زیبا بلخی
چهرهی عریان خشونت خانوادگی علیه زنان زمانی بیشتر خودش را نشان میدهد که پای قصههای زنان بنشینیم؛ زنانی که بیدفاع و محروم از هر گونه عدالتی، خشونت را تحمل میکنند.
مثل حکایت تلخ زندگی خشونتبار زنی که داستان زندگی خود را در این روایت بازگو میکند. به خاطر مصونیتاش نام مستعار او را حلیمه میگذارم.
زنی که به سختی خودش را برای درمان پیش داکتر رسانده بود و رد لتوکوب تازه روی صورت و گونههایش دیده میشد. سر و صورتش از شدت لتوکوب پر از کبودی و سرخی بود، دور چشمهایش حلقههای سیاه بسته بود و بینیاش شکسته و ورم کرده بود. گفت که زخمهایش از چهار روز پیش است، زمانیکه توسط شوهر و دو پسر اندرش تا سر حد بیهوششدن لتوکوب شده است.
حلیمه برقع آبی بر سر داشت و این روایت را در حالی که در صف نوبت شفاخانه انتظار میکشید، بازگو کرد. حلیمه ۲۵ ساله و ساکن یک منطقهی دور افتاده در سرپل است. بیشتر از یکسال میشود که با خشونت در خانهی شوهرش زندگی میکند؛ او میگوید، نه تنها از سوی شوهر بلکه از سوی پسران اندرش که ۲۵ و ۲۷سال سن دارند و جزء نیروهای طالبان در ولایت سرپل هستند، بارها مورد ضرب و شتم قرار گرفته است.
حلیمه ۲۴ ساله بود که مجبور به ازدواج با یک مرد ۵۵ ساله شد. مردی که هرگز در عمرش او را ندیده بود. خانوادهی حلیمه ساکن سرپل نیستند. حلیمه به عنوان زن سوم قدم به خانهی شوهرش گذاشته است.
بهرغم ادعای طالبان که میگویند، از هزاران ازدواج اجباری در افغانستان جلوگیری کردهاند، اما واقعیت بر عکس آن است. گزارشهای نهادهای حقوقبشری نشان میدهد که ازدواج اجباری در افغانستان افزایش زیادی پیدا کرده است.
همزمان، هر روز خبری از خودکشی دختران به دلیل ازدواج اجباری رسانهای میشود. تنها در کمتر از یک هفتهی گذشته، دو مورد از ازدواجهای اجباری دختران خبرساز شده است. روز شنبه ۲۲ سنبله، یک زن جوان در فاریاب به دلیل خودداری از ازدواج اجباری، توسط برادرش به قتل رسید.
یا مورد جدیدتری که روز سهشنبه، ۲۵ سنبله منابع محلی در ولایت سرپل با فرستادن ویدیویی مدعی شدند که فرمانده امنیه و رییس امر به معروف طالبان در این ولایت، یک دختر را به نکاح اجباری یکی از اعضای گروه خود درآورده و او را به هلمند میبرند.
به گفتهی منبع، این دختر از یک سال پیش به صورت اجباری به عقد نکاح یکی از اعضای گروه طالبان درآمده است.
زندگی حلیمه نیز قربانی ازدواج اجباری شده است. او میگوید: «به کاکایم گفتم به این مرد من را ندهید. یک خواستگار دیگر حتما پیدا میشود…کاکایم من را گفت که تو شوی خوش میکنی، هر دختر را پدر و مادرش د شوی میدهد و تو را به همین میدهیم. شبها گریه کردم. روزها گریه کردم. هر کار کردم نشد، باز کاکایم مره به همی مردکه پیر داد.»
به قول حلیمه، ازدواج او بر پایه معامله و اجبار صورت گرفت. مردی که حلیمه با وی قرار بود ازدواج کند، در برابر این وصلت برای کاکای او وعدهی یک جریب زمین زراعتی در ولایت سرپل را داد؛ کاکای حلیمه نیز بدون لحظهای تردید به این پیوند رضایت داد.
حلیمه میگوید، از روزی که قدم به خانه شوهرش گذاشت، تا امروز خشونت نصیب هر روزش است: «بسته جانم سیاه و کبود است. یک جای من جور نیست، از بس که یک گپ میزنم من را میزنند چیبچههایش، زنهایش یا خودش.»
تا پیش از ازدواج، حلیمه با کاکای خود زندگی میکرد. خانوادهاش در کودکی زمانی که فقط سه ماهه بود، او را به فرزندی داده بود. دختری که قرار بود در جای بهتری نفس راحتتری بکشد، اما به قول خودش، فروخته شد: «آنها هرگز مرا مثل اولاد خود ندیدند.»
