مرسل قیصاری- دانشجو در اسلامآباد
خانه همیشه یک مکان نیست، گاهی یک صداست، گاهی یک آغوش، گاهی یک مادر و گاهی فقط خاطرهای که هر شب در ذهن تکرار میشود. من معنای این را زمانی درک کردم که مدتهاست رفتن به خانه برایم تبدیل به یک رویا شده است.
دقیقا سال قبل در همین زمان، پر از هیجان بودم؛ روزها را میشمردم تا رخصتیهای تابستانی فرا برسد و دوباره به خانه برگردم؛ اما امسال فرق دارد. گرچه تا زمان رخصتی تابستانی دانشگاه چند ماهی مانده است؛ اما بر اساس آنچه در ماههای اخیر اتفاق افتاده، گمان نمیکنم این سال بتوانم خانه بروم. راه تورخم به دلیل جنگ و اختلافات سیاسی ماهها است که بسته است.
پشت این مرزها هزاران نفر دلتنگ خانوادههایشان هستند. در پشت این مرز بسته، هزاران نفر شبیه من، دلشان برای رفتن به خانه پر میکشد. از آخرین باری که مادرم را به آغوش کشیدم، حالا قریب یک سال گذشته است. یک سال از آخرین باری که در جمع خانوادهام بودم. یک سال از آخرین باری که کنار خواهرانم نشستم.
من در جایی زندگی میکنم که برایم امن است، اما برایم آشنا نیست. در جایی که میتوانم تحصیل کنم، درس بخوانم، برای رویاهایم تلاش کنم و برای خود آینده بسازم. اما با گذشت هر روز چیزی در درونم خاموش میشود. چیزی که هیچ کس آن را نمیبیند. اخبار هر روز از تنشها میگویند. از سیاست، از مرزهای بسته، از افغانستان، از پاکستان و از جنگ خاورمیانه. اما چه کسی از ما صحبت میکند؟ از دخترانی که میان این سیاستها گم شدهاند. از کسانی که زندگیشان وابسته به همین مرزها است.
راه تورخم بسته است. این جمله شاید ساده به نظر برسد، اما برای من سنگینترین جملهای است که میتوانم بشنوم. در آن سوی این مرز خانوادهام است. مادرم، خواهرانم، برادرم و پدری که هر روز چشم به راه من است. این جمله یعنی شاید این دوری کوتاه مدت نباشد.
اما من هنوز امید دارم. درس میخوانم، برنامهریزی میکنم و برای موفقیتم تلاش میکنم. من ادامه میدهم، در مسیری که خودم انتخاب نکردم، اما تصمیم گرفتم در آن قوی بمانم. هیچ مهاجری خانهاش را از روی شوق ترک نمیکند. من خانهام را ترک کردم برای رویاهایم. رویای آزادی، درس خواندن و مستقل بودن. حقی که در افغانستان از من سلب شده است.
اما این رویاها بهای سنگینی نیز دارد. شبهایی که در سکوت میگذرد و اشکهایی که پنهانی میریزم. اطرافیانم همیشه مرا دختر قوی خطاب میکنند، اما این قوی بودن به این معنا نیست که درد را حس نکنی، دلتنگ نشوی. این به این معناست که درد را تا اعماق وجودت حس کنی، اما متوقف نشوی.
این فقط داستان من نیست. داستان بیشمار دخترانی است که خانههایشان را ترک کردند. دخترانی که پشت این مرزها گیر کردهاند.
به آنها میگویم: عزیز مهاجر من، اگر احساس دلتنگی میکنی، طبیعی است. اگر دلت برای صدای مهربان مادر و خانه قشنگت تنگ میشود، طبیعی است. ولی تو تنها نیستی. این درد مشترک همه ما دختران افغانستان است. دخترانی که برای ابتداییترین حق، ترک خانه و وطن کردهایم.
من دوست دارم همانطوری که از نگاه دیگران قوی به نظر میرسم، قوی بمانم. این ندای قلب من نیز هست. میخواهم حسن ختام این یادداشت دلتنگی، حرفی از امید باشد؛ امید به این که شاید امروز مرزها بسته باشند، شاید امسال به خانه برنگردیم، شاید این فاصله اندکی طولانیتر شود. اما به خانه بر خواهیم گشت. یک روز این انتظار به پایان میرسد. تا آن روز ما ادامه میدهیم.

