رسانه رخشانه
  • خبر
  • گزارش
  • تحلیل و ترجمه
  • پرونده
  • روایت
  • گفت‌و‎گو
  • ستون‌ها
    • عکس
    • دادخواهی
    • آموزش
  • درباره
    • هیات امناء
    • اصول و خطوط کاری
English
پشتو
حمایت
نتایجی یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج جستجو
رسانه رخشانه
حمایت

روایت زنان؛ خواب دیدم وطنم آزاد بود

۱۳ حمل ۱۴۰۵
روایت زنان؛ خواب دیدم وطنم آزاد بود

زهرا سروری

این قصه من است. زهرای ۲۰ ساله، دختری با آرزوهای بزرگ‌. دختری که در امتحان کانکور شرکت کرده بود و آرزو داشت در آینده قاضی شود. هنوز روزی که با اعلام نتایج کانکور و راه یافتنش به دانشکده حقوق دانشگاه کابل از خوشحالی، بلند جیغ کشیده بود را به روشنی به خاطر دارد؛ لحظه‌ای را که خانواده‌اش برایش آرزوی موفقیت کردند.

اولین روزی که با دوستان خود قدم به محوطه دانشگاه کابل گذاشته بود، از خاطرش محو نشده است و عهدی که با خود بسته بود که سخت تلاش کند. زهرا سال‌ها قبل پدرش را از دست داده بود و مادرش مثل کوه پشت‌اش بود. حتا در ماه‌های نخست حاکمیت طالبان که زهرا برای مدتی به خاطر پوشش خود چند ساعت را در بازداشتگاه حوزه امنیتی طالبان سپری کرد، این مادرش بود که خودش را به آب و آتش زد که دخترش را به خانه بازگرداند.

بازداشت زهرا به دست طالبان، برای مادرش مثل یک کابوس بود. زیرا طالبان بی‌مهابا زنان بازداشتی را شکنجه می‌کردند. بیرون هم که می‌آمدند، نگاه‌های قضاوت‌گر اجتماعی یک چالش پر رنج دیگر بود. هرچند زهرا در بازداشت چند ساعته طالبان شکنجه جسمی نشد، اما این تحقیر برای مدت‌ها او را منزوی و گوشه‌گیر کرد.

این مادرش بود که دوباره دست او را گرفت. زهرا باز هم انگیزه گرفت که به دانشگاه خود ادامه دهد. این بار با حجاب سر تا پا و روى‌بند که تمام صورتش را می‌پوشاند، به دانشگاه رفت‌و آمد می‌کرد. تجربه‌ای تلخ، اما برای رسیدن به رویایش تحت حاکمیت سیاه طالبان لازم بود. زهرا قبول کرده بود که دستکم تا زمان فراغت از دانشگاه می‌تواند این وضعیت رنج‌آور را تحمل کند.

این مطالب هم توصیه می‌شود:

افراد مسلح ناشناس پنج عضو یک خانواده به‌شمول زنان و کودکان را در جوزجان به قتل رساندند

یک زن در بادغیس بر اثر شلیک ناخواسته پسرش جان باخت

زهرا به فراغت خود بارها اندیشیده بود. حتا خیال‌بافی کرده بود که فراغتش از دانشگاه را خوب جشن بگیرد. هرچند این احتمال را هم می‌داد که ممکن است خیلی از چیزها واقعا به انتخاب او نباشد. اما هرگز به این احتمال که رفتن دانشگاه هم از او گرفته شود، فکر نکرده بود.

مثل همیشه شبى همه اعضای خانواده دور دسترخوان در حال نان خوردن بودند که خبری فوری از طریق تلویزیون پخش شد. گوینده با صداى بغض دار گفت: «طالبان تا امر ثانى تمامى مراكز آموزشى را به روى دختران بستند.» سكوت سنگین  فضا را پر كرد. همه مات و مبهوت به یکدیگر می‌نگریستند.

زهرا حتا نتوانست لقمه دهان‌ خودش را قورت دهد. به دیوار تکیه داد. در آن لحظه به تنها چیزی که فکر کرد، رویاهای از دست رفته‌اش بود. پرسش‌هایی در آن لحظه دشوار از ذهنش‌اش گذشته بود که تا هنوز بی‌پاسخ مانده است. مگر گناه ما چیست؟ چرا باید بهای دختر بودن در افغانستان اینقدر سنگین باشد؟

تقریبا سه سال و سه ماه از آن شب تلخ گذشته است. در این مدت زهرا کابوس‌های زیادی را دیده است. اما چند شب قبل خواب شیرینی به سراغش آمده بود. خواب دیده بود که وطنش آزاد شده است.

سر شب خواهر کوچکترش، همین طور بی‌بهانه گفته بود که فکر نکند طالبان بیشتر از این ماندنی باشد. او گفته بود که صبر مردم لبریز شده است. از فقر، از ظلم، از بی‌عدالتی و از تبعیض. این گفت‌وگوی کوتاه در ناخودآگاه زهرا جا خوش کرده بود. او شب خواب آزادی افغانستان را دید.

او خواب دیده بود که در میان جمعیت بزرگی ایستاده و سخن می‌گوید. بدون ترس هم سخن می‌گوید. «از دختران‌تان حق سخن گفتن و درس خواندن را گرفتند، آنها افسرده شدند، دست به خودکشی و خودسوزی زدند، لبخند زدن را فراموش کردند، بیشتر آنها برای لقمه‌ای نان فروخته شدند.»

زهرا می‌دید که بسیاری از مردان از شرم سرهای‌شان را پایین انداخته بودند. زنی از میان جمعیت بلند صدا کرد که این دختر راست می‌گوید. مردی از میان جمعیت صدا بلند کرد که تا یک قطره خون در بدن دارد برای آزادی وطن و دخترانش می‌جنگد. جمعیت مردان بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد.

در خواب، زمان از هم می‌پاشد. مغز مثل بیداری زمان را خطی و منظم نمی‌بیند. برای همین، زهرا لحظه‌ای را می‌دید که طالبان در حال فرار از شهر هستند. مردمی را می‌دید که در شهر آزادانه می‌رقصیدند و آواز می‌خواندند. خبری از ترس از طالبان در شهر نبود.

زهرا در خواب دیده بود که مرد ناشناسی به او گفته بود: «دخترم ما را بخاطر سکوت چند ساله ببخشید. از این بعد همه آزاد هستید، حالا بروید و هرچه دوست دارید بخوانید، رویاها و آرزوهایتان را دنبال کنید.»

زهرا با صدای مادرش از خواب بیدار شد. وقت نماز بود صبح شده بود. خبری از آزادی وطنش هم نبود. طالبان هم‌چنان حاکم شهر بودند و مردان هم ساکت و بی‌اعتراض. پایان کابوس زندگی زنان و دختران افغانستان هم ناپیدا است.

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • درباره رخشانه
  • هیات امناء
  • اصول و خطوط کاری
  • تماس با ما
FR Fundraising Badge HR

Registered Charity No 1208006 and Registered Company No 14120163 - Registered in England & Wales - Registered office address: 1 The Sanctuary, London SW1P 3JT

Copyright © 2024 Rukhshana

پشتو English
نتایجی یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج جستجو
  • خبر
  • گزارش
  • تحلیل و ترجمه
  • پرونده
  • روایت
  • گفت‌و‎گو
  • ستون‌ها
    • عکس
    • دادخواهی
    • آموزش
  • درباره
    • هیات امناء
    • اصول و خطوط کاری