س.ع
این روایت دختری است که با خواهر و برادرش در پی افزایش اخراج اجباری مهاجران افغانستان از ایران، از راه قاچاق مسیر ترکیه را در پیش گرفت. او در این روایت چشمدید خود از راه و سختی مسیر را روایت میکند. گیر ماندن در برف منطقه «چالدران»، روزها پنهان شدن در خانه یک روستایی. اما سرانجام به جایی برگشتند که از آن فرار کرده بودند؛ زندگی زیر سایه طالبان.
برف سنگینی بر کوههای «چالدران» میبارید و سرما صورت و دستهایم را میسوزاند. من و خواهر و برادرم پشت در بستهای در نقطه صفر مرزی ایستاده بودیم و از سرما میلرزیدیم. دستهای هم را گرفته بودیم. موبایل آنتن نمیداد.
در آن لحظه که خطر دستگیری و حتا مرگ خیلی به ما نزدیک بود، روزهای سخت زندگی در ایران را به خاطر میآوردم. زندگی در ایران با همه سختیهایش میگذشت، اما خبر دستگیری و رد مرز افغانها هر روز بیشتر میشد. در کوچههای اصفهان مهاجران افغانستان را که میگرفتند و مستقیم به سمت مرز میبردند. ما یک بار زیر دست طالبان زندگی کرده بودیم و میدانستیم برگشتن یعنی چه.
همین ترس هر روزه باعث شد که سر آخر تصمیم گرفتیم قاچاقی برویم ترکیه. از راه قاچاق هم میترسیدیم، ولی چارهی دیگری نداشتیم.
پدر و مادرم راضی نبودند. میگفتند نمیشود سه بچه را روان کرد در این مسیر سخت و پر خطر. ما دستبردار نبودیم و آخرش قبول کردند. اوایل ماه حوت بود. با خواهر و برادرم رفتیم بازار. کولهپشتی، کفش، کاپشن گرم و یک قرآن کوچک خریدیم. شب حرکت مادرم آش پخته بود. هر سه دوست داشتیم، ولی آن شب هر قاشقش بهزور پایین میرفت.
ساعت نُه شب قرار بود موتر نوع پراید بیاید دنبال ما، ولی نیامد. ساعت نه و ده دقیقه به «ساسان» زنگ زدم. ساسان نام مستعار شهروند ایرانی و کسی که قرار بود من و همراهانم را به مرز برساند. اما راننده کسی دیگر بود. ساسان گفت موتر پنچر شده و فردا صبح ساعت هفت میآید. همان شب اول فهمیدم در این راه نمیشود به حرف کسی اعتماد کرد. صبح روز بعد مادرم قرآن را آورد و از زیرش رد شدیم. پدرم بغلمان کرد و گفت مراقب هم باشید. مادرم پشت سرمان آب ریخت. به راه افتادیم تا وقتی میشد آنها را از شیشه عقب موتر دید، نگاهشان میکردم و گریه میکردم.
دریور مرد لاغری بود که میگفت از قندهار است. دو شب نخوابیده بود و ما میترسیدیم خوابش ببرد و موتر چپه شود. صبح زود رسیدیم تهران. در یک خانه کهنه که چند مرد جوان در حویلیاش نشسته بودند. به پدرم زنگ زدم و گفتم سالم رسیدیم. دو ساعت خوابیدیم و بعد با یک پراید سفید دیگر راه افتادیم. نزدیک منطقه «خوی» موتروان روی نمبرپلیت موتر گل مالید که کامره نگیردش. در پوستههای سهراهی اوغلی، قرهتپه و قرهبلاغ من پیشرو نشستم و خود را به خنده زدم که فکر کنند خانوادهایم.
ده ساعت که راه رفتیم، ساسان، قاچاقبر اصلی آمد و ما را به خانهای در منطقه «خوی» برد. خودش را معرفی کرد و گفت: «شما مثل بچههای خودم هستید، نترسید.» گفت چند روز همینجا بمانید تا اوضاع آرام شود. سه روز در یک اتاق سرد ماندیم که قرآن کوچکی روی طاقچهاش بود و چند عکس قدیمی به دیوارش زده بودند. پیرزنی که در خانه بود برایمان غذا میآورد، غذا بیشتر اوقات لوبیا بود و آنقدر کم بود که سیر نمیشدیم. فقط یک پتوی نازک داشتیم، هر صدایی که از حویلی میآمد، میترسیدیم. برادرم شبها بیدار میماند و نگهبانی میداد.
روز چهارم ما را بردند خانهای دیگر که چند مسافر دیگر هم بودند. یک زن کرد با بچه کوچکش با ما سوار شد که اگر در پوسته تلاشی میشد، به کردی گپ بزند. ولی بدترین صحنه را آنجا دیدم. سه بچه هزاره را چون از رویشان معلوم بود شهروند خارجی هستند، در صندوق عقب موتر خواباندند و ساسان دروازه را سرشان قفل کرد.
سه ساعت از سرک خاکی و پرپیچ کوهستان بالا رفتیم. شام در یک دره تاریک پیادهمان کردند. قاچاقبر به کلبهای دور اشاره کرد و گفت بروید آنجا. خودش گفت برمیگردد. بعد سوار شد و رفت. در کلبه را هرچه زدیم کسی باز نکرد. موبایل آنتن نمیداد. یک ساعت در برف ماندیم تا یک زن با چراغدستی آمد.
