مهرین راشیدی
زنگ دروازه که به صدا درآمد، چادرم را برداشتم و به سمت در رفتم. صدای نمایندهی کوچه که از آنسوی دروازه میآمد، آشوبی در دلم برپا کرد. نماینده که گفت «خانهپالی» جستجوی خانه آمدهاند، کم بود از ترس جیغ بکشم. لبهایم را زیر دندان گرفتم و با ترس و نگرانی دروازه را باز کردم.
نمایندهی کوچه پیش و چند سرباز طالبان پشت سرش وارد حویلی شدند. دخترم را بهانه کردم و جلوتر از آنان وارد خانه شدم. لپتابم را زیر چادر پنهان کردم و دخترم را در بغل گرفته از خانه بیرون شدم.
ده دقیقه پیش، لپتاب را روی زانویم گذاشته بودم و مصاحبههای روز گذشتهام را پیاده میکردم. چند وقتی بود که کارم را بهعنوان گزارشگر با یکی از رسانههای در تبعید آغاز کرده بودم.
دخترم در کنارم با اسباببازیهایش بازی میکرد و من غرق در داستان رنج و اندوه خانوادهای بودم که قرار بود گزارششان را بنویسم. میان گیر افتادن به دست نیروهای طالبان و آزادی تنها ده دقیقه بود.
ضربان قلبم خیلی تند شده بود. مثل بید میلرزیدم و دخترم را محکم به بغلم چسپانده بودم. ثانیهها کند میچرخیدند، لرزشهای دستها و پاهایم زیاد میشدند انگار خانهپالی سربازان طالبان تمام نمیشد.
طالبان که از حویلی برآمدند، نفس عمیقی کشیدم. دخترم را از بغل پایین گذاشتم، چادر را برداشتم، لپتاب را کنار گذاشتم و روی صفه نشستم. انگار کوهی را از شانههایم پایین گذاشته بودم. ضربان قلبم داشت آرامتر میشد. آن روز بخیر گذشت اما بعد از آن، همیشه از صدای ناگهانی تک تک درب حویلی میترسیدم و آشوبی در دلم برپا میشد.
احساس میکردم دیگر افغانستان جای امنی برای ما نیست. تصمیم گرفتیم که مهاجرت کنیم. مهاجرت، چه واژهی آشنایی که هر روز آن را میشنویم.
من و خانوادهی سه نفریام، خیلی زود تصمیم گرفتیم که به ایران برویم. از مرز که گذشتم، پاهایم سست شدند. دستانم گرم آمده بودند و دختر یکسالهام که در بغلم بود، سنگین شده بود. نتوانستم به عقب نگاه نکنم. دور خوردم. به زنجیر نگاه کردم. به دو سربازی که به دو سوی زنجیر نشسته بودند، طوری که گرمای نفسهایشان را حس میکردند.
دو-سه کانتینر، چندین گاری و جوانانی که بار مسافران را به دو سوی زنجیر میبردند، تمام چیزهایی بودند که پشت سرم میدیدم. تصویر سادهای بود؛ اما اندوه کشندهای سراغم آمده بود. انگار من آن بارِ روی گاری بودم که کسی مرا به زور هولم میداد و از خاطرات و برگ و ریشهام جدا میکرد.
دم غروب بود. نورهای آتشین آفتاب از دوردستهای دشت به سمت مرز میتابید. زمین هنوز داغ بود و تفت گرم به صورتم میزد. حجاب بلند و ماسک سیاه روی صورتم، هنوز با ولع پرتوهای آفتاب را میمکید و پوست بدنم را داغ میکرد.
صورتم گرمگرم میشد. آب شوری به لبهایم رسیده و بغض بدی سراغم آمده بود. اگر هنوز در خانه بودم، مثل وقتهایی که بغض میکردم، در گوشهای پناه میگرفتم، سرم را لای هردو زانویم میبردم و گریه میکردم؛ آنقدر که ابر بغضهایم میترکید، آب میشد و روی دامنم میبارید. ولی آنجا خانه نبود. مرز بود.
پشت سر هم آب دهنم را قورت میدادم. چشمهایم پایین افتاده بودند. نمیتوانستم به چشمان دخترم نگاه کنم. نمیخواستم مرا آنطور کلافه و درمانده ببیند. احساس میکردم فرار را بر قرار ترجیح دادیم و زندگی را به قمار بستیم.
امید، همسرم دستمال چارخانهاش را روی سرش انداخته بود. کولهپشتیاش را پشت کرده بود و داشت چمدانها را میکشید. خدا خدا میکردم که صورتش را دور ندهد و اشکهایم را نبیند.
او چمدانها را با آرزویی بسته بود و با شوق راهی کشور دیگر شده بود. میگفت میخواهد من و دخترم را به جای بهتر ببرد. جایی که بتوانیم نفس راحت بکشیم. پارک برویم، تفریح کنیم، درس بخوانیم و آزاد باشیم. با دیدن اشک و بغض من، دلش میشکست. ارادهاش ضعیف میشد. یا شاید خودش را سرزنش میکرد.
ما به ایران رفته بودیم به امید این که کمی زندگی بدون ترس داشته باشیم. اما انگار زندگی با ما روی خوشی نشان نمیداد.
