حلیمه ملک
من دختری از پنجشیر هستم. از سرزمینی که نامش برای بسیاری با مقاومت، ایستادگی و مخالفت با طالبان گره خورده است. ما بارها به این پیشینه افتخار کردهایم و گفتهایم که پنجشیر در برابر طالب سر خم نکرده است. بدون شک، این بخشی از حافظه و هویت جمعی ماست. اما من، به عنوان یک زن از همین جغرافیا، ناگزیرم پرسشی تلختر و دشوارتر مطرح کنم. آیا واقعاً با تفکر طالبان نیز مبارزه کردهایم، یا فقط با پرچم، تفنگ و ساختار سیاسی آنان مخالف بودهایم؟
من زنانی را در پنجشیر میشناسم که سالها از آموزش محروم ماندهاند. نه فقط در دوران حاکمیت طالبان، بلکه حتی در دوره جمهوریت، زمانی که دستکم روی کاغذ، دروازههای مکتب و دانشگاه به روی دختران باز بود. آنان را طالبان مسلح از مکتب بیرون نکرده بودند. تصمیم پدر، برادر، شوهر یا بزرگان خانواده مانع آموزششان شده بود. برای بعضی از آنان، مکتب در چند قدمی خانه قرار داشت، اما فاصله میان خانه و مکتب از هر کوه و درهای عبورناپذیرتر بود. تفکر طالبانی همین است.
من خودم نیز این مسیر را به آسانی طی نکردهام. مکتب را در کابل به پایان رساندم و سالهای درس خواندنم در کابل گذشت. مکتبی که در آن درس میخواندم، امکانات چندانی نداشت. صنفهای ما در خیمه برگزار میشد و از نظر ساختمان و امکانات آموزشی، شرایط سادهای داشت. با این همه، دشواری اصلی برای من فقط خیمه و کمبود امکانات نبود. دشواری بزرگتر در خانه بود.
من از خانوادهای میآیم که با درس خواندن دختر موافق نبودند. برای همین، رفتن به مکتب و ادامه دادن درس برای من چیزی نبود که به آسانی به دست آمده باشد. من با مخالفت خانواده و با سختی بسیار درس خواندم. برای حقی که امروز شاید ابتدایی به نظر برسد، باید بارها ایستادگی میکردم. شاید اغراقآمیز نباشد که بگویم مکتب برای من تنها فاصلهای میان خانه و صنف نبود. راهی بود که برای پیمودنش باید از میان مخالفت، ترس و محدودیت میگذشتم.
شاید همین تجربه باعث شده است که امروز محرومیت دختران از آموزش را فقط در فرمانهای رسمی و دروازههای بسته مکاتب نبینم. گاهی نخستین دروازهای که یک دختر باید از آن عبور کند، دروازه خانه است. پیش از آنکه کسی دروازه مکتب را به روی او ببندد، ممکن است پدر، برادر یا خانوادهاش دروازه خانه را به روی آرزوهایش بسته باشند.
در همان سالها، دخترانی را نیز میشناختم که هم سنوسال من بودند، اما به دلیل مخالفت خانواده نتوانستند درس بخوانند. امروز بعضی از آنان زنانی هستند که فرصت آموزش، شناختن جهان، پرسیدن و تصمیم گرفتن درباره زندگی خود را ندارند. دردناکتر این است که گاهی انسانی آنقدر از آموزش محروم میماند که حتی نمیداند چه جهانی میتوانست در برابرش گشوده باشد و چه فرصتهایی از او گرفته شده است.
همین تجربه شخصی یکی از دلایل اصلی نوشتن این مقاله است. من در این یادداشت، نمیخواهم تاریخ مقاومت پنجشیر را انکار کنم و یا همه خانوادهها را یکسان بدانم. پرسش من این است که اگر ما با طالبان به دلیل محروم کردن زنان از آموزش و آزادی مخالف هستیم، آیا نباید همان باورها را زمانی که در داخل خانوادههای خود ما وجود دارد نیز نقد کنیم؟
برای من، مخالفت با تفکر طالبانی فقط مخالفت با یک گروه سیاسی نیست. این مخالفت باید از خانه آغاز شود. از جایی که ممکن است یک دختر برای رفتن به مکتب، ادامه تحصیل، کار کردن یا انتخاب آینده خود با مخالفت خانواده روبهرو شود.
من خودم این دشواری را تجربه کردهام و شاید اگر با وجود آن مخالفتها اصرار نمیکردم، امروز در جایگاهی نبودم که بتوانم درباره این مسئله بنویسم. به همین دلیل، این موضوع برای من فقط یک بحث اجتماعی یا سیاسی نیست، بلکه بخشی از تجربه شخصی زندگی من است.
