ریحانه جلیلی
برای خرید عید به بازار رفته بودیم. خوشحال بودیم، اما بازار بسیار شلوغ بود و به سختی میتوانستیم در میان جمعیت راه برویم. شهر طبق معمول رنگوبوی عید را به خود گرفته بود. با تمام شدن خرید، گرمی هوا سبب شد که راه خود را به سمت یک دکان آیسکریم فروشی کج کنیم.
مشغول خوردن آیسکریم بودیم که خانمی حدود ۵۰ یا ۵۵ ساله هم وارد شد. خانم در میز کناری ما نشست و برای خود آیسکریم سفارش داد. برای این که متوجه صحبت ما نشود، با خواهرم به زبان انگلیسی در مورد خانم حرف زدم.
او به نحوی متوجه شد که در موردش حرف میزنیم. خواهرم به خانم لبخند زد و برای این که سوءتفاهم نشود، گفت: «خواهرم میگوید من زنهایی را دوست دارم که هیچوقت جوانیهایشان را فراموش نمیکنند و کودک درونشان همیشه بیدار است.»
واقعیت این است که این حرف به این دلیل به ذهنم رسید که این خانم را با مادرم که تقریبا همسن و سال او است، مقایسه کردم؛ مادرم هیچگاهی هوس نکرده بود که به تنهایی راهش را به یک دکان آیسکریم فروشی کج کند.
زن به من نگاه کرد و با لبخند گفت: «خجالتی ندارد، هوا گرم است و به همین خاطر آیسکریم میخورم.»
من گفتم: «بلی خاله جان، من مادرم حتی آیسکریم نمیخورد و مادرکلانم هم همینطور.»
صحبتهای خواهرم با آن خانم خوشصحبت همینطور ادامهدار شد.
خواهرم گفت: «خاله چند اولاد دارید؟»
خانم گفت: «من دو پسر و سه دختر دارم… البته سه دختر داشتم.»
گفتم: «چطور؟»
گفت: «یکی از دخترانم در کورس شهید شده است.»
من و خواهرم هردو شوکه شدیم. خواهرم گفت: «منظورتان کورس کوثر دانش است؟»
خانم گفت: «نخیر، کورس کاج.»
با اندوه گفت: «بسیار دختر خوبی داشتم، ۱۸ سال داشت و برای آیندهاش تلاش میکرد. بسیار درسخوان بود، همیشه درس میخواند.»
کمکم صدایش گرفت و با صدای لرزان که اشک در چشمانش جمع شده بود ادامه داد: «بسیار دختر باغیرت و شجاع داشتم. دخترم بسیار درس میخواند، بسیار دخترم با درک بود، همیشه درکم میکرد. اگر از دخترم تعریف کنم یک روز هم کافی نیست.»
گفت: «بیچاره دخترم… وقتی همسایهمان این خبر را شنید، او حتی از من بیشتر گریه میکرد. بیچاره نازنین!»
مدام با گوشه چادرش اشکهای خود را پاک میکرد. میگفت دخترم را خیلی دوست داشتم.
جز ابراز همدردی کاری از دست ما ساخته نبود.
سفره دل خانم آن قدر پر بود که میتوانست ساعتها از حُسن دخترش و حس دلتنگیاش حرف بزند.
خانم گفت: «هیچکسی موهای دخترم را ندیده بود و زمانی که دخترم مرد، همسایهمان تازه موهایش را دید. موهایش خیلی دراز بود. هر روز صبح از خواب برمیخاست و نماز میخواند. حالا که هر دختر جوانی را میبینم به یاد او میافتم. وقتی شما را دیدم به یاد نازنینم افتادم. اولاد بسیار شیرین است.»
خواهرم با ناراحتی گفت: «میدانید خاله، آدمهای خوب بسیار زود از دنیا میروند. خدا بیامرزدشان.»
خاله با چشمان پر از اشک گفت: «آدم تا اولاد نداشته باشد، نمیفهمد داغ اولاد چیست.»
خانم وقتی از نازنینش حرف میزد، مشخص بود هنوز باور نکرده که دخترش دیگر برنمیگردد. با گذشت چند سال، انگار هنوز منتظر بود دروازه خانه باز شود و نازنین با کتابهایش وارد شود.
با خودم فکر کردم ما دخترها چقدر آرزوهای شبیه هم داریم. همه ما رویا داریم، همه ما میخواهیم درس بخوانیم تا موفق شویم و برای مادرهایمان تکیهگاه شویم. اما بعضی از نازنینها خیلی زود از میان ما رفتند و فقط نامشان، آرزوهایشان و خاطراتشان باقی ماند.
دکان آیسکریم فروشی را ترک کردیم، اما غم آن خانم و نام نازنیناش روزها است که در ذهنم مانده است. به این فکر میکنم که جنگ و خشونت چه غمهای عمیقی بر دل مادران این سرزمین کاشته است.
من آن روز فهمیدم که ادامه دادن، درس خواندن و امید داشتن، شاید ادامه دادن راه تمام نازنینهایی باشد که دیگر در میان ما نیستند. اما غم نازنین تا آخر آن روز و شاید تا همیشه با ما بماند.
Registered Charity No 1208006 and Registered Company No 14120163 - Registered in England & Wales - Registered office address: 1 The Sanctuary, London SW1P 3JT
Copyright © 2024 Rukhshana

