداشت افزون بر اشاراتی به بزنگاه‌های مهم زندگی شمسیه، می‌کوشد به زندگی زنان و دختران افغانستانی‌ به طور کلی بپردازد که بعد از استقرار نظم نوین می‌توانست به گونه‌ی دیگری رقم بخورد (چنان‌که خیلی از زندگی‌ها چنین شد). زندگی شمسیه نیز می‌توانست غیر از این باشد؛ می‌توانست خیلی بهتر از این باشد، همان‌طور که می‌توانست خیلی بدتر از این و حتی فاجعه‌بار باشد.

 در این یادداشت سعی می‌کنم مسیری را که او از لابلای این اما و اگرها برای خودش باز کرد، دست‌هایی که در لحظات دشوار و سرنوشت‌ساز به‌سوی او دراز شد و کمکش کرد، ملاحظات دست‌وپاگیری که در مقاطعی مانعش شد، و نیز تغییر تدریجی فضای کلی جامعه که اندک اندک به نفع او در حال رقم خوردن بود، به‌طور خلاصه توضیح دهم.

این مطالب هم توصیه می‌شود:

روایت زنان؛ سالهای تاریکی و درد خانه‌نشینی!

زنان و مردان با بیل به میدان آمدند، تا حریف زندان طبیعت شوند

در واقع، این یادداشت نه‌تنها یادآوری و گرامی‌داشت از زحمات و سماجت شمسیه در پیگیری اهداف و رؤیاهای اوست، بلکه یادآوری و مرور محرومیت سایر دخترانی است که چه‌بسا هم‌دوره و همکلاسی او بودند و از ادامه‌ی پیگیری رؤیاها و اهدافشان بازماندند. در واقع، این یادداشت به نوبه‌ی خود نوعی «اعتراف تلخ» در تأیید تبعیض و نابرابری‌‌ای است که طی آن‌ سال‌های سرنوشت‌ساز وجود داشت و ما نیز بر آن صحه گذاشتیم و باعث شدیم ادامه پیدا کند.

الف: تأیید تبعیض و نابرابری

از وقتی که خودمان را شناختیم و قادر شدیم خوب را از بد تمیز دهیم، خود را در بستری یافتیم که قوانین و عرف نانوشته بر آن حکم می‌راند. قواعد، نشانه‌ها، خطوط قرمز و بایدها و نبایدهایی دیگر به تدریج در ذهن و ضمیر ما ته‌نشین شده بود. ما، بدون ذره‌ای تردید به این قواعد و نشانه‌ها، از آن‌ها پیروی کرده و هر روز پایبندی‌مان به آن‌ها بیش‌تر می‌شد.

سال‌ها بعد، وقتی دوباره به آن قواعد و نشانه‌ها فکر می‌کردیم، آن‌ها را چونان زنجیری در پاهایمان می‌دیدیم؛ زنجیر نامرئی‌ که سال‌های متمادی از تشخیص آن ناتوان بودیم. از سوی دیگر، برخلاف نتیجه‌گیری‌های شتاب‌آلود، تقصیر این وضعیت را بر گردن نحیف پدران و مادران‌مان نمی‌انداختیم، زیرا آن‌ها خود قربانی شرایطی بودند که آن‌ها را به بار آورده بود.

 به عبارت دیگر، مقصر جلوه‌ دادن این یا آن شخص، بدون نقد شرایط کلی، درک نادرست از مسئله‌ی اصلی است. اگرچه آن‌ها کاملاً بی‌تقصیر نیستند، اما فروکاست وضعیت کلی به آن‌ها، پاک‌ کردن مسئله‌ی اصلی است.

در واقع، نقد رویه‌ها و عادات فردی تنها از طریق نقد شرایط کلی و افشای منطق اصلی آن ممکن می‌شود. در غیر این صورت، بدل به نوعی خصومت شخصی و نسلی دم‌بریده می‌شود که حل مسئله‌ی اصلی را مدام به تأخیر می‌اندازد. در این‌جا به این اشاره‌ی کلی و مختصر بسنده می‌کنیم.

