زحل آزاد
کنار دیوار نشسته بود. شال نازکش را محکم دور سرش پیچیده و ورقی مچالهشده را در دست نگه داشته بود. هر چند دقیقه یکبار، نگاهش را از دروازهی بستهی دفتر وکیلگذر به زمین میدوخت. گاهی دستان خود را با «هو» کشیدنهای کوتاه در سرمای شدید گرم میکرد.
وقتی سر صحبت را باز کردم، بیآنکه سرش را بالا بیاورد، آهسته گفت: «طالبان همهچی ام را گرفتن.»
او با اشاره به ورقی که بهگفتهی خودش وکیل گذر آن را مچاله کرده و دور انداخته است، میگوید: «همی سه، چهار روز پیش از دفترش بیرونم کرد و گفت که دیگه نیا! کمک نیست و آمدنت فایده نداره.»
رقیه (نام مستعار) زن ۳٠ سالهای است که شوهرش را که عضو نیروهای امنیتی پیشین افغانستان بوده در یک انفجار از دست داده است. او نزدیک به پنج سال است که رنج سرپرستی سه کودک را در فقر، خشونت و نگاههای آزارگر اجتماعی پشتسر میگذارد.
شوهر رقیه عضو نیروهای هوایی حکومت پیشین بود و در میدان هوایی کابل کار میکرد. در روزهای آخر ماه جوزای ۱۴۰۰، در مسیر بازگشت به خانه، موتر حامل او هدف یک حملهی انتحاری قرار گرفت و جان باخت.
در ماههای منتهی به سقوط کابل، ناامنیها به اوج رسیده بود. مسیرهای داخل شهر و اطراف میدان هوایی دیگر امن نبود و نیروهای امنیتی پیدرپی هدف حملات و ترورهای هدفمند قرار میگرفتند. شوهر رقیه یکی از قربانیان همین موج خشونت بود؛ مردی که هفت سال در نیروهای هوایی حکومت قبلی افغانستان خدمت کرده بود.
رقیه در سال ۱۳۹۲ ازدواج کرد. آن زمان هجده سال داشت و صنف دوازدهم مکتب بود. برخلاف بسیاری از زنان اطرافش، توانست با حمایت شوهرش تحصیلات خود را ادامه دهد و در یک دانشگاه خصوصی، رشتهی اقتصاد را به پایان برساند.
به گفته خودش: «با شوهرم زندگی خوبی داشتیم. همیشه من را تشویق میکرد که درس بخوانم و تلاش کنم. آروزهای کلان کلان [بزرگ] داشتیم. همیشه میگفت تو باید استاد دانشگاه شوی. روزهایی که از وظیفه خانه برمیگشت، از خوشحالی انگار د لباسهای خود جا نمیشدم.»
اما این خوشحالیها دوام نیاورد. سایهی شوم طالبان تمام دلخوشیهایش را از او گرفت و در عوض، سالها رنج و دستوپا زدن با بیماری و فقر استخوانسوز نصیبش شد.
رقیه میگوید: «بچهی خردم سه ماهه بود که بی پدر شد. روزهایی بوده که حتی شیر نداشتم به او بدهم و شبها گرسنه میخوابید. همی پنج سال آنقدر سخت گذشت که حس میکنم ده سال شده.»
رقیه برای پیدا کردن نان در این پنج سال، لحظههای تلخ زیادی را تجربه کرده است. به یک نمونه از آن با صدای آرام اشاره میکند: «دهها پیشنهاد صیغه شدن گرفتم، میگفتند برایت کالای نو میخرم و به بچههایت کتاب و قلم. دیگری میگفت یک شب مهمانم باش تا خرج سرت را بدهم. حتی کسانی که قبلا خیلی سرشان اعتماد داشتم و خودشان را دوست و برادر میخواندند، دنبال سوءاستفادهجویی از من بودند.»
به خوبی حس میشد که گفتن همین جملهها چقدر برای رقیه سنگین بود. نشد که جزئیات بیشتری از تجربههای تلخ او بپرسم. او گفت، فقر فقط نداشتن نان نیست، بلکه پدیدهایست که کرامت انسان را نشانه میگیرد و زنانی مثل او را میان گرسنگی فرزندان و تحقیر، به انتخابهای ناممکن میرساند.
در کنار اینها، پافشاری خانوادهی شوهر برای وادارکردن رقیه به ازدواج با پسر معتادشان، یکی دیگر از دردسرهای او بهحساب میآید. رقیه سه سال در برابر این خواسته ایستادگی کرد، اما در نهایت بهای این مخالفت، بیرون رانده شدن از خانه و محرومیت کامل از تمام حق میراث فرزندانش بود.
«شش یا هفت ماه از مرگ پدر اولادهایم نگذشته بود که خسرم گفت باید پسر خردش که یک آدم معتاد است ره بگیرم. وقتی مخالفت کردم، لتوکوبها شدم و حتی تهدیدم کردند که بچههایته ازت میگیریم، مجبور شدم همه چیز را به اونا ببخشم و از خانه خود بیرون شوم.» این یکی دیگر از رنجهای رقیه است.
علاوه بر فقر و بیپناهی، رقیه وضعیت صحی خوبی نیز ندارد. بیماریهایی چون میکروب معده، اختلالات عصبی و ضعف بینایی نیز به دردهای رقیه افزوده است؛ بیماریهایی که در کنار فشار فقر و مسوولیت سنگین سرپرستی کودکان، توان جسمی و روانی او را هر روز ضعیفتر میکند و درمانشان فراتر از توان مالی این خانواده است. قرصهای تسکین دهنده درد تنها دارویی است که رقیه گاهی توان خریدنش را دارد.
او مادر سه فرزند دوازده، نُه و پنج ساله است و اکنون در خانهی پدرش زندگی میکنند. در تمام این سالها، مخارج زندگیشان از راه کمکهای خیرین و مهرهدوزی تأمین شده است؛ درآمدی ناچیز که فقط کفاف گذران روزمره را میدهد.
با وجود داشتن مدرک لیسانس، رقیه هیچ شانسی برای یافتن شغل ندارد. به گفتهی او، ادارات دولتی حتی به زنان اجازهی ورود نمیدهند و در دیگر نهادها هم به او گفتهاند کارمند زن نمیگیرند. مکتبهای خصوصی نیز با بهانهی نداشتن تجربه، فرصت استخدام او را رد کردهاند.
هر کدام از رنجهای رقیه میتواند کام یک انسان را در زندگی تلخ کند. از همه بدتر، زیستن در فقر مطلق در سایه حاکمیتی که جان شوهرش را هم گرفت: «طالبها همه چیزم را ازم گرفتند. آرزوها، دلخوشی ها و شوهرم را… همیشه با خود میگویم چی خواهد شد؟ اگر همین رقم ادامه داشته باشد چی کنم؟»

