حوا جوادی
وقتی از رسوب ارزشهای زنستیزانه در ساختار آگاهی صحبت میکنیم، یعنی این که در لایههای زیرین و ناپیدای روان و ناخودآگاه ما عناصری رسوخ و تهنشست کردهاند که به صورت غیرارادی بر رفتارهای ما تاثیر میگذارد و اعمال و کنشهای ما را در جهت معینی سوق میدهد. این جهت ممکن است اشکال و صورتهای مختلفی به خود بگیرد، اما در نهایت همگی درونمایه زنستیزانه خواهد داشت.
بسته به این که به چه درجهای این ارزشها در روان ما رسوب کرده باشند و ما در مراحل مختلف زندگی چقدر در برابر ارزشهای متضاد با آن قرار گرفته باشیم و شرایط محیطی امکان بروز این ارزشها را برای ما فراهم کند، نوع رفتار ما متفاوت خواهد بود. فردی که در یک جامعهی روستایی بسته و تحت تاثیر ساختارهای نیرومند قبیلهای بزرگ شده باشد، با فردی که در جامعه شهری و در درون یک خانواده نسبتا با سواد و تحصیلکرده بزرگ شده باشد، لزوما یکسان رفتار نخواهد کرد.
در زندگی شهری و خانوادهای که همه اعضای آن با سوادند به صورت متفاوت به زنان نگاه میشود و این تفاوت در نوع و ماهیت ارزشهای زنستیزانهای که در ناخودآگاه ما رسوب میکند نیز تاثیرگذار است. در جامعهای زنستیز افراد در بیرون از خانه با الگوها و ساختارهای زنستیزانهی دیگری مواجه میشوند و متاثر از این الگوها و ساختارها نگاهشان به جهان تغییر میکنند.
جامعه نه تنها در یک سطح که در سطوح مختلف ارزشهای خود را در افراد و به شیوههای مختلف درونریز میکند. از نظام خانواده گرفته، تا مکتب، بازار، گروههای اجتماعی و انجمنهایی که در قالبهای مختلف به وجود میآیند و فعالیت میکنند.
افراد حتی اگر در محیط خانواده با ارزشهای مبتنی بر برابری انسانی زندگی کند، در بیرون با انواع و اقسام نگاههایی مواجه میشود که اعضای جامعه را براساس هویت جنسی ارزشگذاری میکند. این نگاهها و ارزشگذاریها در نهایت نگرش او را تحت تاثیر قرار میدهد. در بسیاری از موارد افراد این نگاهها و ارزشگذاریها را از بیرون به درون خانه و خانواده منتقل میکند و از این طریق به بازتولید این ارزشها در محیطهای کوچک و خرد رفتاری دامن میزنند.
افغانستان نمادی از جامعهای است که در آن زنستیزی الگوی مسلط زندگی است و برخورد نابرابر با زنان، حتی از سوی بسیاری از زنان امری طبیعی شمرده میشود. وقتی میگوییم نابرابری، لزوما نابرابری در سطح کلان سیاسی و اقتصادی نیست. منظور نوع نگاه نابرابر به زنان در سطوح مختلف اجتماعی است و مهمترین سطح آن نهاد خانواده است که در آن به فرزندان پسر و دختر به صورت یکسان دیده نمیشود. براساس الگوی مسلط، مردان، محور نظام خانوادهاند و این محوریت از دید زنان خانواده طبیعی تلقی میشود.
طبیعی تلقیشدن نابرابری میان زنان و مردان همان هستهی سختی است که ریشهی هر نوع نابرابری در سطوح دیگر به آنجا منتهی میشود. هرچند که سطح این نابرابری از یک خانواده، از یک محیط و از یک وضعیت به خانواده، محیط و وضعیت دیگر فرق میکند. در بدترین سناریو، مردان مالک زنان دانسته میشوند و حق دارند با زنان هر گونه که دوست دارند رفتار کنند. خشونت فیزیکی با زنان، سرکوب، تحقیر و توهین آنها طبیعی به نظر میرسد. در بهترین حالت، زنان ممکن است در معرض خشونت فیزیکی قرار نداشته باشند، حق تحصیل، کار و حتی مشارکت در تصمیمگیری داشته باشند، اما کماکان از نقش ثانوی و جایگاه دستهچندم در خانه و خانواده برخوردار باشند.
مبارزه با پیشفرضها
هدف از برجستهکردن پیشفرضها و نحوه رخنه و رسوخ آنها در درون افراد و تحلیل چگونگی تاثیرگذاری آنها بر رفتار برای آن است که متوجه شویم همه ما در معرض روندهایی قرار داشتهایم که نابرابری، تبعیض و زنستیزی را به انحا و شیوههای مختلف در ما درونریز کرده است. بسیاری از رفتارهای ما در تعاملات اجتماعی از سطوح خرد چهره به چهره گرفته تا سطح کلان اجتماعی متاثر از این پیشفرضهاست. این پیشفرضهای زنستیزانه در روان و ناخودآگاه ما رسوب کرده و هر لحظه نگرشها و رفتارهای ما را جهت میدهد.
