رسانه رخشانه
  • خبر
  • گزارش
  • تحلیل و ترجمه
  • پرونده
  • روایت
  • گفت‌و‎گو
  • ستون‌ها
    • عکس
    • دادخواهی
    • آموزش
  • درباره
    • هیات امناء
    • اصول و خطوط کاری
English
پشتو
حمایت
نتایجی یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج جستجو
رسانه رخشانه
حمایت

روایت زنان؛ عید و اشک‌های خواهرم از دلتنگی در چهاردیواری خانه

۱۲ جوزا ۱۴۰۵
روایت زنان؛ عید و اشک‌های خواهرم از دلتنگی در چهاردیواری خانه

عکس: ارسالی به رسانه رخشانه

شکیلا علوی

شب عید بود. تمام خانه بوی اسپند می‌داد و حس و حال عجیبی داشتم. من و خواهرانم کنج خانه نشسته بودیم و با شوق، دست‌های یکدیگر را خینه(حنا) می‌کردیم. هر چند دل‌هایمان از روزگار و خانه‌نشینی گرفته بود، اما شوق عید بهانه‌ای بود برای لبخند زدن.

فردا صبح زود، پیش از آنکه آفتاب از پشت کوه‌های کابل بالا بیاید، از خواب بیدار شدیم. با عجله و شور و شوق، خانه را جمع و جارو کردیم. حویلی را منیژه آب‌پاشی کرد تا همه جا پاک و صفا باشد. پدرم لباس سفیدش را پوشید، لنگی‌اش را روی سرش جور کرد و برای خواندن نماز عید به مسجد رفت.

ما سه خواهر هم پیراهن‌های نو و گلدوزی شده خود را که با زحمت زیاد همین دیروز دوختش را خودمان تمام کرده بودیم، برتن کردیم. وقتی پدرم از مسجد آمد، با دعای خیر با ما عید مبارکی کرد. اما مثل سه عید قبل نتوانست به ما عیدی بدهد. تا جایی که یادم می‌آید پدرم همیشه به ما عیدی می‌داد ولی از وقتی‌که بیکار شده ، روز اول عید بیشتر از همیشه آرام و بی‌صدا می‌شود. پولی در جیبش نیست که به ما عیدی بدهد، ولی عیدی این عید ما همین پارچه‌هایی بود که با آنها پیراهن دوختیم، که آن هم با هزار سختی و از میان هزار غصه برای‌ ما خریده بود.

طبق عادت هر ساله، پدرم با مادرم و منصور به خانه پدرکلانم رفتند که به بهانه قربانی، دست بوسی کنند و عید را تبریک بگویند. برادرم ابوالفضل هم لباس اتو کرده‌اش را پوشید، کمی از اسپری خوشبو کننده زد و با دوستانش برای گشت‌وگذار و دیدن رفیق‌هایش بیرون رفت.

این مطالب هم توصیه می‌شود:

طالبان در خیابان، مردان در خانه؛ چگونه صدای اعتراض زنان افغانستان خاموش می‌شود؟

روایت زنان؛ سفره خالی خانواده سربازی که در دفاع از افغانستان جان باخت

درِ حویلی که بسته شد، ناگهان سکوت سنگینی خانه را پر کرد. ما سه‌ خواهر در آن چهاردیواری تنها ماندیم. پنجره‌ها اندکی باز بودند و صدای خنده و دوان‌دوانِ بچه‌ها از کوچه می‌آمد. برای اینکه این سکوت خفه‌کننده را بتوانم بشکنم، نگاهی به صفحه تلویزیون انداختم، اما اخبار جنگ و تصاویر مردان جدی با لباس‌های جدی، خانه‌مان را دلگیرتر می‌کرد.

تلویزیون را که دیگر هیچ برنامه و رنگ شادی نداشت خاموش کردم؛ گوشی‌ام را برداشتم وصدای یک آهنگ محلی را کمی بلند کردم تا غصه‌ها فرار کنند. منیژه با شنیدن آهنگ، کم‌کم لبخند زد و شروع به رقصیدن کرد. من هم دست می‌زدم و تشویقش می‌کردم، اما متوجه شدم فرشته در بین ما نیست. او از ما جدا شده و غیبش زده بود.

دل‌نگرانش شدم. صدای تلفون را کم کردم و به دنبالش گشتم. وقتی به دهلیز رفتم و پرده بالا را کمی بلند کردم دیدم در پله سوم زینه‌ها، جایی که تاریک و خلوت بود، غریبانه زانوهایش را در بغل گرفته و نشسته، آهسته گریه می‌کرد.

طاقت نیاوردم، دامن پیراهن بلند عیدی را جمع کردم، در کنارش روی زینه نشستم و دستم را روی شانه‌اش گذاشتم. او را در آغوش گرفتم تا دلداری‌اش بدهم. هرچند می‌دانستم دلیل آن اشک‌ها چیست، اما بازهم پرسیدم چرا گریه می‌کند؟

سرش را بلند کرد، با چشمای بادامی و سرخ از گریه‌ به من نگاه کرد. گفت به بچه‌ها حسادتش می‌شود. به ابوالفضل برادر ما که می‌تواند آزادانه با دوستانش ببیند و به عید گردشی برود. «… اما من و تو باید مثل زندانی‌ها در خانه بشینیم.»

در برابرش هیچ حرفی نداشتم که آرامش کند. چنان فضای سنگینی میان ما حاکم شده بود که نه می‌توانستم بمانم و نه فرشته را در آن حالت رها کنم. با آن حس تلخی که داشت روانش بهم می‌خورد. با بغضی که گلویم را فشار می‌داد گفتم: «دیوانه این حرف‌ها را نگو! این روزها تلخ است، اما می‌گذرد. مکتب‌ها دوباره باز می‌شوند و تو باز هم درس می‌خوانی.»

نگاهی از سر ناامیدی به من کرد و پاسخ صادقانه‌ی داد: «نه زینب، خودت را بازی نده. بعد از عید، همه‌چیز بدتر می‌شود. تو مجبور می‌شوی شب و روز پشت ماشین کوچک خیاطی بنشینی و خیاطی کنی تا حداقل کمی به پدر در خرج خانه کمک کنی، من هم مجبور می‌شوم در اتاق بنشینم و دکمه لباس‌ها را بدوزم یا یخن‌هایش را پس کوک بزنم تا کنده نشود. بعد از عید، منیژه مجبور می‌شود که لباس‌های ابوالفضل را بشورد تا او پاک به دانشگاه برود و من هم بوت‌هایش را صافی کنم تا کمی گرد و خاک ازش دور شود.»

او راست می‌گفت؛ حرف‌های من فقط حکم یک دلداری از سر درماندگی را داشت. قرار نیست بعد از عید هم چیزی تغییر کند. فقر بیشتر بر گلوی افغانستان پایش را فشار خواهد داد و طالبان هم حاضر نیستند ابتدایی‌ترین حقوق زنان و دختران افغانستان را به رسمیت بشناسد.

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • درباره رخشانه
  • هیات امناء
  • اصول و خطوط کاری
  • تماس با ما
FR Fundraising Badge HR

Registered Charity No 1208006 and Registered Company No 14120163 - Registered in England & Wales - Registered office address: 1 The Sanctuary, London SW1P 3JT

Copyright © 2024 Rukhshana

پشتو English
نتایجی یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج جستجو
  • خبر
  • گزارش
  • تحلیل و ترجمه
  • پرونده
  • روایت
  • گفت‌و‎گو
  • ستون‌ها
    • عکس
    • دادخواهی
    • آموزش
  • درباره
    • هیات امناء
    • اصول و خطوط کاری