او حتا در خانهی کاکایش اجازه پیدا نکرد مکتب بخواند. در حالی که سایر خواهران اصلیاش زندگی آسودهتری داشتند، در خانهی پدر و مادر بزرگ شدند و مکتب را به پایان رساندند: «مادر و پدرم میدیدند که چقدر عذاب میکشم، اما پدرم بخاطر اینکه رابطهاش با برادرش خراب نشود، از من گذشت د قصهام نشد. خواهرهایم مکتب رفتند، بچههای کاکایم مکتب رفتند اما من نرفتم این حسرت همیشه در دلم باقی ماند.»
بخش هولناک روایت حلیمه اما تهدیدها و خشونتهایی است که پس از ازدواج از سوی پسران شوهرش متحمل میشد. او میگوید شوهرش اجازهی ملاقات با خانوادهاش و حتا صحبت با آنها را نمیداد. هرگاه اندک مقاومت میکرد با لتوکوب، تحقیر و توهین روبهرو میشد.
در حالی که بغض گلویش را میفشرد گفت: «دو بچه این د طالب کار میکند (عضو طالبان هستند)…سر اندک گپ همرایم جنگ میکنند، هر شب یک عالم طالب را مهمان میکنند، میگویند برایشان غذا تیار بکن. کسی همرایم کمک نمیکند، کمی غذا ناوقت تیار شود میایند همرای مشت و لگد من را میزنند.»
حلیمه از تلخترین خاطرهاش یاد میکند. از روزی که باردار بود و از شدت لتوکوب شوهرش، جنین خود را از دست داد: «چهار ماه بعد از عروسی من حاملهدار شدم. وقتی به شوهرم گفتم من را اینقدر زد که چرا حاملهدار شدی. من طفل نمیخواهم. برایم گفت من خودم یک عالم اولاد دارم، تو چرا حاملهدار شدی. در روی مردم چی رقم سیل کنم، میگویند کلان مرد باز اولاددار میشود. برایش من گفتم خی د دست من نیست، خو اولاد تو است دیگر، از خانه خود خو ناوردیم. باز خیست من را زد گفت در حق تو زبان باز باید برسم.»
کارد که به استخوان حلیمه رسید، از شوهرش درخواست طلاق کرد. به قول خودش، همین خواست ساده خشم دو پسر شوهرش که جزء نیروهای طالبان بودند را برانگیخت: «گپ بزنم زور خوده نشان میدهند که طالب هستیم، میکشیم. همیشه میگویند اگر گپ از طلاق بزنی، ما خو طالب هستیم، شناخت داریم، نه طلاق گرفته میتوانی نه کاری کرده میتوانی. دیگر فکر رفتن از خانه را نکنی که ننگ و ناموس ما هستی، هم خودت را میکشیم هم مادر و پدرت را.»
با حاکمیت طالبان، دسترسی زنان به عدالت تقریبا صفر شده است. این مشکل در مناطق دور دست و روستایی افغانستان بزرگتر است.
ریچارد بنت، گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل در افغانستان، در آخرین گزارش خود از افغانستان نوشته است که «زنان افغانستان قربانیان اصلی عدالت اسلامی طالبان هستند.»
او نوشته است که طالبان «شریعت» را به وسیلهای برای تثبیت قدرت و سرکوب شهروندان، بهویژه زنان تبدیل کرده است.
در چنین وضعیتی، صدای زنانی مثل حلیمه به هیچ جایی نمیرسد. او بارها تلاش کرده، اما فقط خشونت بیشتر دیده است: «چند روز پیش د بینی رسیدم، گفتم من میرم خانه پدر و مادرم طلاق من را بده که بیخی خسته شدم. همین گپ را زدم دو بچهاش من را زیر مشت و لگد گرفت. گفت پدر! ایقه یک زن را سرت راه دادی که سر تو گپ میزند. همیتو زد از بس که زد ضعف کردم نفهمیدم چی شده، بیدار شدم که بچههایش و خودش شیشتهگی، خیستم گفتم میرم خانه مادرم یک دفعه بچه کلانش همراه {قنداق} تفنگش زد که د بینیام خورد و خون میرفت. همیقه خون میرفت که یکی بنده خدا پیدا نشد یک چیز بیاره د بینیامبانم که خونش ایستاد شود.»
او که به قدری خشونت دیده و به قول خودش حتی یک روز خوش در زندگی تجربه نکرده، بدون هیچ ابایی میگوید از زندگی و از زن بودن خسته است: «از درد و رنج به تنگ آمدم…د این جوانی من را اینقسم کردن که از زندگی و از روز شدن خسته و پشیمان هستم. یک شب من سرم را بدون گریه د بالشت نماندیم.»

