تمنا تابان
با صورتی لاغر و استخوانی در حال حرف زدن با خود است، چیزهایی که میگوید، نامفهوم است. گاهی نگاهش به نقطهی دورتری گره میخورد و این که در ذهنش چه میگذرد، فقط خودش میداند.
با وجود چهرهی تکیده و رنجور، هنوز میتوان نشانههایی از زیبایی و جوانی را در صورتش دید. زنی ۳۵ ساله که به گفتهی اطرافیانش، در اثر سالها خشونت خانوادگی سلامت روانش را به کلی از دست داده و حالا سالهاست با برچسب «دیوانه» زندگی میکند.
به پیشنهاد یکی از بستگانش که روایتگر این سرگذشت تلخ است، نام مستعار این قربانی چرخهی بیپایان خشونت را ربابه میگذاریم. او ساکن یکی از ولایتهای مرکزی افغانستان است.
به روایت نزدیکانش، ربابه سرنوشت دردناک و اندوهباری دارد. دختری که فقط ۱۰ سال پیش زیبا، کاملا سالم و سرشار از امید به زندگی بود.
خودش قادر نیست از وضعیتی که بر سرش آمده حرف بزند. برای همین، دو نفر از بستگان نزدیک ربابه و پزشکی که بارها ربابه را دیده است، روایتگر رنجهای او هستند.
نام افغانستان همواره در صدر فهرست کشورهایی بوده که بیشترین میزان خشونت علیه زنان را تجربه کردهاند. حکومتها آمده و رفتهاند، تحولات سیاسی و اجتماعی بسیاری رخ داده، اما آنچه همواره ثابت مانده، چرخهی خشن و بیرحم خشونت علیه زنان است.
از نگاه فعالان حقوق زن، خشونت علیه زنان در افغانستان تنها یک پدیدهی اجتماعی نیست، بلکه با مرور زمان به بخشی از فرهنگ جمعی بدل شده است؛ فرهنگی که در سکوت، قربانی میگیرد و هر روز شکل تازهای از ظلم را بر پیکر زنان تحمیل میکند. بهویژه امروز که طالبان بر افغانستان حاکماند؛ گروهی که خشونت و سرکوب زنان نهتنها بخشی از عملکردشان، بلکه جزئی از باورها و سیاستهای رسمیشان است.
ربابه دوست داشت زندگی کند
دختری که به گفتهی نزدیکانش خیلی دوست داشت زندگی کند، اکنون بسیاری از اطرفیان خود را نمیشناسد و یا به سختی به خاطر میآورد.
«مه همیشه به یاد دارم که ربابه چقدر دوست داشت زندگی کنه، او آرزو داشت یک خانواده خوب داشته باشه و بچههای زیبا و سالم تربیه کنه، اما حالا فقط یک سایه از آن امیدها باقی مانده، ربابه دیگه او دختری که مه میشناختم نیست، او حالا بار دوش خانواده خود شده.» این را گلنسا (نام مستعار) در حالی که اشک میریخت، میگوید. زنی که سالها از نزدیک شاهد وضعیت ربابه بوده است. گلنسا نمیخواهد نسبتش در این روایت با ربابه بیاید.
گلنسا ۳۲ ساله روزهای قبل از دنیای پرخشونت ربابه را چنین به تصویر میکشد: «دختر خیلی مقبول، کارگر، پاکیزه و باهوش بود، خواستگارهای زیاد داشت ولی برادرهایش او ره به مردی شوهر داد که ۱۰ سال از خودش کلانتر بود.»
به گفتهی گلنسا هیچکس نمیدانست که شوهر ربابه یکی از بیشمار مردانی است که در پس چهرهی آرام، روی خشونتگری دارد. در طرف دیگر، این برادران ربابه بودند که بدون بررسی، سرنوشت او را رقم زدند. در واقع ربابه از دو طرف قربانی تصمیم مردانی شد که یک طرف زن میخواست و طرف دیگر، فقط میخواست خواهر خود را به قول معروف با نام نیکی از خانه بیرون کند.
گلنسا گفته است: «تقریبا حدود یک ماه بعد از این که ربابه برای بار دوم خانه برادرهای خود آمده بود، برایشان قصه کرده بود که شوهرش با او بدرفتاری میکنه، برادرای ربابه هم چند بار ازو بعد با شوهرش گپ زدند که بدرفتاری خوده کم کنه ولی نتیجه نداد، بلکه برعکس او ربابه ره بیشتر لتوکوب میکرد که چرا به برادرای خود میگی.»
