زیبا صالح (نام مستعار)
دقیقاً پنج ماه و هشت روز پیش، او با بریدن رگهای دستانش تصمیم گرفت به زندگیاش پایان دهد. زخمهایی که هنوز بر دستانش مانده، گواه سالها رنج و سختیهایی است که بر او گذشته است. مریم نام واقعی او نیست؛ اما این روایت داستان تلخ زندگی اوست؛ دختری ۲۳ ساله که در کابل زندگی میکند. حکایتی از زبان خودش، از زخمهایی که بر جان و دلش نشستهاند.
نزدیک به یکسال پیش ازدواج کردم. فکر میکردم پناه جدیدی یافتهام. یک تکیهگاه، اما امیدی که اشتباه بزرگ من شد. با آمدن طالبان، از درس و دانشگاه ماندم. مثل صدها هزار دختر دیگر، تمام آرزوهای من هم با خاک یکسان شد. داشتن استقلال مالی، بزرگترین آرزوی من بود.
از وقتی طالبان حاکم شدند، دخالتهای آشکار و پنهان اطرافیان در زندگی من هم شروع شد. هر از گاهی، فامیل و قوموخویش درباره ازدواج و نامزد شدنم پرسوجو میکردند و خانوادهام، بهویژه مادرم و برادر بزرگم، با آمدن هر خواستگار تازه، مرا بیشتر تحت فشار میگذاشتند.
دانشجوی رشتهی ادبیات دری در دانشگاه کابل بودم، اما برخلاف رشتهام دوست داشتم که طراح لباس شوم. با بازماندن از دانشگاه، تصمیم گرفتم که فروشگاه آنلاین لباس راهاندازی کنم. اما سرمایه این کار را نداشتم. سرمایهای که حتی اگر در توان خانوادهام میبود، باز هم از من دریغاش میکردند، چون آنها معتقد بودند که اول باید ازدواج کنم و بعدش هر کاری که خواستم شروع کنم.
آن روزها همهچیز دست در دست هم داده بودند که مرا ناامید کنند. احساس میکردم به چیزی بیجان و بیاختیاری در کنج خانه تبدیل شدهام. به یکی از خواستگارها به اصرار خانوادهام پاسخ مثبت دادم. فکر میکردم شاید او امیدی برای رهایی از این وضعیت شود.
سه ماه پس از نامزدی، محفل عروسیمان در اواخر سال ۲۰۲۳ برگزار شد. در روزهای نخست، اوضاع عادی به نظر میرسید. رفته رفته، رفتارهای عجیب و شکبرانگیزی از او میدیدم، شک و تردیدهای بیپایان. خیلی زود فهمیدم که از چاله به چاه افتادهام. شوهرم بهانهگیری میکرد. حتی برای صحبت کردن با برادرانم برایم محدودیت وضع کرده بود. این وضعیت برای هفتههای اول ازدواج بود، بعد از گذشت دو ماه، فحشهای رکیک جنسی که به خودم و خانوادهام به خصوص به مادرم میداد بیشتر شد. با شنیدن آن ناسزاها، فقط قلبم تکه تکه میشد، اما هیچ کاری از من ساخته نبود.
خشونت فیزیکی هر روز بیشتر از دیروز میشد. او مرا حتی پیشروی دیگران لتوکوب میکرد. همسایهها بارها سر هیچ و پوچ و بیدلیل شاهد لتوکوب من بودهاند. گاهی حتی نشنیدن اینکه صدایم کردهاست، او را تا مرز جنون میبرد و دست بلند میکرد. برایش مهم نبود کجا است و چرا مرا آن گونه بیرحمانه لتوکوب میکند.
شرمآور است، اما مادرشوهر و خواهرشوهرم حتی لقمههای دهنام را نیز حساب میکردند و با هر وعده غذایی، به خاطر آن نگاههای سنگینشان من غذا که نه بلکه خون جگر میخوردم. حتی جرات پیشنهاد دادن برای اینکه غذایم را جدا از آنها بخورم، نداشتم. ناچار بودم به صبر و تحمل.
من بارها به پدر و مادرم در مورد وضعیتام گفتم، پدرم هربار با صحبت کردن سعی بر حل کردن موضوع داشت و مادرم نیز مرا به صبر و تحمل آن وضعیت خشونتبار دعوت میکرد. بار آخری که به خانوادهام پناه بردم و آنها مرا نپذیرفتند، برگشتم به خانهی همسرم. از آن پس، خانوادهی همسرم نیز به من طعنه میزدند که حتی خانوادهی خودت تو را قبول ندارند.
به خاطر تمام شکنجههایی که در آن خانه متحمل میشدم، یکروز عصر که بیشتر از همیشه احساس ناامیدی و بیپناهی شدید به سراغام آمده بود، با سر و صورت کبود و گوشهایی که فقط توهین و تحقیر شنیده بود، رگهای هر دو دستم را بریدم. خون زیادی از بدنم رفت. یادگار آنروزها زخمهای دست و کمخونی مزمن بدنم، همیشه همراه من است. بدبختانه آنروز شوم نمردم اما خوشحالم، حداقل حالا در آن خانه نیستم.
خانواده شوهرم مرا در حالت مرگ به یک شفاخانهی خصوصی رسانده بودند. روی تخت بیمارستان که به هوش آمدم اولین فکری که به سراغم آمد، طلاق بود. حتا طلاق هم برای من آسان نبود. من باید هم به خانوادهی خودم ثابت میکردم که اگر اینجا بمانم چارهای جز مرگ ندارم و هم به خانوادهی همسر سابقم.
یکبار به صورت پنهانی از روی ناچاری تک و تنها به حوزهی طالبان مراجعه کردم. یک شام قبل از خودکشیام که طبق معمول باز هم کبودی تمام سر و صورتم را گرفته بود. طالبان کاری که کردند، این بود که مرا توصیه کردند به دادگاه مراجعه کنم. تحقیر و سختی که در راهروهای دادگاههای طالبان کشیدم، خودش داستان تلخ جداگانه و مثنوی هفتاد من است. اما به سختی موفق شدم طلاق بگیرم. چون درخواست طلاق از طرف من بود، دادستانهای طالبان به وضوح تلاش میکردند، حق را به شوهر سابق من بدهند.
برایشان دلیلهایم را توضیح میدادم که این مرد شکاک است و با هر بهانهای مرا لتوکوب میکند، برایم غرور و شخصیتی باقی نگذاشته است. حتی نشستن کنار برادرم را برایم ممنوع کردهاست، باز هم با حالتی تمسخرآمیز میگفتند، اینکه نشد دلیل. سرانجام بعد از بسیار دوندگی در مدت دو ماه توانستم که طلاق بگیرم. من با یک جوره لباس تنم، از آن خانه بیرون شدم ولی در عوض، آزادیام را دوباره به دست آوردم.
حالا تحت درمان هستم. داروهای اعصاب و روان مصرف میکنم. نمیبخشم. عامل تمام دردها و ناچاریهایی را که کشیدم. عامل درجه اول طالب و محدودیتهای این گروه است. اگر دانشگاه به روی ما بسته نبود، قطعا امروز وضعیت بهتری داشتم، و شاید در یک قدمی یکی از آرزوهایی که داشتم. نه مثل امروز که زندگیام خاکستر شده است.
یادداشت: مسوولیت محتوای یادداشتها و مطالب ارسالی به رسانهی رخشانه بر عهدهی نویسندگان آنهاست.