اسمش فاطمه بود. یک زن کُرد. ما را به خانه برد و بخاری تیلی را روشن کرد. شوهر فاطمه مریض بود و در شفاخانه بستر بود. خرج زندگی و تداوی او را از همین راه جای دادن به مهاجران که قصد سفر به ترکیه را داشتند، درمیآورد. در واقع از نگهداشتن مسافران قاچاقی. برادرم همانجا به پدر و مادرم زنگ زد که سالم هستیم.
صبح زود که مأموران برای بازرسی خانهها آمدند، فاطمه ما را میان صخرهها برد. از شش صبح تا شش شام همانجا نشستیم. خواهرم از سرما و گرسنگی داشت بیحال میشد.
یک ماه همانجا ماندیم، چون ساسان میگفت مرز بسته است. روزها لباس کردی میپوشیدیم و برای جمع کردن سبزی کوهی به تپهها میرفتیم تا شبیه مردم همانجا شویم. شبها بچه هشتساله فاطمه آهنگ کردی میماند و میخواست رقص کردی یادمان بدهد.
آخرهای ماه، خاله شهناز با بچهاش از هرات آمد و کمی حال ما بهتر شد. در واقع یک هموطن دیگر را در جمع خود داشتیم. چند بار شب برای عبور رفتیم ولی با فیر اخطار برگشتیم. یک شب که مه همهجا را گرفته بود، زیبا، دختر فاطمه، برایمان فال حافظ گرفت. نصف شب موبایل فاطمه زنگ خورد. وقت حرکت بود.
آنجا جمعیت زیادی جمع بود. شاید دوصد یا سیصد نفر. سرانجام شب موعود فرا رسیده بود. قاچاقبرها داد زدند بدوید. از یک دریا رد شدیم که آب تا کمرمان میآمد. بعد خانههای مربوط به ترکیه از دور پیدا شد. قاچاقبرها خودشان پیش نرفتند. یک بچه را روان کردند سیمخاردار را ببرد. صدای فیر آمد و بچه روی برف افتاد. جایی که افتاده بود سرخ شده بود. قاچاقبرها غیب شدند و مأموران ایرانی از چند طرف آمدند. مردها را به زمین خواباندند و لتوکوب کردند. کفش مردهایی را که کفش داشتند گرفتند.
در پاسگاه اسم و مشخصات ما را نوشتند. یک نوزاد از سرما نفس نمیکشید. یک طفل یکساله در بغل پدرش مادر خود را صدا میزد. مادرش هنگام فرار گم شده بود. فرمانده پاسگاه با عصبانیت پرسید چرا خانه و کشورتان را رها کردهاید و آمدهاید اینجا. یک جوان که خودش را نظامی حکومت پیشین معرفی کرد جواب داد: «اگر میماندم، سرنوشتم با طالبان مرگ بود.»
بعد ما را داخل یک اتاق کوچک کردند. نزدیک صد نفر با لباس خیس روی هم نشسته بودیم. یک پیرمرد بهسختی نفس میکشید ولی کسی به دادش نمیرسید. یک شبانهروز آنجا بودیم و بعد با لتوکوب ما را بیرون کشیدند. کفش و کمربند مردها را گرفتند که فرار نکنند. در راه یک بچه از موتر پیشرو خودش را بیرون پرت کرد. صدای فیر آمد و نفهمیدیم چه شد. بعد ما را سوار دو بس کردند که پردههایش کاملاً سیاه بود. از لای پرده بیرون را دیدم. مردم عادی داشتند زندگیشان را میکردند. با خودم گفتم ای کاش جای یکی از آنها بودم؛ بیصدا گریه کردم.
نصف شب رسیدیم به کمپی بیرون تهران که میگفتند عسکرآباد است. سه شبانهروز در یک گدام کثیف بودیم. برای کرایه بسهای برگشت، از هر نفر به زور پول گرفتند. دو جوان را دیدم که پایشان شکسته و دست و چشمشان بسته بود. معلوم بود تازه از راه رسیدهاند. یک زن هزاره بوتل آبی به دست یکیشان داد. مأمور با لگد بوتل را زد و به صورت جوان سیلی زد. با خودم گفتم: مگر ما از زندگی چه میخواستیم؟
وقتی موبایلها را چند دقیقه پس دادند، برادرم به پدرم زنگ زد. پدرم گفت: «ما هم راه میافتیم به سمت مرز افغانستان.» همان چیزی که ازش فرار میکردیم، داشت سرمان میآمد. یک شبانهروز راه رفتیم تا به مرز ایران و افغانستان رسیدیم.
طالبان دروازه را باز نکرد. گفتند نوبت کاری ما تمام شده. ایران هم ما را قبول نداشت. یک ساعت در بیابان، بین دو مرز ماندیم تا دروازه را باز کردند. وقتی پیاده شدم و پایم را روی خاک افغانستان گذاشتم، بیرق سفید طالبان را دیدم که در باد تکان میخورد.
یادداشت: مسوولیت محتوایی روایتهای وارده به دوش نویسندگان آن است.