بر اساس آن قواعد و اصول نانوشته، زنان و دختران از جایگاه فروتری برخوردار بودند. به عبارت دیگر، زنان و دختران «جنس دوم» به حساب می‌آمدند. جالب این‌جاست که ما نیز، همانند پدران و مادران‌مان، این درجه‌بندی را پذیرفته بودیم.

 در واقع، ما بدون هیچ پرسشی، پذیرفته بودیم که شمسیه و مادرم آدم‌های درجه دوم‌اند. با وجودی که هر دو را عمیقاً دوست داشتیم – چه کسی مادر و خواهرش را دوست ندارد! – اما «جنس دوم» بودن آن‌ها را نیز پذیرفته بودیم. از نظر ما، این رویه‌ها ‌که بر اساس آن غذای خوب، لباس خوب و اوقات فراغت بیش‌تر از آن مردان خانواده باشد هیچ پرسشی را در ذهن ما برنمی‌انگیخت. این قاعده‌ی نانوشته که براساس آن «ساحت عمومی» بیش‌تر مختص مردان بود و «ساحت خصوصی» بیش‌تر مختص زنان، نیز چندان غیرعادی جلوه نمی‌کرد.

از آن‌جایی که درآمد خانواده از طریق کِشت و زراعت ودام‌داری به‌دست می‌آمد و بیش‌تر وجهه‌ی مردانه داشت، زنان خانواده عملاً از دسترسی به آن محروم بودند. با وجود سهم قابل‌توجه زنان در امور زراعت و دامداری و از همه مهم‌تر، رسیدگی به تمام امور خانه، سهم آنان از درآمد نهایی و دسترسی به آن بسیار اندک بود.

 این تفاوت و دوگانگی از همه بیش‌تر در تعداد و نحوه‌ی مهمانی‌های مردانه و زنانه خودش را نشان می‌داد. تعداد مهمانی‌های مردانه خیلی بیش‌تر از مهمانی‌های زنانه بود. از نظر مردان خانواده، مهمانی‌های زنانه غیرضروری و بنابراین، به‌راحتی قابل چشم‌پوشی بود.

 از سوی دیگر، تفاوت کیفیت مهمانی‌ها بسیار چشم‌گیر بود. به‌طور مثال، مرد خانواده که مهمانی‌اش را با گوشت و برنج (پَلو) برگزار می‌کرد و اقلام آن را از بازار می‌خرید، نه‌تنها حاضر نبود که اقلام مشابه را برای مهمانی زنانه تهیه کند، بلکه نفس برگزاری مهمانی زنانه را نیز غیرضروری می‌دید. درنتیجه، مهمانی‌های زنانه اغلب با «هرآنچه در خانه موجود» بود برگزار می‌شد.

مسئله‌ی ازدواج و انتخاب همسر برای دختران جوان نیز در چارچوب همین قوانین و عرف نانوشته تعیین می‌شد. بر اساس این عرف، انتخابی درست و معقول بود که از سوی پدران و مادران انجام می‌شد. دلیل این امر هم این بود که پدران و مادران بیش‌تر از هر کس دیگر نقاط قوت و ضعف قواعد و نشانه‌های پذیرفته‌شده را می‌دانست.

در واقع، در خیلی از موارد پایبندی به این قوانین و عرف از سر ترس و نگرانی بود تا احترام درونی. زیرا بارها شاهد بوده‌اند که فرد یا افرادی بخاطر عدم فرمان‌برداری از این قوانین و عرف، تنبیه و مجازات شده بودند.

 به بیان دیگر، این قوانین و نشانه‌ها به تدریج تبدیل به موانع دست‌وپاگیری شده بود که حتی خود مردان و زنان خانواده نیز به‌طور ضمنی به آن آگاه بودند. با این‌حال، نه قادر بودند و نه حاضر که آن‌ها را اصلاح یا تغییر دهند. این ناتوانی در اصلاح یا تغییر قواعد دست‌وپاگیر از سوی نسل‌های متمادی ریشه در «فقدان تعلیم و تربیت» داشت. زیرا این تعلیم و تربیت است که همزمان هم بصیرت تغییر را ارزانی می‌کند و هم جسارت و شجاعت آن را.

