رسانه رخشانه
  • خبر
  • گزارش
  • تحلیل و ترجمه
  • پرونده
  • روایت
  • گفت‌و‎گو
  • ستون‌ها
    • عکس
    • دادخواهی
    • آموزش
  • درباره
    • هیات امناء
    • اصول و خطوط کاری
English
پشتو
حمایت
نتایجی یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج جستجو
رسانه رخشانه
حمایت

روایت زنان؛ چون هزاره بودم با تهدید امر به‌معروف طالبان از کار اخراج شدم

۱۶ ثور ۱۴۰۵
روایت زنان؛ چون هزاره بودم با تهدید امر به‌معروف طالبان از کار اخراج شدم

عکس تزئینی است

مدینه (مستعار)

روزی که برای آخرین بار به دفتر کار رفتم، به خودم گفتم شاید این هم مثل روزهای دیگر بگذرد و تصور نمی‌کردم آخرین روز کار من باشد. اما آن روز، پایان شش سال زندگی‌ کاری‌ام بود؛ شش سالی که با امید ساخته بودم و به دلیل تبعیض قومی از دست دادم.

این روایت تلخ من است، دختر ۲۹ ساله‌ای که اخیرا کارم را در یک نهاد خصوصی به خاطر جنسیت، قوم و مذهبم و با فشار ماموران امر به معروف طالبان از دست دادم.

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی برسد که مجبور شوم برای زنده ماندن، از کاری که دوستش دارم فرار کنم. اما این دقیقاً همان چیزی است که برایم اتفاق افتاد.

شش سال قبل کارم را در یک نهاد خارجی در بلخ آغاز کردم؛ جایی که وظیفه‌ام آموزش دادن بود. همیشه باور داشتم که آموزش می‌تواند زندگی آدم‌ها را تغییر بدهد، به‌خصوص در جامعه‌ای مثل ما که زنان با محدودیت‌های زیادی روبه‌رو هستند. روزی که کارم را شروع کرده بودم هنوز بسیار خوب به‌یادم است. لبخند خودم و اشک‌های مادرم که برای موفقیت من ریخته بود.

این مطالب هم توصیه می‌شود:

دیده‌بان حقوق بشر: کاهش کمک‌های خارجی امریکا به حقوق بشر در سراسر جهان آسیب می‌زند

ملل متحد: محدودیت‌های طالبان بر زنان و دختران سبب تضعیف اقتصاد و نیروی کار در افغانستان شده است

در این شش سال، با تمام مشکلاتی که وجود داشت، ایستادم و کار کردم چون توانسته بودم مستقل باشم و حتی به خانواده‌ام کمک کنم. احساس می‌کردم که یک جایگاه دارم، یک نقش دارم و زندگی‌ام در مسیر درست پیش می‌رود.

اما همه چیز به‌ یک‌باره تغییر کرد. حدود هشت ماه قبل از این‌که وظیفه‌ام را ترک کنم، تهدیدها شروع شد. اولش جدی نمی‌گرفتم؛ اما بعد فهمیدم که موضوع خیلی جدی‌تر از چیزی است که من فکر می‌کردم. استخبارات طالبان به دفتر ما پیام داده بودند که من باید اخراج شوم. دلیلش فقط این بود که من هزاره هستم و مذهبم شیعه است.

تهدیدها هر روز بیشتر می‌شد. به دفتر گفته بودند که اگر این دختر را اخراج نکنید، دفترتان را بسته خواهیم کرد و اجازه فعالیت نخواهید داشت. من نمی‌دانستم باید چه حسی داشته باشم؛ خشم، ترس یا شرم.

در هفته‌های منتهی به اخراج من، چندین بار افرادی که وابسته به استخبارات طالبان بودند، به دفتر آمدند. وقتی می‌آمدند، من مجبور می‌شدم در یکی از اتاق‌های زیرزمینی دفتر پنهان شوم. هنوز هم وقتی به آن لحظه‌ها فکر می‌کنم، قلبم می‌لرزد. ساعت‌ها نمی‌توانستم  به‌دلیل ترس از اتاق بیرون شوم.

روزی که بیشتر از همه در ذهنم مانده است، صبحی بود که تازه به دفتر رسیده بودم. هنوز  عرق راه در تنم بود. روزانه نیم ساعت پیاده می‌رفتم تا به محل کار خود برسم. یکی از همکارانم با عجله داخل اتاق شد و با صدای آهسته گفت: «مدینه، زود شو پنهان شو که طالبان آمدند.»

