آرزو یوسفی
اسمش را نپرسیدم. هوای سردی بود. در مسیر راه هر وقت کمک موتروان دروازه را باز میکرد تا مسافر جابجا کند، قطرههای باران به صورتم میخورد و دستانم یخ زده بود. سوار ماشین شدم. بعد از من مرد دیگری داخل موتر شد. راننده پسر جوانی بود. سرش را برگرداند؛ نگاهی انداخت به مرد، نیشخند زد و گفت: «سی کو، چسپکی ره آورده» گوشهایم با شنیدن کلمه «چسپکی» تیز شد و سریع سرم را برگرداندم ببینم چهخبر است.
پشت سر مردی با چشمان سیاه تیره، ابروهایی که گویا سالهاست همانطور در حالت اخم باقی مانده و ریشی بلند، نشسته بود. کلاه کوچک سفید روی سرش را پایین میکشید. جلوی پاهایش کپسول گازی به همراه یک دیگ بخار قرار داشت. آنقدر وضعیت مضحکی بود که دوست داشتم بلند بلند بخندم. به این بخندم که مرگ عجب جُک تلخیست در این سرزمین و خب ما هم عادت کرده بودیم به این حقیقت که جانهایمان به اندازه یک دیگ بخار ارزش دارد.
از موتر پیاده شدم، سر کوچه دکهای را دیدم که روی آن کلان نوشته بود: «آش سبزی ایرانی» نزدیکتر شدم.
«خاله برای مه زیادتر میته، مه دو نفر استم» گفتههای یکی از چهار زن که باهم میخندیدند و زیر نم نم برف کابل، لحظهای خوشنودی نصیبشان شده و در حال لذت بردن از کاسهای آش بودند.
کنارشان ایستادهام و ذوقی در دلم رخنه کرد. دنیای زنهای سالخورده هم چندان بد نیست. پر از شوخیهای عجیب راجع به شوهرهایشان. من هم فکر میکنم زیر این بارش برف بعدازظهری، آشسبزی فکر خوبیست. میپرسم کاسهای چند؟ خانم فروشنده میگوید کاسهای بیست و ده افغانی. یک دهی خواستم. سفارش زن اولی آماده میشود: «یخ شده آشت خاله»
فروشنده در جوابش میگوید که تا حالا مشتری نداشته ، برای همین زیر گاز را خاموش کرده بوده تا مصرفش زیاد نشود. زن میانسال از رستوران دیگری به اسم رستوران مادر مصطفی صحبت میکند. پرسیدم آنجا هم زنان کار میکنند؟ گفت: «ها، زنای زیادی ره به کار گرفتن و همگیشان مشغول آشپزی استن» قاشق دیگری از آش را سر میکشد و رو به خالهی آشفروش میگوید: «باید مام پیشت بیایُم خاله، همینجه تو آش بفروش مه آشک.»
فروشنده میخندد. با علامت رضایت سرش را تکان میدهد. لبخند، زن آشفروش را همانند مادری مهربان جلوه میدهد که در سرمای زمستان با سختی و زحمت به خیابان قدم گذاشته تا برای فرزندانش نان به خانه ببرد.
لحظهای با خود میاندیشم، اگر طالبان به زنان اجازهی زندگی کردن بدهند، آنها میتوانند نان سر سفره خانه خود بگذارند، خوش باشند و در خیابان لبخند بزند.
نپرسیدم، اما به نظر میرسید زن آشفروش از مهاجران برگشته از ایران بود. ته لهجهی ایرانیاش به خوبی این را نشان میداد. از فروشنده میپرسم که در آش خود چه سبزیهایی انداخته است؟ میگوید: «فقط پالک، سبزی گران شده، نمیصرفه همه چیز تویش بیندازم.» بعد اضافه میکند «اگر نه که آش سبزی باید شویید هم داشته باشد.»
یادداشت: مسئولیت محتوایی نوشتههای وارده به دوش نویسندگان آن است.