این‌جا درست همان جایی است که داستان شمسیه و افرادی نظیر او رقم می‌خورد. با توجه به شرایطی که توصیف شد، اهمیت تلاش و جسارت شمسیه بیش‌تر به چشم می‌آید. در ادامه به این‌که چگونه شمسیه به تصویر و تصور جدیدی از خودش دست یافت و این تصور و تصویر جدید او را در پیگیری اهداف و رؤیاهایش یاری رساند، می‌پردازیم. دست‌یابی به این مهم به کمک «تعلیم و تربیت»، هرچند محدود، میسر و مقدور شد.

ب: دست‌یابی به تصویر و تصور جدید از خود

مهم‌ترین عنصر در جسارت شمسیه برای پیگیری اهداف و رؤیاهایش تصویر و تصور جدیدی بود که از «خودش» ساخته بود. در واقع، بخش زیادی از دخترانی که طی آن‌ سال‌ها در برابر فرصت استثنایی و تاریخی قرار گرفتند و خیلی خوب هم شروع کردند، در دام تصوری افتادند که جامعه و عرف موجود برایشان ساخته بود.

 هرچند این تصور و تصویر اندکی تعدیل شده بود، با این‌حال، عناصر نیرومندی از نابرابری و تبعیض را در خود نگهداشته بود. همین تصور هرچند تعدیل‌شده بود که در ادامه بسیاری را به بیراهه برد و از ادامه‌ی پیگیری اهدافشان منحرف کرد. به بیان دیگر، تصوری که از سوی عرف و قوانین نانوشته برای آن‌ها ترسیم و معرفی شده بود، همچون آیینه‌ای در برابر آن‌ها قرار داده شده بود. از این‌رو، آن‌ها درون این آیینه نه خود واقعی، بلکه تصویر ساخته‌شده‌ای را می‌دیدند که به جای آن‌ها جا زده شده بود.

در خانواده‌ی ما، این تصویر جدید از طریق «بازتعریف همزمان» نقش مرد و زن ممکن شد. در سال‌های ابتدایی استقرار نظم جدید، دو نفر از خانواده‌ی ما به دانشگاه راه یافتند و «علوم انسانی» خواندند. برای خانواده‌ی ما که خانواده‌ای بزرگی هم بود، این اتفاق بسیار حیاتی و تأثیرگذار بود. چنان‌که قبلاً هم در جایی به آن اشاره کرده‌ام، در آن سال‌ها تغییرات در دو سطح اتفاق می‌افتاد؛ تغییرات کلی در سطح جامعه و تغییرات جزئی در درون خانواده‌ها.

 از این‌رو، ریتم و آهنگ تغییرات از یک خانواده تا خانواده‌ی دیگر متفاوت بود. در خانواده‌ی ما، به لطف همزمانی این دو، تصور و فهم موجود از جایگاه و نقش مرد و زن در خانواده و جامعه اندک اندک تغییر ‌کرد. دیگر آن فاصله‌گذاری‌ها و خط‌‌کشی‌های پیشین کمرنگ شده بود و جای خود را به تساهل بیش‌تر، احترام متقابل (هرچند هنوز مسئله‌دار)، به‌رسمیت‌شناختن نسبی «شخصیت زن»، و در کل، نگاه انسانی‌تر به زن داده بود.

دست‌یابی شمسیه به تصور و تصویر جدیدی از خودش در چنین بستری ممکن شد. در واقع و به لطف ورود علوم انسانی به خانواده‌ی ما، دیگر نه آن تصور «سفت و سخت» از جایگاه و نقش مردان خانواده مقدور بود و نه زنان خانواده (به‌ویژه نسل جدید که از نعمت خواندن و نوشتن برخوردار شده بودند!) حاضر به پذیرش جایگاه و نقش سنتی تحمیل‌شده.

 در واقع، ورود علوم انسانی به خانواده‌ی ما به‌منزله‌ی ورود «نور شفابخشی» بود که در گوشه‌های تاریک و نمناک می‌تابید. می‌توان گفت، این نور به زنان (و همین‌طور مردان) فهم جدیدی از خودشان و بنابراین، به آن‌ها چشم‌انداز، رؤیاها و اهداف جدید بخشیده بود.