به همین دلیل، هر بار که دربارهی «جامعهی ضد طالبان» میشنوم، از خود میپرسم ضد کدام طالبان؟ ضد گروهی که قدرت سیاسی را تصاحب کرده است، یا ضد اندیشهای که زن را انسانی مستقل و صاحب حق نمیداند؟ ضد کسانی که در کابل فرمان ممنوعیت آموزش صادر میکنند و در ارگ نشستهاند، یا ضد کسانی که در خانههای خود، بدون نیاز به فرمان رسمی، همان ممنوعیت را اجرا میکنند؟
تفکر طالبانی تنها به عمامه، ریش، تفنگ و حضور در یک اداره خلاصه نمیشود. جوهر این تفکر آن است که زن را نه یک انسان مستقل، بلکه موجودی زیر قیمومیت مرد بداند. موجودی که باید برای درس خواندن، کارکردن، سفرکردن، ازدواج کردن، انتخاب پوشش و حتی سخن گفتن از مرد خانواده اجازه بگیرد.
تفکر طالبانی میگوید جای زن در خانه است، صدای او باید خاموش بماند، حضورش در جامعه موجب «فتنه» است، حیثیت خانواده در بدن و رفتار او خلاصه میشود و مردان حق دارند به نام غیرت، سنت یا دین، دربارهی تمام زندگی او تصمیم بگیرند. طالبان آموزش زنان را خطر میدانند، استقلال اقتصادی آنان را تهدید تلقی میکنند و حضور اجتماعیشان را برنمیتابند. آنان میخواهند زن دیده نشود، شنیده نشود و قدرت انتخاب نداشته باشد. اما آیا هر مردی که همین باورها را در خانهی خود عملی میکند، هرچند در بیرون شعار ضد طالبان بدهد، واقعاً از تفکر طالبان فاصله دارد؟ آیا کسی که برای آزادی یک جغرافیا مبارزه میکند اما دختر و خواهر خودش را از آزادی محروم میسازد، میتواند خود را آزادیخواه بنامد؟
این پرسش فقط متوجه پنجشیر نیست. در مناطق دیگر، مثل بدخشان، بغلان و مناطق دیگر در میان بسیاری از کسانی که خود را مخالف طالبان میدانند نیز میتوان همین تناقض را دید. ممکن است کسی از نظر سیاسی دشمن طالبان باشد، اما در نگاهش به زن تفاوت چندانی با آنان نداشته باشد. ممکن است از مقاومت، آزادی و عدالت سخن بگوید، اما وقتی دخترش خواهان تحصیل، کار یا انتخاب مسیر زندگی خود شود، ناگهان زبانش شبیه همان قدرتی گردد که در سخنرانیهایش محکوم میکند.
تلخی ماجرا دقیقا در همین تناقض نهفته است. شماری از مردان آزادی را برای خود، قوم خود و سرزمین خود میخواهند، اما نه برای زنان خانوادهی خود. آنان از تحمیل سیاسی شکایت دارند، ولی در خانه فرمان صادر میکنند. از استبداد طالبان میگویند، اما پرسش دخترشان را بیادبی مینامند. از زندانهای طالبان خشمگیناند، اما خانه را برای زنان به زندانی بیپنجره تبدیل میکنند. چنین مقاومتی شاید قدرت را به چالش بکشد، اما هنوز به آزادی نرسیده است.
با تاکید میگویم، من این سخنان را برای انکار تاریخ مقاومت پنجشیر نمینویسم و همهی مردم پنجشیر را نیز با یک حکم داوری نمیکنم. در همان جامعه، پدرانی هستند که با تمام توان از آموزش دخترانشان حمایت کردهاند، مادرانی که در برابر فشار سنت ایستادهاند و مردانی که آزادی خواهران و همسرانشان را بخشی از کرامت خود دانستهاند. اما دوست داشتن یک سرزمین نباید به معنای سکوت در برابر ضعفهای آن باشد. انتقاد صادقانه خیانت نیست؛ گاهی مسوولانهترین شکل وفاداری است.
من از پنجشیرم و درست به همین دلیل میخواهم پنجشیر فقط به مقاومت نظامیاش افتخار نکند، بلکه در آزادی زنان نیز الگو باشد. اگر ما ادعا داریم که در برابر طالبان ایستادهایم، باید نشان دهیم که با منطق طالبان نیز مخالفیم. مقاومت واقعی باید از پشت درهای بستهی خانهها عبور کند و به زندگی دخترانی برسد که حق انتخابشان هنوز به رسمیت شناخته نشده است. در غیر آن، شاید کوههای ما تسلیم نشده باشند، اما بخشی از ذهنهای ما همچنان در اشغال همان اندیشه باقی ماندهاند.