نُه ماه بعد از رفتن به ایران، ویزای ما دیگر تمدید نشد و عملا اقامت ما غیرقانونی شد. فقدان مدارک قانونی اقامت، باعث شد زندگی ما کمکم وارد مراحل طاقتفرسا و غیرقابل تحمل شود. در آغاز سیمکارتها و کارتهای بانکی ما مسدود شدند. بعد کارت کارگری امید منقضی و عملا بیکار شد. در گام نهایی، بیرون رفتن برای ما در مجموع و برای امید بهطور خاص به چالش بسیار عمده تبدیل شد؛ چالشی که با هر بار بیرون رفتن، خطر دستگیری و رد مرز حتمی بود.
یک روز تلفنم داشت زنگ میخورد، امید بود. صدایش خسته بود. گفت گیر پولیسها افتاده است و میخواهند رد مرزش کنند. با شنیدن این حرف انگار آب سردی روی بدنم ریخته شده بود.
دو ساعت بعد چمدانها را بسته بودم و با دخترم سوار اسنپ شده بودم. فقط میخواستم کنار امید باشم. خانه، زندگی، کار و هر آن چیزی که جا مانده بود، مهم نبود. مهم امید بود که در اردوگاه منتظر من و دخترمان بود.
آن روز که امید برای خرید لباس زمستانی بیرون میرفت، طبق معمول خداحافظی کردیم و بعد از بستن دروازه پشت سرش، آشوبی در دلم به پا شد. با این تفاوت که این آشوب مثل دفعات قبل خفیف نبود. شدیدتر بود و هرچه میخواستم فکرم را درگیرش نکنم و به چیزهای خوب فکر کنم، نمیشد. آخر این آشوب کار خودش را کرد. چند ساعت بعد، من و دخترم به همراه امید، رد مرز شدیم.
از اتوبوس که پایین شدم، باد سردی به صورتم زد و به سرعت در لای موهایم رخنه کرد. روسریام را جلو کشیدم و کمربند پالتویم را بستم. شب بود. مرز از باران تر شده بود. هنوز دانههای ریز باران میچکید و هوا را خنکتر و مرطوبتر میکرد.
اتوبوس در جایی، نزدیک پرچم بزرگ سفید توقف کرد. دخترم که به دوروبرش دید، گفت: «مامان اینجا وطنه؟» او حالا بزرگ شده است. خوب حرف میزند و بیشتر از سنوسالش میفهمد. وقتی در جوابش گفتم: «آری»، ناخودآگاه حس زیبای آمیخته با لبخند سراغم آمد.
چهرهی امید را که داشت چمدانها را روی گاری بار میزد، زیر نور کمرنگ نورافکنها که دیدم، براقتر شده بود. دانههای ریز باران روی عینکش مثل بلور میدرخشیدند.
او به وعدهاش وفا کرد و شرایط و زندگی خوبی برای من و دخترم فراهم کرد، اما برای خودش هر روز بد گذشت. گشت و پولیس به کابوس روزانهاش تبدیل شده بود. به یاد سه ماه پیش افتادم. روزی که بیمار بود و حین آمدن از شفاخانه، وقتی در کوچه گشت را دید، کنول سیرم را از دستش کند و به سمت خانه دوید. صورتش از ترس مثل گچ سفید شده بود.
چشمم به تابلوی خوشآمدگویی سر زنجیر که افتاد، نفس عمیقی کشیدم. تا حالا از خواندن هیچ تابلویی اینقدر ذوق نکرده بودم. انگار میخواستم بدوم، زودتر به زنجیر برسم و از آن عبور کنم. امید با گاری چمدانها جلو، من و دخترم دستدردست هم به دنبالش، با لبخند از زنجیر گذشتیم.
چشمم به چراغهای شهر هرات که از دوردستها سوسو میکردند، افتاد. تاکسی فیروزهای به سرعت به سمت چراغها میراند. امید و دخترمان خواب بودند. ضبط تاکسی روشن بود و از آن آهنگ ملایمی پخش میشد. با نزدیکشدن به شهر، انگار چیزی روی دلم سنگینی میکرد. آن حس خوبِ دو ساعت پیش لب مرز داشت از بین میرفت. سردی و تاریکی شب را بیشتر حس میکردم. فکرهای منفی دور سرم میچرخیدند.
یاد سه سال پیش افتادم. یاد شهر خالی از زن. یاد تاکسیهای ترسناک. یاد ایستهای مخوف شهری که مردان درشتهیکل چپنسفید، به زنان زل میزدند و گیر میدادند و بدوبیراه میگفتند.
تاکسی به ایستگاه پولیس رسید. چشمم به نیروهای پولیس افتاد، بیشتر جا خوردم. روسریام را مرتب کردم، پالتویم را جلو کشیدم و ماسک به صورتم زدم. تاکسی که از ایستگاه رد شد، به دوسوی جاده خیره شدم. به جادهای باریک که در آن ناوقتی شب از موتر و ریگشا پر بود. مثل شلوغی جاده، ذهنم نیز شلوغ و شلوغتر میشد.
اکنون در کشور خود اما انگار بیگانه هستیم. زندگی میان ترس و محدودیت همچنان ادامه دارد و برای بهتر شدن روزهای زندگی، امید خود را از دست ندادهایم.