با وجود این‌که مادرم از نعمت سواد محروم بود، این تغییرات را در نگاه و داوری او نسبت به شمسیه به وضوح می‌دیدم. آن تصور سنتی از فرزند دختر، که براساس آن دختران در مسیر مشخصی هدایت می‌شدند و می‌بایست اهداف و رؤیاهای از پیش تعیین‌شده (که به هیچ‌وجه اهداف و رؤیاهای خودشان نبودند!) را دنبال می‌کردند، جای خود را به تصور و فهم جدیدی از فرزند دختر داده بود که براساس آن، او به تدریج صاحب اختیار می‌شد و این قابلیت را پیدا می‌کرد که اهدافی از آن خود داشته باشد.

این تغییرات تدریجی در ذهن و ضمیر مادرم نسبت به شمسیه قابل رؤیت و دلچسب بود. آن داوری سنتی که بر اساس آن «دختر مال مردم بود و او را چه کار به تعلیم و تحصیل!» تا این داوری تعدیل‌شده که «سواد ابتدایی برای دختر کافی‌ست!»، اندک اندک جای خود را به این داوری داد که «تعلیم و تربیت هیچ ربطی به جنسیت ندارد!». بعدها مادرم مدام خودش را مثال می‌زد «ما بخت و اقبال این را نداشتیم که باسواد شویم. آدم بی‌سواد مثل آدم نابیناست!». بعد، با خوشحالی زایدالوصفی می‌گفت: «آدم باسواد آینده‌ی روشنی دارد!». بعدها مادرم این گفته‌ها را بدون یک ذره تمایزگذاری درباره‌ی فرزندان پسر و دخترش به‌کار می‌برد. آن «نور شفابخش» اثرش را گذاشته بود.

ج: داستان یک زندگی

آخرین فرزند خانواده، که تنها فرزند دختر بود، در چنین زمینه و زمانه‌ای متولد شد. زمینه و زمانه‌ای که برای زنان و دختران در نوع خود بی‌نظیر بود. با این‌حال، قواعد و الگوهای دست‌وپاگیر پیشین فرصت استفاده‌ی اعظمی از این شرایط را از آن‌ها گرفت. به قول دیکنز، «همه چیز را پیش چشم خود گسترده داشتیم، هیچ چیز پیش روی خود نداشتیم!». دلیل این امر فقدان پیش‌زمینه‌ی لازم برای تغییراتی بود که جامعه آمادگی کامل برای مواجهه با آن را نداشت.

در واقع، پیش‌زمینه و شرط هرگونه تغییر، اصلاح و پیشرفت «تعلیم و تربیت» است که جامعه‌ی آن روز از آن محروم بود و این محرومیت عقبه‌ی طولانی هم داشت. از سوی دیگر و بخاطر ادامه‌ی جنگ، این فرصت در سراسر کشور و برای تمام شهروندان قابل دسترس نبود. تمام این موارد دست در دست هم دادند و به بیان دیکنز «ما همه یک‌راست راهی بهشت بودیم، ما همه یک‌راست مسیر معکوس را می‌پیمودیم!».

در اوایل دوره‌ی پساطالبان، در قریه‌ی ما و حتی قریه‌های مجاور مکتب وجود نداشت. برای همین من و هم سن‌وسالانم حدود سه ساعت راه را پیاده می‌رفتیم تا به مکتب می‌رسیدیم. اندکی بعد مکتب در قریه‌ی ما آمد اما ساختمان نداشت. از این‌رو، ما زیر خیمه و چادر درس می‌خواندیم.

 وقتی نوبت به شمسیه رسید، ساختمان مکتب تکمیل شده بود. با توجه به آن دوره و موانع و مزاحمت‌هایی که برای یک دختر وجود داشت، شمسیه خیلی خوب شروع کرد و ادامه داد. مقصود از موانع و مزاحمت‌ها برداشت‌هایی پیشین بود که شمسیه می‌بایست همزمان هم به مکتب می‌رفت و هم کماکان نقش دختر خانه را ایفا می‌کرد.

