رها آزاد
تمام تلاش بیبی طیبه برای آرام کردن پسرش بینتیجه بود. سمیعالله سه ساله در تب شدید میسوخت. بیبی طیبه هر چند دقیقه گوشهی چادرش را در آب سرد میزد و به صورت پسرش میکشید تا تبش کمی پایین بیاید.
«خواهر میبینی روزگار بیکسی مره! مه چهقدر بدبخت و بیکس شدم. از وقتی شوهرم زندانی شده، آب خوش از گلوی مه و اولادکهایم پایین نرفته. هر شب با گریه میخوابم و روزها هم نگران اولادها و شوهرم هستم.»
بعدازظهر روزی که به دیدار طیبه در ناحیه پنجم شهر رفتم، هوای شهر فیضآباد گرم و طاقت فرسا بود، اما از وسایل خنک کننده هیچ چیزی در خانهاش نداشت.
در این روایت، همهی نامها به دلیل مصونیت افراد، مستعار آمده است. زنانی که میگویند، طالبان مردان خانواده را زندانی کرده و به خانوادهها نیز دسترسی ملاقات به آنها را نمیدهد.
فاروق ۳۹ ساله، یکسال و هشت ماه میشود که در زندان طالبان بهسر میبرد. در تمام این مدت، جز زنده بودنش هیچ خبری از سرنوشت او به خانوادهاش نرسیده و طیبه میگوید، با چهار فرزندش تنها مانده است.
طیبه چگونگی ناپدید شدن شوهرش را اینگونه روایت میکند: «یک شام زمستان بود ماه جدی سال۱۴۰۲ ساعتهای پنج شام به تلفنش زنگ آمد. گفت یککسی زنگ زده گفته تا سر کوچه بیا کارت داریم. امو شام رفت و دیگه تا حالا خانه نیامده و خبری از او نداشتیم جز یک بار، چهار ماه بعد که از یک شماره ناشناس به برادرش زنگ زد و گفت: “من زنده هستم طالبها مره گرفتن که مقاومتی هستی. اما من هیچ گناهی ندارم. متوجه اولادها باشین”.»
طیبه با رد ادعای طالبان میگوید: «شوهر من یک غریب کار بود و ما با هیچکسی و هیچ گروهی کاری نداریم.»
بیبی طیبه شب ناپدید شدن شوهرش را بدترین تاریخ زندگیاش میداند و آن را با جزئیات به خاطر دارد: «فعلن تنها چیزی که باعث زنده ماندن مان است، امی است که فاروق زنده است.»
نگرانی از بازداشتهای خودسرانه، شکنجه و ناپدیدسازی افراد توسط طالبان بسیار گسترده است. نهادهای حقوقبشری تاکنون بارها به این موضوع توجه کرده و هشدار دادهاند.
سازمان حقوقبشری «رواداری» سال گذشته در گزارشی گفته بود که سال به سال بازداشتهای خودسرانه و شکنجه افراد توسط طالبان افزایش یافته است. نهادهایی مثل سازمان عفو بینالملل نیز قبلا از طالبان خواسته است که «ناپدید کردن اجباری و بازداشت خودسرانه» افراد را پایان دهد.
روایت طیبه میرساند که دسترسی خانوادهها برای پیگیری سرنوشت افراد بازداشت شده محدود است و صدای آنها در نهادهای امنیتی و عدلی طالبان شنیده نمیشود.
او اضافه میکند: «نه در محکمه، نه در قومندانی و نه در هیچ اداره طالبان کسی حاضر نشد صدای ماره بشنود و هرجا میگفتیم و شکایت میکردیم کسی چیزی نمیگفت فقط میگفتن جستجو میکنیم و احوال میدهیم، اما هیچ احوالی ندادند تا اینکه خودش تماس گرفت. حتا طالبها انکار میکردن و میگفتن فاروق نام زندانی نداریم.»
طیبه ۳۵ سال دارد و بعد از ناپدید شدن شوهرش تا حالا به تنهایی از چهار فرزندش مراقبت میکند. روزی که به دیدارش رفتم، پسر کوچکش مریض بود و داکتر گفته بود التهاب لوزه دارد، ولی طیبه پول کافی برای مداوای پسرش را نداشت: «هفتهی گذشته دوایش خلاص شد تا حالا هرچه کدم هنوز حتا پیسه تکت داکتر ره پوره نکدیم چی برسه به پیسه دوا و معایناتش.»