حالا که در ماه مارچ قرار داریم، یکی از مهمترین کارهایی را که میتوانیم انجام دهیم تامل در مورد این پیشفرضها است؛ نوعی نگاه اشراقی و تامل در نفس که ببینیم چه ارزشهایی در درون ما رسوب کرده و این ارزشها چقدر نگرشها و نگاههای ما نسبت به زنان را تحت تاثیر قرار میدهد. سپس ببینیم چگونه و از چه مجاری و در کدام دورهی زندگی این ارزشها و پیشفرضها به درون ما راه یافته اند؟
آیا من زنستیزم؟
برای اینکه به عمق این پیشفرضها در ناخودآگاهمان راه پیدا کنیم باید پرسشهای سخت، صریح و برهنه از خود بپرسیم. «آیا من زنستیزم؟»، «آیا من به زنان به عنوان موجودات ناقصالعقل باور دارم؟»، «آیا از دید من زنها از ارزش انسانی برابر برخوردار نیستند؟»، «آیا این که زنان دعوای حقوق برابر با مردان دارند برای من آزاردهنده است؟».
این پرسشها را سپس در قالبهای مختلف از خود بپرسیم؛ از قبیل این که: «چقدر نگاه من به جهان مردانه است؟»، «آیا مردان در مقایسه با زنان انسانهای شایستهتریاند؟»، «آیا در دید من مردان قدرت سنجش، تصمیمگیری و عمل بهتری دارند؟»، «آیا مردان در هر حالت باید خانواده را مدیریت و رهبری کنند؟» و «آیا از دید من سلطه مردان در جامعه کار درستی است و باید این وضعیت همیشه باقی بماند و زنان نباید بر جامعه مسلط شوند؟».
پرسشهای صریح زیادی هستند که باید پرسیده شوند. هرچه پرسش صریحتر باشد، افراد با پیشفرضهای ذهنی خود بیشتر آشنا میشوند و از این طریق آگاهی بهتری نسبت به خود، رفتارها و کنشهای خود پیدا میکنند. نفس آگاهی از پیشفرضها و تاثیرگذاری آنها بر رفتار، به افراد کمک میکند که درک درستتری از آنچه رخ میدهد پیدا کنند و این خود زمینه را برای فاصلهگرفتن از پیشفرضها و تغییر رفتار و نگرش فراهم ميکند.
اما، دامنه این پرسشگری نباید به این جا خلاصه شود. وقتی از خود میپرسیم «آیا من زنستیزم؟» باید جواب آن را تحلیل کنیم. اگر این پرسش به درستی و صادقانه طرح شود، پاسخ بسیاری، قریب به اکثریت قاطع افغانها، اعم از زن و مرد، اذعان به زنستیزی است. ممکن است این زنستیزی در میان عدهای به خصوص زنان خیلی غلیظ و مشهود نباشد، اما باز هم رگههای رقیق و کمرنگ در آن دیده خواهد شد.
زنستیزی چگونه در ساختار آگاهی ما رخنه کرده است؟
در مرحله بعدی باید این پاسخ را تجزیه و تحلیل کرد. «دقیقا چه زمانی زنستیزی در ذهن من رخنه و نفوذ کرده است؟». «مهمترین ارزش زنستیزانهای که من به آن باور دارم چیست؟». «این ارزش از چه مجرا و چگونه وارد روان من شده است؟». «محیط خانه، مکتب و کار و انجمنهای دوستانه چه نقشی در ایجاد این باور داشته است؟». «آیا اگر من در خانواده، محیط و جای دیگری میبودم، بازهم این ارزش و در مرحله بعدی نگرش زنستیزانه را با خود داشتم؟». «چرا محیطی که من در آن زندگی کردهام و کلان شدهام زنستیزانه بوده است؟». «آیا اکنون که شرایط و محیط تغییر کرده است بازهم باید به همان ارزشها و اصول زنستیزانه باور داشته باشم؟».
پیشفرضها زمانی که در معرض پرسشهای جدی قرار بگیرند، تاب نمیآورند و حالت پیشفرض بودن خود را از دست میدهند. بسیاری از پیشفرضها مبتنی بر مبانی غلط و نادرستاند، اما از آنجا که مورد پرسش قرار نگرفته، توانستهاند دوام بیارند. همین که پرسش شروع شود پیشفرضها از لایههای بنیادین و نامرئی روان به سطح خودآگاه و ملموس بالا میآیند. پرسشگری در نهایت مبانی نادرست پیشفرضها را آشکار میکند و از این طریق روان آدمی را از شر آنها آزاد میکند.
به طور نمونه، وقتی بدانیم که نگاه ما به زنان نه ناشی از درک و شناخت ما از زنان و مواجهه با آنان است، بلکه تحت تاثیر تجربیاتی است که در خانه، محیطهای آموزشی، کار، تفریح و سرگرمی داشتهایم و این محیطها پر بوده است از باورها و ارزشگذاریهای نادرست، آنگاه قادر میشویم که با بنیادهای نادرست پیشفرضهایمان نیز آشنا شویم. این آشنایی در مرحله بعدی به ما کمک میکند که دلیل اصلی تمایلات رفتارهای زنستیزانه خود را بشناسیم و به تدریج در اعتبار و درستی آنها بازنگری کنیم.
نباید فراموش کنیم که این پرسشها منحصر به مردان نیست. زنان نیز باید این پرسشها را مطرح کنند؛ چرا که در افغانستان زنان و مردان در کانونهای مشابه اجتماعی رشد کرده و ارزشهای مشابهی در روان آنها رخنه و در نهایت رسوب میکنند. مشارکت زنان در زنستیزی در جوامعی همانند افغانستان بسیار طبیعی و بدیهی است، البته نه مشارکت آگاهانه، سیستماتیک و ناشی از عمل سنجششده و هدفمند، بلکه به صورت غیرارادی و تحت تاثیر پیشفرضهایی که در روندهای اجتماعی شدن در ذهن و روانشان رسوب کردهاند.
در یادداشتهای بعدی به ابعاد دیگری از زنستیزی در افغانستان پرداخته میشود.

