زهرا رستگار (نام مستعار)
این روایت را مینویسم نه برای این که امیدی به تغییر وضعیت داشته باشم، برای این مینویسم که دستکم در تاریخ بماند که دخترانی مثل من که سالها درس خواندند، اکنون محدودیتهای طالبان چه به روزگارشان آورده است.
نام مستعار من زهرا رستگار است. ساکن ولایت بلخ که نزدیک به سهسال در رسانههای محلی خبرنگاری میکردم. دو سال پیش از تسلط طالبان و یک سال هم پس از حاکمیت این گروه.
خبرنگاری برایم تنها یک شغل نبود، بلکه تمام رویاهایم در همین مسیر شکل گرفته بود. به یاد میآورم که با چه شور و علاقهای وارد این حرفه شدم. همهی آن شور و اشتیاق جایش را به ناامیدی و ترس از طالبان داده است.
پس از بهقدرت رسیدن طالبان، رسانهها گرفتار چالشهای متعددی شدند، در رسانهای که کار میکردم، فشارها از سوی طالبان روز به روز بیشتر میشد، بودجه رسانه هم هر روز کمتر و کمتر میشد. تا این که در نهایت، رسانهای که در آن کار میکردم بسته شد. ما همه بیکار شدیم. همکارانم پراکنده شدند.
دلم نمیخواست بیکار بنشینم. به در هر رسانهای رفتم و درخواست کار دادم، اما هیچ رسانهای نیاز به کارمند زن نداشت. آنقدر روزهایم را در جستجوی کار سپری کردم تا ناامید شدم. باید برای زنده ماندن خودم و خانوادهام راهی پیدا میکردم.
به یکی از انستیتوتهای صحی رفتم تا در رشتهی قابلگی آموزش ببینم و راهی برای آینده باز شود. با مقدار پول پساندازی که داشتم ثبتنام کردم و با دل پر از امید ادامه میدادم؛ اما هنوز به سمستر دوم نرسیده بودم که طالبان دروازههای انستیتوتها را هم بر روی دختران بستند. آن روزی که دروازه انستیتوت به روی دختران بسته شد، یک روز تلخ دیگر در زندگی هزاران دختر دیگر رقم خورد.
شب و روزهای سختی داشتم. شبها از شدت تشویش خوابم نمیبرد. من فقط کار و تحصیلام را از دست نداده بودم، بلکه آیندهام را از دست داده بودم. من در کشوری زندگی میکنم که دختران هر روز بیشتر از روز قبل از رویاهایشان دور میشوند.
بعد از مدتی کوتاه خانهنشینی ناچار شدم کار دیگری پیدا کنم، سرپرست خانه بودن برای یک زن در حکومت طالبان هممانند جنگیدن در میدانی است که هیچ سلاحی نداری ولی ناگزیر بودم بجنگم. پس از روزها تلاش برای جستجوی کار بلاخره کاری را پیدا کردم که هیچ شباهتی به مسلک خبرنگاری نداشت؛ چهارمغزپاکی.
حالا دو سال از روزی که دروازهها یکی یکی به روی من بسته شدند، میگذرد. دوسال میشود که شب و روز چهارمغز میشکنم؛ کار طاقتفرسا با درآمد ناچیز. در تمام یک روز سه یا چهار کیلو چهار مغز پاک میکنم.
درآمدش به قدری است که فقط زنده میمانیم. اما گاهی آنقدر نیازمند میشوم که از گرمی خانهام میگذرم و پوست چهار مغز را که باید با آن خانهام را گرم کنم، میفروشم تا کمکی باشد برای خرید نان و دوای مادر و پدرم.
در یک خانوادهی پنج نفری زندگی میکنم. پدرم که مریض است و به دلیل فشاربلند یک دست و پایش فلج شده، مادرم که شُشهایش تکلیف دارد و نفس کشیدن برایش سخت است، برادر و خواهرهایم کوچکتر از خودم هستند. زمانی که معاش خبرنگاری داشتم، زندگی ما با همه سختیهایش هنوز قابل تحمل بود.
زمستانها برای ما از همه سختتر است. اگر پوست چهارمغز را بفروشم، چیزی برای آتش کردن نمیماند و خانه سرد میشود. اگر نفروشم، شاید بتوانم خانه را گرم نگه دارم ولی دیگر پول کافی برای نان خوردن نداریم.
راستش را بگویم، کار چهارمغز پاکی هیچ شباهتی به کار خبرنگاری ندارد. خبرنگاری برایم عزت بود، صدا بود، احساس بود و رویایم بود. گاهی از خودم میپرسم چرا باید دختران این سرزمین همیشه قربانی باشند؟ آمدن طالبان چیزی جز ترس، خاموشی و گرسنگی برای ما نداشته است.

