آزاده تران
در پانزدهم دلو سال ۱۳۸۷، تمنا، به عنوان اولین فرزند خانوادهاش در ولسوالی «ناور» ولایت غزنی چشم به جهان بازکرد. اما هیچکسی از به دنیا آمدن او خوشحال نشد. او به عنوان یک دختر در خانهی به دنیا آمده بود که همه چشم به راه فرزند پسر بودند.
تمنا (نام مستعار) اکنون ۱۷ ساله است و تمام جزئیات زندگی پر از اندوهی را که به خاطر جنسیتاش تحمل کرده یا از زبان مادرش شنیده یا خود از سر گذرانده است.
این روایت، داستان زندگی دختری است که میگوید، روزی که به دنیا آمد، پدرش خشمگین شد، مادرش را لتوکوب کرد و خانه را برای مدتی ترک کرد. تمنا میگوید، از زمان تولد او تا حالا با خشم و نفرت پدرش بزرگ شده و این باعث شده، او بارها آرزو کند که کاش با جنسیت پسر به دنیا آمده بود: «از اینکه دختر استم، هیچ وقت گریه نکردم؛ ولی همواره حسرت اینکه بچه (پسر) میبودم به دل دارم، چون دختر بودن خودش بدچانسی (شانس) است.»
گفتن داستان تلخ زندگی تمنا برایش آسان نبود. او با هر خاطرهاش بغض میکرد، اما جلو گریهاش را میگرفت: «پدرم فکر میکرده ازیکه مادرم مرا دختر به دنیا آورده، مقصر است. در حالیکه دختر و پسر به دنیا آوردن به دست خداوند است. مادرم هیچ گناهی نداره.»
تمنا، حالا با خانوادهاش در منطقهای در ولسوالی «خواجه عمری» ولایت غزنی زندگی میکند. جایی که سنتها تعیین میکنند، دختران چگونه زندگی کنند یا به دنیا نگاه کنند.
آرزوهای تمنا نیز قربانی این محدویتهای سنتی شده است. او میگوید، پنج سال تحصیلی را با وجود تمام موانع و سختیها، تنها با حمایت مالی مادرش به پایان رساند. اما پیش از آمدن طالبان، پدرش مانع ادامه تحصیل او پس از صنف پنجم شد.
تمنا عاشق درس خواندن و تحصیل است. به قول خودش: «من بدون درس خواندن و رسیدن به آرزوهایم میمیرم. من عاشق آموختن و درس استم، هر قسم که میشه من تلاش میکنم که باید درس بخوانم و به آرزوی خود برسم.»
تمنا گفت، او در سال ۱۳۹۹ به تازگی در صنف ششم مکتب درساش را آغاز کرده بود که در یکی از روزها، هنگام رفتن به مکتب با مخالفت شدید پدرش روبرو شد و برای همیشه از رفتن به مکتب محروم شد.
او هرگز حرفهای پدرش در این مورد را فراموش نمیکند: «طالبان که به افغانستان آمد و دختران از رفتن به مکتب منع شد. پدرم با خوشحالی میگفت، مه میفهمم که دختر برای درس نیست و باید کار خانه را انجام بده. همی طالبا خو میفهمه که جای دختر و زن در خانه است.»
ممنوعیت آموزش دختران به قول خودش، تمنا را خیلی شوکه نکرد. او این برخورد را بارها از پدرش دیده بود. اکنون روزهای تمنا در کار خانه و کمک به کار در زمینهای کشاورزی به شب میرسد.
تمنا در میان گفتههای خود، تمایل دارد از مقاومت خود هم حرف بزند. از کتابهایی که پنهانی از پدرش خوانده تا برنامه خودآموز زبان انگلیسی و آلمانی که دنبال کرده است. تمنا میگوید، او هیچ امکاناتی در دسترس ندارد و هیچ کسی جز مادرش او را حمایت نمیکند. حتا تلفن هوشمندی که تمنا از آن برای یادگیری زبان انگلیسی استفاده میکند، مادرش برای او از یکی از بستگاناش برای مدتی قرض گرفته است.
