سینا سعیدی
خبر در یک جمله خلاصه شده بود: «طالبان به زنان اجازه ورود به زیارتگاه سخی را نمیدهند.» حدود ساعت ۱۰:۴٠ صبح به قصد رفتن به زیارتگاه سخی، جایی که به تازگی خبر ممنوعیت ورود زنان به آنجا رسانهای شده، راه افتادم. قسمتی از مسیر را با موتر و قسمتی را با پای پیاده رفتم.
از پیشروی دانشگاه کابل رد شدم، نرسیده به دروازه ورودی ساختمان وزارت تحصیلات عالی، زن میانسالی با پسر نوجوانی در چند متری دروازهی ورودی وزارت ایستاده بودند. پسر نوجوان، کیفدستی زنانهای را به یک دست و در دست دیگر خود چند برگه کاغذ که ظاهرا عریضه و یا درخواستی باشد، گرفته بود. هردو سرگردان در گوشهای ایستاده بودند. زن، به چهار سرباز طالب میدید که دم دروازه ورودی ساختمان وزارت ایستادهاند. آنها لباسهای نظامیان پیشین افغانستان را برتن داشتند، سلاحهای سیاه امریکایی در دستشان و بدون توجه به این زن و پسر نوجوان، با هم بگو بخند داشتند.
در چند متری دروازه ورودی جنوبی زیارتگاه سخی، موتر سواری توقف کرد. مرد جوانی از روی چوکی کنار دست راننده پایین شد، دروازه چوکی پشت را باز کرد و با کمک زن جوانی که از دروازه دیگر پایین شد، از زیر بازوهای پیرزنی را گرفت که توان راه رفتن نداشت. سر پیرزن را با دستمال سرخرنگی بسته بودند. رنگ صورتاش زرد و زار دیده میشد. هر سه، سمت دروازه زیارت کارته سخی حرکت کردند. یکی از دکانداران نزدیک زیارت، رو به مرد جوان گفت: «ناق خوده زحمت نتی لالا، سیاسرا ره د زیارت نمیمانن!»
زن و مرد جوان بدون توجه به حرفهای دکاندار، زن سالخورده و به ظاهر مریضحال را به سمت دروازه بردند. من هم با فاصله نزدیک آنها را همراهی میکردم. نرسیده به دروازه زیارت، سرباز طالب سر راه سبز شد و گفت: «د سیاسرا (خانمها) اجازه نیس» مرد جوان به پیرزن اشاره کرد و گفت مریض است و از ولایت دیگر به کابل آمدهاست و حالا به زیارت آمده تا یک بار سر قبر یکی از نزدیکان خود برود. سرباز طالب این بار با صدای بلندی حرفهای اولش را تکرار کرد. همراهان زن سالخورده مجبور شدند او را دوباره به موتر برگردانند.
ساعت ده و پنجاهونه دقیقهی قبل از ظهر بود. دم دروازه جنوبی زیارت یک سرباز طالب با یک مرد جوان روی چوکی لم داده بودند. سرباز طالب سلاحاش را روی زانوی خود گذاشته و با تلفن خود سرگرم بود. مثل گذشته کنار آن دو توقف میکنم تا اول بازرسی بدنی شده و سپس وارد صحن زیارت شوم. سرباز طالب با نگاه نافذ خود به چشمانم، سر تا پایم را برانداز کرده و بدون اینکه بازرسیام کند، به زبان پشتو اجازه میدهد داخل شوم. قبل از اینکه وارد صحن زیارت شوم، چشمم به شال سیاه رنگ بزرگی میافتد که در قسمت دروازه ورودی زنان آویزان است.
در فاصلهی سی متری دروازه زیارت، یکی از نیروهای امر به معروف طالبان را میبینم که سرخوش و خندان روبروی دروازه روی یک چوکی لم داده و آفتاب میگیرد. پتوی سیاهرنگی دور خودش پیچیده است. گوشهی چپن سفیدرنگش که از زیر پتو بیرون زده، از دور چشمانم را به خودش جلب میکند. با خودم میگویم این یکی را انگار مامور کردهاند که سر و صورت آدمهای تازهوارد به زیارت را برانداز کند.
صحن زیارت تقریبا خالی از آدمهاست. تعداد آدمهایی که امروز به زیارت آمدهاند، به اندازهی تعداد انگشتان یک دست هم نمیرسد. زیارت سخی را هیچگاهی اینگونه خلوت ندیده بودم. سمت دروازه زیارت حرکت کردم. یکی از مسوولان آنجا انگار دنبال همصحبتی باشد، به محض اینکه دلیل خلوت بودن زیارت را میپرسم، سرش را تکان داده و میگوید که امر به معروف طالبان از روز جمعه به اینطرف ورود زنان به داخل زیارت را منع کردهاند.
چرا منع کردهاند؟ او نیز جوابی ندارد: «هیچ معلوم نیست، فقط دستور داده که زنان حق وارد شدن به زیارت را ندارند. والسلام. به ما هم چیزی نگفتهاند.»
در صحن بیرون، دو مرد جوان در گوشهای از صحن زیارت سماور دارند و هردو مصروف جوش دادن آب هستند. زیر سماورهایشان چوب انداخته و چاینکهای چایشان را با آب جوش پر کرده و به قیمت، ده، بیست و پنجاه افغانی به مردم میفروشند. یک چاینک چای سیاه یک نفره میگیرم، هنگام پول دادن از یکی از آنها میپرسم، چرا زنان اجازه وارد شدن به زیارت را ندارند؟
مرد جوان پولهایش را شمرد و سپس دور و بر خود را دید و گفت: «از دست اینها هرکاری بر میآید. ما مردم غریب تاوان این تصمیمها را میدهیم. آنها [طالبان] کار و بار ما را هم لنگ کرده با این تصمیمشان. ما مجبوریم به ساز اینها برقصیم.»
برای برگشت به خانه از دروازهی غربی صحن زیارت بیرون میشوم. این دروازه نسبتا شلوغتر از دروازه سمت جنوب است. چهار- پنج زن جوان دم دروازه ایستاده و از بیرون اندوهبار داخل زیارت را نگاه میکردند. یکی از نیروهای امر به معروف طالبان که چپن سفید رنگی به بر داشت به یکی از مردانی که مسوول بازرسی افراد است، اشاره کرد تا زنان را از دم دروازه دور کند. او به سمت زنان رفت و آنها را با گفتن «ببخشید همشیرهها به ما گفتند که زنان را اجازه وارد شدن ندهید. بهتر است به خانههای تان برگردید.» آنها را از دم دروازه دور کرد. مامور امر به معروف طالبان با شنیدن صدای اذان از جای خود بلند و داخل صحن زیارت شد.