علاوه بر این‌ها، هنوز تصویر و تصور پیشین و سنتی از دختر پابرجا بود که بر اساس آن، اولاً، مکتب رفتن دختر چندان ضرورت نداشت. ثانیاً و بنا بر همنوایی با جامعه و شرایط کلی، اگر به مکتب هم می‌رفت همان سواد ابتدایی خواندن و نوشتن برایش کافی بود. بنابراین، با توجه به حضور و وجود نیرومند این برداشت سنتی، شمسیه خیلی خوب و با امید متفاوت به مکتب رفت و ادامه داد.

پس از ختم دوره‌ی متوسطه و نبود مکتب لیسه در قریه و قریه‌های مجاور، شمسیه سه سال از رفتن به مکتب و ادامه‌ی درس‌هایش بازماند. در نهایت، توافق خانواده بر سر آینده تحصیلی او به نفع تصمیمی قرار گرفت که ادامه تحصیلش را – دستکم برای مدتی – متوقف می‌کرد. این توافق ابعاد و دلایل مختلفی داشت.

 با این‌حال، تصویر و تصوری که از یک دختر در آن‌ سال‌ها وجود داشت، در رقم‌خوردن این تصمیم پررنگ بود. چون در قریه و قریه‌های مجاور مکتب لیسه وجود نداشت، خانواده اجازه نمی‌داد که او دور از خانه درس بخواند.

البته در این تصمیم ملاحظات و ناگزیری‌های درون‌خانوادگی هم در کار بود؛ با این‌حال، معنایش این بود که هنوز تصور موجود و جاافتاده از جایگاه و نقش فرزند پسر و دختر نیرومند است. به بیان دیگر، اگر قرار باشد فرزندی از خانواده قربانی ناگزیری‌های خانواده شود، «عقل سلیم مرسوم» حکم می‌کرد که آن قربانی فرزند دختر باشد. از این‌رو دست‌های نامرئی، شمسیه را انتخاب کرد.

این‌ همان «اعتراف تلخی» است که هرچند ناوقت صورت می‌گیرد، اما برای جلوگیری از تکرار محض آن خالی از فایده نیست. در واقع، در «اعتراف» تنها چیزی که از دست می‌رود «زنجیر»ی است که ما را در بند کشیده است.

نکته‌ی جالب اما این‌جاست که اعضای خانواده تصور می‌کردند و پذیرفته بودند که شمسیه انتخاب درست است. تنها فرد ناراضی خود شمسیه بود. در واقع، شخصیت مستقل شمسیه اندک اندک شکل گرفته بود. این «شکل‌گیری»، چنان‌که گفته شد، حاصل همکاری دو شخصیت «متحول‌شده» بود؛ شخصیت مرد خانواده، که بعد از ورود علوم انسانی و مواجهه با اندیشه‌ها و مفاهیم جدید متحول شده بود و شخصیت فرزند دختر، که از یک‌سو شاهد این تحول بود و از سوی دیگر، از نعمت حداقلی خواندن و نوشتن برخوردار شده بود.

 بنابراین، می‌توان گفت شکل‌گیری این «شخصیت جدید» حاصل نوعی «آموختن متقابل» بود. پیش‌تر وقتی از دو سطح تحول در آن‌ سال‌ها یاد کردم، یعنی تحول کلی در سطح جامعه و تحول جزئی در درون خانواده‌ها، مقصودم اشاره به چنین چیزی بود.

یکی از ویژگی‌های شخصیت جدید شمسیه عطش او برای پیگیری اهداف و رؤیاهایش بود، اهداف و رؤیاهایی که قوانین و عرف نانوشته آن‌ها را به رسمیت نمی‌شناخت. برای همین وقتی خانواده‌ی ما به کابل آمد، شمسیه به‌صورت شبانه‌روزی تلاش کرد تا آن سه‌سال خانه‌نشینی و دوری از مکتب را جبران کند.

من شخصاً برای اولین‌بار در دورانی که او برای کانکور آمادگی می‌گرفت، به شخصیت جدید و جسارت و سماجت او برای رسیدن به اهدافش پی بردم. به‌نحوی تلاش می‌کرد و چنان امید داشت که گویی برای این کار انتخاب شده است. در واقع، چنین بود: او خودش را برای این کار انتخاب کرده بود.