وقتی از محرومیت دختران افغانستان سخن میگوییم، معمولا نگاهها به سوی فرمانهای رسمی و مراکز قدرت میرود. این نگاه ضروری است، زیرا مسوولیت اصلی محرومیت سازمان یافته و گسترده زنان بر دوش طالبان است؛ اما حقیقت دیگری نیز وجود دارد. هیچ اندیشهی سرکوبگری تنها با زور دوام نمیآورد، مگر آنکه در بخشهایی از جامعه زمینهای برای پذیرش آن وجود داشته باشد. طالبان بسیاری از باورهای زنستیزانه را خلق نکردند، بلکه فقط این باورها را یافتند، منظم ساختند، مسلح کردند و به سیاست رسمی تبدیل نمودند.
پیش از آنکه طالبان دروازههای مکاتب را ببندند، مگر ندیده و نشنیدهایم که دروازههای بسیاری از خانهها به روی آرزوهای دختران بسته بود؟ یا «زن را چه به کار؟».
پیش از آنکه حضور اجتماعی زنان جرم تلقی شود، بسیاری از زنان آموخته بودند که کمتر سخن بگویند، کمتر دیده شوند و خواستههای خود را قربانی آبرو و رضایت دیگران کنند. طالبان این زخم قدیمی را به یک فاجعه ملی تبدیل کردند.
برای یک دختر، نخستین تجربه استبداد همیشه در یک اداره حکومتی اتفاق نمیافتد. گاهی از سر سفره آغاز میشود. زمانی که تصمیمهای بزرگ درباره زندگی او گرفته میشود، بیآنکه کسی نظرش را بپرسد. گاهی در روزی آغاز میشود که برادرش میتواند آزادانه بیرون برود، اما او برای خروج از خانه باید دلیل بیاورد. گاهی در لحظهای است که کتابش را از دستش میگیرند و میگویند تحصیل بیش از این برای دختر لازم نیست. این محدودیتها شاید فرمان رسمی نامیده نشوند، اما نتیجه آنها همان است: کوچک شدن جهان یک زن.
دردناکتر آن است که چنین رفتارهایی گاهی با نام دین توجیه میشوند. تعصب، ترس و میل به کنترل، لباس مقدس میپوشند تا کسی جرئت پرسیدن نداشته باشد. هرگاه دختری اعتراض کند، به بیحیایی، سرکشی یا مخالفت با ارزشها متهم میشود. در چنین فضایی، دین به جای آنکه سرچشمه اخلاق و کرامت باشد، به ابزاری در دست کسانی تبدیل میشود که میخواهند قدرت خود را غیرقابل پرسش سازند.
یکی از خطرناکترین باورها این است که «عزت» یک خانواده به خاموشی زنان آن وابسته است. گویی مرد میتواند هرگونه رفتار کند، اما یک انتخاب شخصی دختر برای تمام خانواده ننگ شمرده میشود. در این منطق، زن نه صاحب حیثیت خود، بلکه حامل آبروی مردان است. بدن، پوشش، رفتوآمد، ازدواج و صدای او به موضوع نظارت جمعی تبدیل میشود و حتی در روز مرگش از نام بردن اسمش میشرمند. همین منطق است که کنترل را به غیرت، اجبار را به محافظت و محرومیت را به مصلحت تغییر نام میدهد.
من به مقاومتی باور ندارم که در بیرون از خانه آزادی بخواهد و در داخل خانه اطاعت مطلق. نمیتوان برای حق تعیین سرنوشت یک ملت شعار داد، اما حق تعیین سرنوشت یک زن را انکار کرد. نمیتوان استبداد را در کابل محکوم کرد، اما نسخه کوچکتر آن را در خانواده اجرا نمود. مردی که میگوید طالبان نباید برای مردم افغانستان تصمیم بگیرند، باید از خود بپرسد چرا او حق دارد بدون رضایت دختر یا خواهرش دربارهی آیندهی او تصمیم بگیرد.
حتی اگر طالبان فردا از قدرت کنار بروند، تا زمانی که ذهنیت طالبانی در خانهها، خانوادهها و روابط اجتماعی باقی باشد، بسیاری از زنان آزاد نخواهند شد. ممکن است دروازه دانشگاه باز شود، اما پدری اجازه رفتن ندهد. ممکن است فرصت کار فراهم باشد، اما شوهری استقلال زن را تهدیدی برای اقتدار خود بداند. ممکن است قانون از زن حمایت کند، اما جامعه او را بخاطر استفاده از حقوقش مجازات نماید. آزادی سیاسی بدون دگرگونی اجتماعی، برای بسیاری از زنان فقط وعدهای نیمهتمام خواهد بود. برای همین، مبارزه با تفکر طالبانی ضروریتر است.
یادداشت: مسئولیت محتوایی مطالب ارسالی به دوش نویسندگان آن است.

