مرسل قیصاری
گاهی با خود فکر میکنم، شاید سنگینترین چیزی که یک مهاجر از افغانستان با خود حمل میکند، چمدانی نیست که از وطن آورده است، بلکه سنگینترین بار هویت خودش است.
من دانشجوی سال دوم رشته روابط بینالملل در اسلامآباد پاکستان هستم. شبیه هر دانشجوی دیگر صبحها به صنف میروم، شبها تا دیر وقت درس میخوانم، برای امتحانها بیشتر از هر دانشجویی استرس میگیرم و بیشتر تلاش میکنم. اما با این تفاوت که بار دلتنگی و دوری از خانوادهام را هم بر دوش میکشم.
گاهی اتفاقاتی رخ میدهد که از دست ما خارج است، اما زخمهای عمیقی بر روان ما بر جای میگذارد. چند ماه قبل، هنگام برگشت از پیش خواهرم به خوابگاه، مامور پولیس تاکسی را در یک ایست بازرسی متوقف کرد. مامور پولیس نخست با راننده صحبت میکرد که چشمش به من افتاد. نمیدانم چگونه ولی فهمید اهل پاکستان نیستم. او از من نپرسید اهل کجا هستم، بدون این که منتظر جواب من بماند، خودش گفت: «فکر کنم تو افغان هستی.»
درحالیکه همه مدارک قانونیام را با خود داشتم ولی چون تنها بودم دلم لرزید. بعد از آن، یکی یکی مدارکم را خواست. در نخست به او کارت دانشجویی و کارت خوابگاهم را نشان دادم تا بفهمد من دانشجوی بینالمللی و قانونی هستم. ولی او تاکید کرد و گفت اسناد قانونی. هدفش ویزه و برگه ثبت پولیس بود. همه را نشانش دادم.
میدانم این بخشی از مسوولیت نیروهای امنیتی است و هیچ کشوری بدون اجرای قانون نمیتواند امنیت خود را حفظ کند. من نیز به عنوان دانشجوی بینالمللی، به آن احترام قایلم. در آن چند دقیقه، احساس کردم پیش از آنکه مرا به عنوان یک دانشجو ببیند، به عنوان یک «افغان» دید.
نگاه از بالا به پایین سرباز پولیس، کاملا مشهود بود. بعد از بررسی همه اسنادم و نشان دادن آنها به یکی دیگر از مامورهای پولیس که آنجا بود، از همه مدارکم عکس گرفتن و من حتی نتوانستم بپرسم برای چه از اسناد من عکس میگیرد.
چند هفته بعد دوباره این تجربه تکرار شد. در حالیکه خیلی به ندرت از دانشگاه و خوابگاه بیرون میشوم، این بار جشن تولد خواهرم رفته بودم. باید کنارش میبودم تا مبادا خیلی احساس کمی و دوری خانواده را کند. مجبور بودم شب برگردم، چون امتحانهای اخر سمسترم بود.
در مسیر راه تاکسی دوباره متوقف شد و اینبار دوباره مامور پولیس از من پرسید که از کجا هستی؟ اول گفتم دانشجوی بینالمللی هستم. لبخند معناداری زد و دوباره پرسید از کدام کشور؟ لحظهای سکوت کردم چون میدانستم چه چیزی در انتظارم است. گفتم از افغانستان هستم.
مامور پولیس فوری مدرک خواست. بدشانسی من این بود که نسخه چاپی ویزای تمدید شدهام را همراه نداشتم و فقط فایل آن در تلفن همراهم بود. هنگامی که در پوشههای تلفن به دنبال فایل میگشتم، دستانم میلرزید؛ نه به این دلیل که مدرکی نداشتم، بلکه هویتی که هیچ کسی برای آن احترام قایل نیست، استرس مرا چند برابر کرد.
از آن روز به بعد بارها از خود پرسیدهام، چرا ما به عنوان شهروندان افغانستان همیشه احساس میکنیم باید بیشتر از دیگران خودمان را توضیح بدهیم؟ چرا دیگران این قدر به ما بدگمان شدهاند. افغانستان سالهاست که در ذهن جهان با جنگ شناخته میشود؛ با انتحار، مهاجرت، طالبان و بحران.
این تصویر آنقدر تکرار شده که گاهی فراموش میشود افغانستان فقط جنگ نیست. افغانستان، هزاران دانشجوست که در دانشگاههای جهان درس میخوانند. افغانستان، دختریست که با وجود تمام سختیها هنوز برای علم میجنگد. درد ما این نیست که از ما مدارک بخواهند، درد ما این نیست که قانون اجرا شود، درد ما این است که هویت ما به یک پیشداوری و سوءظن تبدیل شده است.
شاید آرزوی بزرگتر من این باشد که روزی، هر جا در جهان از من پرسیده شود اهل کجایی؟ بتوانم با افتخار بگویم از افغانستان و تنها پاسخی که دریافت کنم یک لبخند و برخورد معمولی باشد؛ نه نگاه معنادار یا پیشداوری و سوءظن باشد.