در سال ۱۳۹۷ با پشت‌سرگذاشتن امتحان کانکور به دانشگاه کابل راه یافت و تحصیل در رشته‌ی «زبان روسی» را آغاز کرد. همزمان با درس دانشگاه، زبان انگلیسی را نیز دنبال کرد. در واقع، شخصیت جدیدش کامل‌تر می‌شد و در پیگیری اهدافش جسورتر.

از سوی دیگر، خانواده‌ی ما هم دیگر آن خانواده‌ی سنتی بسته و محدود نبود که قالب خاصی از دختر بودن را خواستار باشد. به عبارت دیگر، هم خود شمسیه شخصیت جدیدش را به رسمیت شناخته بود و هم خانواده تا حدودی با آن کنار آمده بود.

در خزان ۱۳۹۹ از حمله‌ی تروریستی به دانشگاه کابل جان سالم به در برد. در ۱۵ آگست ۲۰۲۱، وقتی کابل سقوط کرد، شمسیه صنف سوم دانشگاه بود. تمام آنچه را که طی سال‌ها زحمت و خون‌ دل خوردن ساخته بود، به یکبارگی در معرض نابودی می‌دید. مثل خیلی از دختران دیگر «زندگی جدید» خود را کف دست گرفت و تلاش کرد از آن محافظت کند.

 در واقع، همانند بسیاری از دختران افغانستانی، زندگی جدید و خودساخته‌اش را چونان «بار گران» به دوش ‌کشید. بار گران بود، زیرا همزمان می‌بایست در چندین جبهه می‌جنگید؛ در خانه، در کوچه و بازار، در دانشگاه، و در نهایت در جامعه. به هر نحوی شده باید تا آن‌جا که ممکن و مقدور بود و در توان داشت، خودش را نجات می‌داد.

در راستای محافظت از این زندگی و پس از تلاش بسیار، سرانجام در زمستان ۱۴۰۰ موفق شد بورسیه‌ی دانشگاه آسیایی برای زنان را به‌دست آورد. البته در این راه خانواده نیز از هیچ کمکی دریغ نکرد. در واقع، این کمک از سوی خانواده نوعی «کفاره» بود، کفاره‌ی «تبعیض» و «نابرابری»ای که طی سال‌ها در حق او روا داشت. باشد که جامعه، قوانین و نظام‌های واپس‌گرایی که بر پایه‌ی تبعیض و نابرابری «او» را چونان «دیگریِ قربانی» و به‌منزله‌ی «هم‌ذات» خود دربند کشیده است، کفاره‌اش را بپردازد.

به هر حال، یادداشت را ببندم. از این‌که می‌بینم نتیجه‌ی بخشی از زحمات، جسارت، رؤیاپردازی و امیدش را به دست می‌آورد، خیلی خوشحالم. بدون شک او در میانه‌ی راه است. زندگی همچنان ادامه دارد. برای من این یادداشت همزمان هم یادآوری، احترام و گرامی‌داشت از زحمات و جسارت اوست، هم اعتراف و تأیید تبعیض و نابرابری نظام‌مند در برابر او و هم از طریق این اعتراف، نوعی درمان روحی و روانی بخاطر شریک‌بودن در ایجاد شرایط کمتر انسانی، تبعیض‌آمیز و ناعادلانه.

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • درباره رخشانه
  • هیات امناء
  • اصول و خطوط کاری
  • تماس با ما
FR Fundraising Badge HR

Registered Charity No 1208006 and Registered Company No 14120163 - Registered in England & Wales - Registered office address: 1 The Sanctuary, London SW1P 3JT

Copyright © 2024 Rukhshana

پشتو English
نتایجی یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج جستجو
  • خبر
  • گزارش
  • تحلیل و ترجمه
  • پرونده
  • روایت
  • گفت‌و‎گو
  • ستون‌ها
    • عکس
    • دادخواهی
    • آموزش
  • درباره
    • هیات امناء
    • اصول و خطوط کاری