قلبم تند تند می‌زد. دست‌ و پایم می‌لرزید، بدون این‌که چیزی بپرسم، فقط از چهره‌اش فهمیدم که اوضاع جدی است. من را داخل یکی از اتاق‌های زیرزمینی دفتر پنهان کردند و گفتند تا وقتی که طالبان نرفتند، بیرون نشوم.


در آن لحظه، برای اولین‌بار احساس کردم که دیگر یک کارمند نیستم، بلکه مثل یک مجرم پنهان شده‌ام.
ساعت‌ها در همان تاریکی ماندم. نه می‌دانستم چه می‌گذرد، نه می‌دانستم چه زمانی تمام می‌شود. فقط دعا می‌کردم که زودتر بروند و کسی مرا پیدا نکند.

وقتی من مثل یک مجرم پنهان می‌شدم، احساس تحقیر می‌کردم. احساس بی‌ارزشی. احساس می‌کردم که هیچ حقی ندارم. مدتی از سوی دفتر برایم گفته شد که تنها روزهایی که کار دارم به دفتر بیایم و باقی روزها را از خانه به‌شکل آنلاین کار بکنم. اما این هم نتیجه‌بخش نبود.

مسوولان دفتر هم تحت فشار شدید قرار داشتند. بالاخره به من گفتند که اگر تو را اخراج نکنیم، ممکن است دفتر کاملا بسته شود و از سوی دیگر همکارانم می‌گفتند آمدنت در دفتر برای خودت هم خطرناک است؛ چون دشمنی گروه طالبان با قوم هزاره کاملا برای همه آشکار است. برایم می‌گفتند از این‌ها بعید نیست که بلایی بر سرت بیاورند. حرف‌های‌شان چیزی جز حقیقت نبود.

من در یک وضعیت خیلی سخت قرار گرفتم. از یک طرف، نمی‌خواستم کارم را از دست بدهم؛ کاری که برایش سال‌ها زحمت کشیده بودم و دوستش داشتم. از طرف دیگر، جان خودم و فعالیت دفتر در خطر بود.

در همین زمان، خانواده‌ام هم شدیداً نگران شده بودند. آن‌ها می‌دیدند که تهدیدها واقعی است. به من گفتند که باید کارم را ترک کنم. بارها گفتند که جانت مهم‌تر از هر چیز است.

در نهایت، مجبور شدم وظیفه‌ام را ترک کنم. این تصمیم، برای من مثل شکستن یک بخش از زندگی‌ام بود. من فقط کارم را از دست ندادم، بلکه امید و اعتماد به نفسم‌‌ را هم از دست دادم.

حالا در خانه هستم. نه کار دارم، نه اجازه دارم دنبال کار جدید بگردم. راستش را بگویم، خودم هم دیگر جرأت ندارم. حتی اگر یک فرصت خوب هم پیدا شود، ترس اجازه نمی‌دهد قدم بردارم. همیشه فکر می‌کنم که دوباره همان آدم‌ها می‌آیند، دوباره همان تهدیدها شروع می‌شود و دوباره مجبور می‌شوم فرار کنم یا پنهان شوم.

حالا بزرگ‌ترین دردی که دارم، فقط بیکاری نیست. این است که من به خاطر هویتم کنار زده شدم. به خاطر این‌که هزاره هستم. این یک تبعیض آشکار قومی است، اما هیچ‌کس نیست که از ما دفاع کند.

 یادداشت: مسوولیت محتوایی روایت‌های وارده به دوش نویسندگان آن است.

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • درباره رخشانه
  • هیات امناء
  • اصول و خطوط کاری
  • تماس با ما
FR Fundraising Badge HR

Registered Charity No 1208006 and Registered Company No 14120163 - Registered in England & Wales - Registered office address: 1 The Sanctuary, London SW1P 3JT

Copyright © 2024 Rukhshana

پشتو English
نتایجی یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج جستجو
  • خبر
  • گزارش
  • تحلیل و ترجمه
  • پرونده
  • روایت
  • گفت‌و‎گو
  • ستون‌ها
    • عکس
    • دادخواهی
    • آموزش
  • درباره
    • هیات امناء
    • اصول و خطوط کاری