دختر نازنینم!
امروز تو موفق شدی و اوّل نمرهی عمومی مکتب شدی، در حالیکه ما در شرایطی کاملاً نامطمئن و بیسرنوشتی زندگی میکنیم.
مهاجرت و نگرانی از بازگردانده شدن، هر روز ما را تحت فشار قرار میدهد، اما تو با شجاعت و پشتکار، با سن کم خود، ثابت کردی که هیچ چیزی نمیتواند تو را از مسیرت باز دارد.
امروز، روز بسیار سختی بود.
تو منتظر بودی که ما در برنامه کسب تقدیرنامه تو حضور داشته باشیم، اما ما نیم ساعت دیر رسیدیم تا مطمئن شویم پلیسها از محل رفتهاند. تا آن زمان ما در خانه خود را زندانی کرده بودیم.
وقتی رسیدم، نگاهت به من افتاد، بغلم کردی و گریه کردی که چرا دیر کردیم و همه رفته بودند. در همان لحظه، بغض در گلوی من گرفت، اما تو آرام به گوشم گفتی: «مادر جان، پولیسها آمده بودند…» و لبخندی زدی که قلبم را آرام کرد.
دخترم، تو تنها پنج سال داری، اما با برنامه و اهداف بزرگت پیش میروی. همیشه در درسها و مسابقات موفق هستی. طی شش ماه در دو رقابت مقام اول دکلمه را گرفتی و با پول جایزه، کتابچه و قلم برای اطفال تهیه کردی تا در راه آموزش تلاش کرده باشی. تو در دل خود رویای رهبری و کمک به مردم را داری و با وجود تمام سختیها، هر روز با قدرت ادامه میدهی.
امروز از منطقه ما در اسلامآباد پاکستان، ۶ فامیل گرفتار شدند و به «حاجی کمپ» برای اخراج به افغانستان منتقل شدهاند.
قلبم درد میکند و اشک در چشمانم جاری است و در حالی که آینده خود و بیش از همه آینده تو ما را نگران کرده است، این نامه را برایت مینویسم.
ممکن فردا نوبت ما باشد و تمام زندگی نمیدانم و واقعا نمیدانم.
تو به من نشان دادی که حتی در سختترین شرایط، امید، شجاعت و تلاش میتواند هر تاریکی را روشن کند. تو الهامبخش من هستی و هر روز که با تو میگذرد، یادم میآوری که عشق و پشتکار پیروز میشود.
دخترم، دوستت دارم.
با تمام عشق و افتخار،
مادرت