گلنسا با صدای لرزان گفت: «بارها دیدهام که ربابه رویش کبود شده یا هم دستهایش زخمی است، او خیلی میترسید که مبادا شوهرش خبر شوه که این چیزا را با مه قصه میکنه، وقتی با او صحبت میکردم میدیدم که چقدر از درون خورد و شکسته شده.»
به گفتهی گلنسا، با گذشت زمان، خشونت شوهر ربابه هم بیشتر میشد. وضعیت به حدی رسید که با چیزهای سنگین و سخت به سر ربابه میزد: «خشونت، لتوکوب و داو و دشنام شنیدن دیگه برای ربابه عادی شده بود، او هر وقت خانه برادرای خو میآمد باز هم با مه درد دل میکد، برایم میگفت…ربابه برایم قصه میکد که حالی با هر چه ده دستش برابر میشه میزنه، چندین بار با سنگ بر سر ربابه زده بود، یک باری هم با کرند (وسیلهای برای کندن هیزم) به سر ربابه زده بود.»
به گفتهی گلنسا، پس از هفت سال تحمل خشونت بود که ربابه گوشهگیر و افسرده شد. وضعیت به جایی رسید که سلامت روان او به وخامت کشیده بود؛ به حدی که فرزندان خود را هم دیگر نمیشناخت. کار ربابه که به اینجا کشید، شوهرش تصمیم گرفت او را طلاق دهد: «او (شوهر ربابه) گفته بود که ربابه دیوانه شده، برادرای ربابه گفته بودند که خواهر ما را تو دیوانه کردهای، ولی شوهرش در جواب گفته بود که خواهرتان از اول دیوانه بود و مه بودم که ۷ سال با ای دیوانه زندگی کدم.»
در افغانستان، به دلیل ریشهدار بودن ناآگاهی دربارهی سلامت روان، واژهی «دیوانه» اغلب بهعنوان برچسبی تحقیرآمیز بر پیشانی کسانی مینشیند که با اختلالات روانی دستوپنجه نرم میکنند. این واژه نه فقط بیانگر ناآگاهی جمعی، بلکه بازتابیست از فرهنگی که بهجای همدلی و درمان، طرد و بیاعتنایی را پیش میگیرد.
گل نسا ادامه میدهد: «شوهر ربابه به آسانی او را طلاق داد و زن دیگری گرفت.»
ربابه را برادرانش پس از این که خیلی دیر شده بود، برای درمان به داکتر برد. تشخیص این بود که سر او در اثر ضربه آسیب جدی دیده است. از قول گلنسا: «داکترا پس از اینکه از سرش عکس گرفتند، گفته بودند که مغزش صدمه دیده و نمیشه کاری کرد، اونا گفته بودند که ربابه باید برای دائم دوا بخوره تا مریضیاش پیشرفت نکنه، شاید هم دواها شدت مریضی ره کم کنه.»
ربابه برای دو سال دارو مصرف کرد. وضعیتاش تا حدودی بهتر شد. دستکم طرافیان خود را کم و بیش میشناخت. او که هنوز دارو مصرف میکند، اما هرگز فرزندان خود را دوباره به خاطر نیاورده است.
داستان زندگی ربابه مشت نمونهی خروار از رنجهایست که زنان در افغانستان تجربه میکنند، خشونت، رنج روحی، عدم حمایت از سوی خانواده و صدها رنجی که از درون آنان را نابود میکنند.
مشکل اصلی این بود که ربابه به چشم «سربار» نگریسته میشد؛ بار اضافی بر دوش برادرانی که نه درد او را فهمیدند و نه درمانش را جدی گرفتند. بهقول گلنسا، در حالی که ربابه هنوز تحت درمان بود و سلامت روانش به ثبات نرسیده بود، برادرانش بدون توجه به وضعیتش، او را بار دیگر به شوهر دادند.
«ربابه در حالی که زیر تداوی بود، برادرانش او ره دوبار دیگر به شوهر دادند، ولی هر دو بار طلاق شد، چون وضعیت او در حالتی نبود که بتانه مسوولیت یک خانواده جدید ره پیش ببره.»