طیبه سه دختر دارد که سن آنها پنجساله، هفتساله و بزرگترش نه ساله است. تمنا که دختر بزرگتر طیبه است، هر روز از ساعت شش صبح تا چهار و پنج بعدازظهر در بازار دستفروشی میکند، و گاهی گدایی. تمنا با تن نحیف و انگشتهای لاغرش خطوط مبهمی روی ورق میکشید. وقتی پرسیدم مکتب میخوانی؟ گفت: «اگه مه مکتب بروم کی کار کنه و کی نان پیدا کنه؟»
بنابر گفتههای طیبه، شوهرش در یک شرکت خصوصی محافظ امنیتی بود و ماهانه ششهزار افغانی معاش داشت که زندگیشان را با همان درآمد میگذراندند. ولی حالا افراد خانواده در نبود تنها مرد خانواده به گدایی و دستفروشی رو آوردهاند.
طیبه بعد از زندانی شدن شوهرش در خانههای مردم کار میکرد. اما حالا بعد از اینکه وضعیت صحی پسرش بد شده است، نمیتواند؛ چون باید در خانه باشد و از پسرش مراقبت کند. «از وقتی به بیرون از خانه بخاطر کار کردن نمیرم، دو ماه کرایه حویلی به سرمان است و ندادیم و هر روز هم صاحب حویلی پشتدروازه است.»
تمنای ۹ ساله، که آرزوی معلم شدن دارد، حالا به نانآور اصلی خانوادهی ۵ نفرهشان تبدیل شده است. او مانند بسیاری از کودکان افغانستان، به دلیل محدودیتهای طالبان، از مکتب بازمانده و برای تأمین معاش خانواده در خیابانها کار میکند. کودکانی مانند تمنا، قربانیان بیگناه جنگ و سیاستهایی هستند که در شکلگیری آن هیچ نقشی نداشتهاند.
تمنا تمام روز کار میکند و روزانه هشتاد تا صد افغانی به خانه میآورد، که خرج خانواده را به سختی فراهم میکند و گاهی به گفتهی طیبه: «گرسنه میمانیم ولی طاقت میکنیم.»
طیبه تنها زنی نیست که در نبود شوهر و نانآور خانواده، روزگار سختی را میگذراند.
داستان سامعه نیز چهرهی دیگری از این رنج مشترک را نشان میدهد.
سامعه ۱۸ سال دارد و خاطرهی وحشتناکی از دستگیری پدرش برای همیشه در ذهنش مانده است.
سامعه همراه با خانواده هفتنفرهاش در شهر جدید فیضآباد زندگی میکند. او میگوید پدرش هشت ماه ناپدید بود و هیچ خبری از سرنوشتش نداشتند: «پدرم ره فقط به این دلیل که عکس و ویدیوهایی از احمدشاه مسعود روی گوشیاش بود، دستگیر کرده بودند و گفتند که عضو جبهه مقاومت است.»
این موضوع بعد از رهایی پدرش برای خانواده سامعه روشن شد: «از او خبری نداشتیم و هر چه تلاش کردیم کسی چیزی نمیفهمید یا نمیگفت تا اینکه پس از تلاشهای بسیار، فهمیدیم او در کابل زندانی است.»
وقتی سرانجام پدر ۴۵ سالهاش بعد از هشت ماه آزاد شد، تجربهی این بازداشت، به گفتهی سامعه، همچنان کابوسوار بود: «پاها و کمرش مشکل پیدا کرده است و تمام روز در بستر است.»
طالبان پدر سامعه را به اتهام همدستی با جبهه مقاومت بازداشت کردهاند، اما چون هیچ دلیل موجهی برای دستگیری وجود نداشت، او نهایتاً پس از شکنجههای بسیار رها شد.
سامعه با چشمانی پر از نگرانی میگوید: «در همان مدت که پدرم نبود هیچکداممان خواب نداشتیم. ما شش خواهر هستیم و برادری نداریم، همراه با مادرم در نبود پدر، روزگار بدی گذراندیم.»
پدر سامعه بعد از رهایی از زندان طالبان دیگر توان کار کردن ندارد. شکنجهها و بیماریهای دوران زندان، پاها و کمرش را از کار انداخته و بیشتر وقتش را در بستر میگذراند. حالا بار زندگی هفتنفرهی خانواده روی شانههای مادر و شش دختر خانواده افتاده است که با خیاطی و مهرهدوزی روزگار میگذرانند.
طالبان برای سرکوب مخالفان خود دست به هر اقدامی میزند. شکنجه پیش پا افتادهترین آن است. سازمان ملل هم تایید کرده است که طالبان از شکنجه بهعنوان ابزار اعتراف استفاده میکند.
به هر حال، سرگذشت بیبی طیبه و سامعه تنها نمونهای کوچک از هزاران خانوادهای است که در سایهی سیاستهای سختگیرانهی طالبان زندگیشان از هم پاشیده است. نبود نانآور، بازداشتهای خودسرانه، فقر و محرومیت از آموزش، کودکان و زنان را بیشتر از هر زمان دیگر آسیبپذیر ساخته است.