از تمنا میپرسم چه چیزی باعث شده است که با وجود سختیها دست از خواستههای خود برنداشته است. پاسخ پر از تامل است: «به خدا قسم من تنها برای هدف خود نمیجنگم، من برای رسیدن آرزوهای سه خوار (خواهر) کوچکم و مادرم میجنگم. چون همانقدر که من از دختر بودنم سختی میکشم، آنها به خصوص مادرم هر روز زیر لگد و جنگ پدرم، از مه کرده زیادتر سختی تحمل میکند. من که تا صنف پنجم خواندم، اما دو خواهرم هم مثل مه به سختی تا صنف سه را خواندن. بعد از او مکتب رفته نتوانستن.»
تمنا، تلاش میکند که زبان انگلیسی و زبان آلمانی را در سطح عالی از طریق ویدئوهای آموزشی در انترنت بیاموزد. او میگوید، پس از یادگیری زبان آلمانی، میتواند در برنامهی اوسبیلدونگ (Ausbildung)، که یک برنامهی آموزشی آلمانی است درخواست آموزش بدهد و از آن طریق برای ادامهی درسهایش به کشور آلمان درخواست اقامت بدهد.
اوسبیلدونگ، در زبان آلمانی به معنای «آموزش حرفهای و فنی است» که درخواستکننده در طول دو تا سه سال به صورت نیمه وقت در یک مرکز آموزشی به صورت حرفهای آموزش میبیند و کار عملی انجام میدهد. پس از ختم این آموزش، دانشآموز میتواند با مدرکاش درخواست پناهندگی در کشور آلمان را بدهد.
تمنا میگوید، او تمام بورسیهها و فرصتهای آموزشی را تعقیب میکند و برای راه یافتن به بورسیههای آموزشی تلاش میکند: «من تمام کوشش خود را میکنم که انگلیسی و آلمانی یاد بگیرم. تنها راه نجات مه تحصیل در خارج از کشور است. روزانه ویدئوهای آموزشی را به خاطر انترنت ضعیف در حال دانلود میگذارم و شبها پنهانی از اعضای فامیلم میبینم.»
اما روشن نیست که تا چه زمان تمنا به این هدف خود پایدار بماند. طالبان در افغانستان دسترسی مردم به انترنت را قطع کرده است. اکنون انترنت در سراسر افغانستان قطع شده و حتا خدمات مخابراتی هم مختل شده است.
از طرف دیگر، سایهی ازدواج اجباری این روزها بر سر تمنا سنگینی میکند. او ماجرای مقاومت خود در برابر یک ازدواج اجباری با پسر یکی از بستگانش را چنین شرح میدهد: «به پدرم با سر و صدا گفتم، مه درس میخوانم. شوهر نمیکنم. پدرم گفت، درس خواندن را به خو (خواب) بیبینی. شوی (شوهر) کن که صاحب خانه شوی و مه هم دلم جم شوه. پدرم شق (تاکید) داشت که مه باید قبول کنم. مه گفتم، اگر نامزدام کنند، خودکشی میکنم. پدرم با شنیدن این حرف مرا خوب با کیبل برق زد.»
از این ماجرا دستکم هفت ماه گذشته است. تهدید به خودکشی تمنا باعث شده که کسی دوباره از این وصلت حرفی نزند: «وقتی از درس و آرزوهایم میگم، آنها خنده میکنه و میگه، هنوز از سن کم و جاهلیتم حرف میزنم. این خیلی برایم دردآور است که هیچ کس آدم را باور نمیکند.»
فصلالخطاب و پایان صحبتهای تمنا، حرف از امیدواری است: «من بهخاطری ایقه زحمت میکشم که به آیندهی سفیدم باور دارم.»