این، تنها بخشی از روایت تلخ زندگی زنیست که قربانی خشونت و بیمهری شد؛ دختری که روزی زیبا، پرامید و سرشار از زندگی بود، اما امروز در دنیایی خشن و بیرحم، فراموششده و تنها، سرگردان است — دنیایی که هیچکس در آن توان یاریاش را ندارد.
روایت زندگی ربابه، داستانی است که باید شنیده شود تا شاید روزی برسد که دیگر هیچ دختری به سرنوشت او دچار نشود. یا شاید مردم بدانند که خشونت، چگونه میتواند زن را از درون فروبپاشد، زیباییاش را خاموش کند و آیندهاش را برباید.
پاکیزه (نام مستعار) ۳۸ ساله، دختر کاکای ربابه نیز در مورد وضعیت روحی و جسمی او میگوید که ربابه از شش سال به این سو وضعیت بسیار بدی را تجربه کرده است.
به گفتهی پاکیزه، خشونتهای مداوم خانوادگی این روز را بر سر ربابه آورده است: «ربابه را شوهرش هفت سال زجر داد، هفت سال بدرفتاری کرد، لتوکوب، موی کشک، خو بیخی برایش عادی شده بود، مه خودم سه بار شاهد بودم که ربابه با صورت خونپر (پر از خون) خانه برادران خود آمد.»
پاکیزه گفت، ربابه تمام این سختیها را برای اینکه در کنار فرزندانش باشد تحمل کرد، اما روزی رسید که او دیگر فرزندانش را نمیشناخت: «او بیچاره تمام بدبختیها ره به خاطر اولادایش تحمل کد، حتا طلاق نخواست، ولی شوهرش از بس او ره بیرحمانه لتوکوب کده بود، بیخی پسانا دیوانه شد و حتی اولادای خوده نمیشناسه، همسایههایش برای ما گفتند که شوهر ربابه او ره همرای چیزای سنگین مثل سنگ، کلنگ و یا گیلاس به سرش میزنه.»
داکتر مهرو صفری (نام مستعار) که در بخش مشاوره روانی فعالیت دارد و بستگان ربابه چندین بار برای تداوی او را نزد این داکتر برده بودند نیز در مورد وضعیت ربابه به رسانهی رخشانه گفته است: «وضعیت روحی ربابه متاسفانه خیلی وخیم است، روان او طی چندین سال خشونت دوامدار و بیرحمیهای شوهرش آسیب بسیار جدی دیده است و از طرفی مطابق تشخیص داکترای معالجش که در کابل صورت گرفته مغز او نیز توسط ضربه آسیب دیده.»
در افغانستان، عاملان خشونت علیه زنان اغلب در فضای از مصونیت و بدون پاسخگویی زندگی میکنند.
نبود سازوکارهای قضایی مستقل، حاکمیت فرهنگ مردسالار و بیتفاوتی نهادهای مسوول، زمینه را برای تکرار بیپایان این خشونتها فراهم کرده است. بویژه پس از حاکمیت طالبان که بسیار بدتر هم شده است. در چنین فضایی بسیاری از مردانی که دست به خشونت میزنند، از مجازات خود را مصوون میپندارند و این مصوونیت، بهگونهای خطرناک، خشونت را عادی و تکرارپذیر میسازد.
نظر قطعی دکتر صفری دربارهی سرنوشت ربابه، گویای یک واقعیت تلخ است. بهویژه آنجا که تأکید میکند ربابه به مراقبتهای ویژه و پیوسته نیاز دارد. این در حالیست که نه جامعه آموزش دیده و آگاهی لازم برای برخورد انسانی با افراد آسیبدیدهی روانی را دارد و نه ساختارهای حمایتی مانند مراکز مراقبت یا خانههای امن برای این دسته از بیماران در افغانستان وجود دارد.
جایی که قربانیان نه درمان میشوند، نه درک، و نه حتی بهدرستی دیده میشوند. دکتر صفری میگوید: «با مراقبت همیشگی و استفادهی منظم از دارو فقط میتوانیم در طول چندین سال تأثیرات خشونتها را کم بسازیم و حالت او ره کمی بهتر کنیم، ولی آسیبی که به مغزش رسیده درمان قطعی ندارد و احتمال دارد ربابه تا آخر عمر در چنین حالت بماند.»

