آزاده تران
«زمین و زمان یکی شود دیگه من آن دختر شاد سابق میشوم؟ نه، نمی شوم. جوانی و تمام انرژی مه رفت.» این آغاز گفتههای افسانه [نام مستعار] ۳۹ ساله با بغض و گریه است.
زندگی افسانه، ۲۱ سال پیش در ۱۸ سالگی قربانی ازدواج بدل شد. زمانی که بزرگان خانواده تصمیم گرفتند، افسانه با پسر کاکایش و برادر افسانه با دختر کاکایش ازدواج کند.
هرچند این ازدواج حالا به طلاق انجامیده است، اما داغ سالها رنج و خشونت که او نمیتوانست فرزند پسر به دنیا آورد، هنوز تازه است. «میگفت بدل تو بچه (پسر) کرده برای برادرت.»
افسانه مادر یک دختر ۱۳ ساله است. او حالا سرپرست خانوادهاش است و در یک تهکویی کرایهای نمناک، در بیسرنوشتی کامل در حاشیه شهر کابل زندگی میکند.
پای درددل افسانه نشستم. ماجرای افسانه غم انگیز و البته گویای یک واقعیت بسیار تلخ و گسترده در افغانستان است. سنتهای ریشهدار ناپسند مانند ازدواج اجباری، بدل، زیر سن و حتا بد دادن زندگیهای زیادی را قربانی کرده و هنوز ادامه دارد.
میگوید، با خانوادهاش در یکی از ولسوالیهای ولایت بغلان افغانستان زندگی میکرد. تصمیم ازدواج بدل او با پسر کاکایش از طرف پدر کلانش گرفته شد. هیچکس برای افسانه و دختر کاکایش تا لحظهای که مهمانان نان را خوردند، چیزی نگفته بود. بهار بود، دقیق به خاطر ندارد کدام روز ماه حمل. اما روزش به خاطر افسانه مانده است. پنجشنبه شب.
افسانه و دختر کاکایش تمام روز کار کرده بودند. برای مهمانها غذا آماده کرده بودند. بدون این که بفهمند مهمانی برای چه برگزار شده است. فقط میدیدند که خیلی از مهمانها لباس محلی و نو پوشیده بودند.
به گفتهی افسانه، آنقدر «عاجر»بودند که حتا یکبار نپرسیده بودند که مهمانی برای چیست. افسانه و دختر کاکایش خانه را جارو کردند، غذاها را هم پختند و برای مهمانها دادند.
لحظهای فرا رسید که افسانه و دختر کاکایش به اتاق بزرگان فراخوانده شدند. با همان لباس که تمام روز کار کرده بودند، هردو به اتاق رفتند. بزرگان خانواده همه جمع بودند. پدر بزرگ افسانه در صدر مجلس نشسته بود.
موضوع بدون مقدمه به افسانه و دختر کاکایش اعلام شد. «پدرم برای ما گفت که پدر کلانتان تصمیم گرفته شما را با هم نامزاد کنند. خداوند قدمتان بری یکدیگر نیک کند. وقتی فهمیدم که مرا به بچهی کاکایم داده، بگویی از آسمان به زمین خوردم… دختر کاکایم بیچاره هم گریه کرد.»
هردو این پیوند را نمیخواستند. آنها در یک خانواده بزرگ شده بودند و حس افسانه به شوهرش مثل یک برادر بود. «خودشان که خوش بودند، فکر کردند که ما هم خوش هستیم.»
مراسم عروسی هم فقط یک ماه بعد برگزار شد. دستکم زندگی برای افسانه فقط یک سال روند عادی داشت. بدلاش باردار شد و فرزند پسر به دنیا آورد. به قول افسانه، از بخت بد روزگار، او هشت سال نتوانست باردار شود.
موضوعی که از نظر خانوادهی شوهرش کوچک نبود. همه کاسه و کوزهها بر سر افسانه شکسته میشد. او از نظر دیگران یک زن ناتوان بود که نمیتوانست باردار شود. افسانه ۸ سال بعد صاحب یک دختر شد. اما این کافی نبود. او باید فرزند پسر به دنیا میآورد.
افسانه و شوهرش به کابل کوچ کردند. اما دستکم برای افسانه زندگی تغییر نکرد. مخصوصا پس از این که داکتران تشخیص دادند که او دیگر قادر به بارداری دوباره نیست. پزشکان برای فهیمه گفته بودند که او دچار چملکی رحم یا سندرم آشرمن شده است و تداویاش در داخل افغانستان ممکن نیست.
«سندرم آشرمن» که اسم عام آن در افغانستان «چملکی و یا جمع شدن رحم» است. این بیماری پس از زایمانهای دشوار، عملهای جراحی واژینال و عفونتهای مکرر در رحم، در زنان ایجاد میشود که در اثر آن دیوارههای رحم بههم میچسپد و در بیشتر زنان باعث ناباروری میشود. اما در صورتی که این سندرم در زمان مناسب درمان شود، علایم ناباروری کاهش مییابد.
به گفتهی افسانه، پس از اینکه شوهرش فهمید او دچار مشکل چملکی رحم شده است، او را به اندازهای لتوکوب کرد که یک شب کامل بیهوش مانده بود: «همه میفهمه که دست خدا است و اگه دست خود آدم میبود خو هیچ کس راضی نیست که بیاولاد بیشینه. صبای او روز مرا میگه که برو بریم زن پیدا کو که مه بی بچه زندگی نمیتوانم.»
شوهر افسانه زن دوم گرفت. هیچکسی حرف او را نشنید. همه او را مقصر میدانستند که نتوانسته برای شوهرش فرزند پسر به دنیا آورد. سالها افسانه در خانههای مردم لباسشویی کرد و برای خودش و دخترش نان پیدا کرد.
اما در نهایت دو سال، قبل کارها به طلاق انجامید. با این که دخترش با او زندگی میکند، اما نگران است که ممکن است هر لحظه شوهرش او را پس بگیرد. افسانه به چندین اداره حقوقی طالبان مراجعه کرده است، اما طالبان گفتهاند که گرفتن حضانت فرزند برای زنان در افغانستان مجاز نیست.
یک ترس این روزها مثل خوره مغز استخوان افسانه را میخورد. «[شوهر افسانه]به خواهرش گفته که دختر ۱۴ ساله شوه، به شوهر میدهم. بعد ازی گپ نی شب و نی روز خوده میفامم. هیچ کسی را ندارم که کمکم کند. این حکومت[ طالبان] خو به گپ زن هیچ گوش نمیکنه.»

