آزاده تران
«وقتی خیلی جگرخون میشوم، بیهوش میشوم. وقتی به هوش میآیم، دو طفلم ده گردم (دور و برم) میتپند. یگان وقت فکر میکنم، چطور مه زنده ماندم؟» این گفتههای یک زن ۴۰ ساله است. در این روایت از او با نام مستعار «ریحانه» یاد میشود.
قصهی زندگی ریحانه داستانی غمانگیز و تکراری در افغانستان است؛ او به خاطر به دنیا آوردن پشت سر هم سه دختر، از خانه طرد شد و طلاق اجباری داده شد؛ اما شوهرش وقتی فهمید او دوباره باردار است و این بار جنین داخل شکمش پسر است، دوباره رجوع کرد.
وقتی ریحانه رنجهای زندگیاش را بر میشمرد، دستانش آشکارا میلرزید. به گفتهی خودش، به دنیا آوردن پسر، همچنان از رنجهایش کم نکرد، بلکه چالشهایش را بیشتر کرد.
او حالا با دو کودکاش از فرط بیپناهی و فقر به اتاق کوچکی در گوشهای از آشپزخانهی یک مسجد، در غرب کابل پناه برده است و پنج ماه میشود در آنجا در مقابل کار کردن در بخش زنانهی مسجد، زندگی میکند.
ریحانه ۲۵ سال قبل، وقتی ۱۵ ساله بود، با توافق پدرش بدون اینکه نظر او پرسیده شود، با پسر یکی از بستگانش ازدواج کرد. چیزی که ریحانه از آن زمان به خاطر دارد این است: «او زمان خو رواج نبود که از دختر پرسان کند که دلش به شوهر است یا نه. ریزه (کوچک) به شوهر میداد.»
زندگی با تمام کم و کاستیهایش برای ریحانه میگذشت، اما شوربختی ریحانه از زمانی آغاز شد که او پانزده سال قبل دومین دخترش را به دنیا آورد. برچسب «دخترزا» به پیشانیاش خورد و سالها است که رنج آن را میکشد: «بخدا زنی که تازه طفل میاره، تمامی جانش مثل زخمی است. اینا مرا به شفاخانه نبرد، درد خورده ده خانه تولد کدم. روزها جان درد بودم، ازیکه دختر پیدا کدم، یک دوای ضد درد بریم نخرید. سر از او ده هر چیز شوهرم بهانه میکرد، مرا میزد. خسرمادرم مرا دخترزا صدا میکرد.»
زندگی برای ریحانه با تحمل خشونتهای مکرر عجین شده بود. شوهرش به او هشدار داده بود که اگر بازهم دختر به دنیا آورد، جایی در خانه ندارد. از قضای روزگار بازهم ریحانه دختر سوماش را به دنیا آورد. چیزی که او از این اتفاق به زبان میآورد، تلخ است: «وقتی ای دختر سومم به دنیا آمد، یا الله که مرا ایقه زد که هیچجای جانم سفید نمانده بود. تمام جانم تکه سیاهواری شده بود. خسر مادرم به شوهرم گفت، هر چه عاجل زن دیگری بگیر که برایت بچه (پسر) کند. با ای زن دخترزا آیندهات برباد است.»
برچست «دختر زایی» بر زنان در بیشتر نقاط افغانستان معمول است. به ویژه در مناطق روستایی که زنان به خاطر به دنیا آوردن فرزند دختر سرزنش میشوند، بیشتر است.
حتا در افغانستان اتفاق افتاده که زنی به خاطر به دنیا آوردن فرزند دختر، جاناش را هم از دست داده است. در حالی که از نظر علمی، جنسیت کودک بیشتر به ساختارهای ژنتیکی پدر وابسته است. به عبارت دیگر، اگر کسی مسوول جنسیت فرزند باشد، پدر است و مادر نقشی در آن ندارد.
برای ریحانه فقط رنجی که خود او میدید، مهم نبود. دخترانش که کودک بودند هم به خاطر جنسیتشان نادیده گرفته میشدند: «شوهرم که طرف دخترایم هیچ نمیدید…خسرمادرم اجازه نمیداد که لباس و تکههای که ازی دختر نوزادم بود، بشورم. آب را از دستم میگرفت. میگفت، مصرف برای ایقه دختر زیاد حیفه. بخدا باور کن لباسها را میششتم، آب پسماندهاش را تکههای دخترم را میششتم.»
شوهر ریحانه به حرف خود عمل کرد. ۱۰ سال قبل دوباره ازدواج کرد و ریحانه را از خانه بیرون انداخت: «بخدا شوهرم با لگد زده مرا از خانه بیرون کرد و گفت، دیگه به خانهاش برنگردم.»
ریحانه آواره شد. به خانهی تنها برادرش پناه برد، اما جایش آنجا هم نبود. مثل این بود که او رنج جنسیت خود را باید با مغز استخوان در سرزمینی که بدترین جای برای زنان خوانده شده، میچشید.
در حالی که ریحانه اشکهای خود را با گوشهی چادرش پاک میکرد، گفت: «وقتی مرا طلاق داد. حیران ماندم کجا بروم. به یک زن تنها و بیسرپرست هیچکس جای نمیده. پدر ندارم. یک برار (برادر) دارم. خانه او رفتم. بخدا دو روز ماندم، برارم گفت، بد کدی طلاق گرفتی. باید با شوهر خود تیر میکدم. شوهر حق داره که زن خوده بزنه، زن باید تحمل کنه.»
آن روزهای کابل به سختی امروز نبود. ریحانه به عنوان یک زن تنها دستکم توانست برای خودش اتاقی در کابل به کرایه بگیرد. از راه قالینبافی هم روزگارش را میگذراند. دوماه از طلاقاش گذشته بود که فهمید بازهم باردار است.
ریحانه به جزئیات به خاطر دارد که چگونه در رنج سختی فرزندش را به دنیا آورد. این بار جنسیت فرزندش، پسر بود. سر کلهی شوهر سابقاش بازهم پیدا شد و درخواست ازدواج دوباره داد: «ده قصه خودم نبودم. از خاطر اولادم دوباره عروسی کدم که همی بچه مه بیپدر کلان (بزرگ) نشوه. خودم اوضاع درست نداشتم، فکر میکدم شاید شوهرم خرچ و مصرف را بده، اما تا دو سال یک افغانی را مرا نداد، تا برای بچهی مه مصرف کنم.»
ریحانه ده سال است که فقر و بی پناهی را با پوست و استخوانش تحمل کرده است. او میگوید، به دلیل نداشتن توان مالی برای پرداخت کرایه خانه، با کمک نمایندگان یک مسجد، پنج ماه قبل در یک اتاق کوچک در یک بخش از آشپزخانه مسجد پناه برده است و در آنجا در مقابل کار کردن در بخش زنانه مسجد با پسر ده ساله و دختر سهسالهاش زندگی میکند: «شوهرم ماهانه دو هزار افغانی میده که خرچ کنم. خودتان فکر کنید که دو هزار افغانی برای سه نفر چه میشه؟»
اتاق محقرانه ریحانه در گوشهای از مسجد به خوبی روزهای سختی را که او دارد، به تصویر میکشد. اما حرفهایش روشنتر حال و روز ریحانه را حکایت میکند: «خدا شاهده، دروغ نمیگم آخرین باری که ما گوشت یا میوه خورده باشیم، ده یادم نمیایه. همی طفلایم یگان چیز هوس کنه، مه خریده نمیتوانم بخدا یگان وقت فکر میکنم که خدا برای چه مرا خلق کرده.»

