رسانه رخشانه
  • خبر
  • گزارش
  • تحلیل و ترجمه
  • پرونده
  • روایت
  • گفت‌و‎گو
  • ستون‌ها
    • عکس
    • دادخواهی
    • آموزش
  • درباره
    • هیات امناء
    • اصول و خطوط کاری
English
پشتو
حمایت
نتایجی یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج جستجو
رسانه رخشانه
حمایت

خنده را از یاد برده‌ام

۲۵ ثور ۱۴۰۵
خنده را از یاد برده‌ام

عکس تزئینی است/ آرشیف| ارسالی به رسانه‌ی رخشانه.

هدی ملک‌زی

ساعت از دو شب گذشته بود، خانه در سکوتی سنگین فرو رفته بود؛ فقط تیک تاک ساعت بود که این سکوت را بهم می‌زد. نشخوارهای فکری خوابم را بهم می‌زدند. به این فکر می‌کردم که بازهم قرار است به آن دوزخ تکراری بازگردم. با آن جماعت بیگانه سروکله بزنم.

دوره تکراری و آدم‌های بیگانه همان جایی است که قبلا عاشقش بودم.

نمی‌دانم از واگویه‌های ذهنم چقدر گذشت که صدای اذان صبح در گوشم پیچید. حالا دیگر صدای عقربه‌ی ساعت تنها نبود و صدای مؤذن همراهی‌اش می‌کرد. وقتی پس از نماز به رختخواب بازگشتم، موضوعی که خوابم را می‌ربود، دیگر آن نبود که چطور می‌توانم بخوابم؛ در حالی‌که چند ساعت بعد باید به مکتب می‌رفتم.

این مطالب هم توصیه می‌شود:

کابوس پای سفره عقد اجباری؛ «یک ماه بعد عروسی‌ام است، اما مرگ بهتر از این زندگی است»

یوناما: چهارونیم سال گذشته و همچنان یک نسل از دختران افغانستان از رفتن به مکتب محروم مانده‌اند

با صدای زنگ گوشی برخاستم و جسم خسته‌ام را کشان‌کشان برای رفتن آماده کردم. ذهن من همیشه فرسنگ‌ها جلوتر از قدم‌هایم بود؛ چنان در فکر اتفاقات نیامده بودم که اصلا نفهمیدم کی به مکتب رسیدم.

پیش از اینکه این «جماعت جهنمی» به مردم افغانستان تحمیل شود، ولع عجیبی برای کشف آدم‌ها داشتم. در کوچه به هرچیزی که مشغول گفت‌وگو یا در خود فرو رفته بود، با دقت می‌نگریستم. اما حالا پس از برخورد با آن آدم‌ها، آن‌قدر درهم شکسته شده‌ام که گویی دیگر هیچ چیز جذابی برای کشف کردن در آدم‌ها باقی نمانده است. آدم‌ها فقط نسخه‌های تکراری و دستکاری‌شده‌ای از همدیگر هستند.

ساعت نخست درس آغاز شد. در وقفه‌ها، شاگردان غرق در خنده و هیاهو بودند و من غرق در انزوا و تنهایی.

قبل از حضور این جماعت جهنمی، آدم خنده‌رویی بودم. دختری که از خوبی ‌کردن خوشش می‌آمد. آدمی که با هر کسی گپ می‌زد، بی‌آنکه به قضاوت‌ها یا تمایل طرف مقابل بیندیشد. اما شرایط مرا آدمی ساخته است که فقط می‌تواند به خنده‌ی دیگران بنگرد و خودش خنده را فراموش کرده است.

سال اول، تمام تلاشم را به کار بستم تا با همه خوب باشم و با یکی صمیمی شوم. اما نتیجه‌ی آن همه تلاش این شد که حالا همه به من سلام می‌دهند، اما هیچ‌کس دوستم نیست. نمی‌دانم این بیگانگی ریشه در چه دارد.

ساعت‌های روز به کندی تمام گذشتند. معلمان یکی پس از دیگری به صنف آمدند و رفتند. من فقط خسته‌تر و درمانده‌تر می‌شدم. وقتی پس از پنج ساعت و نیم، صدای زنگ رخصتی را شنیدم، دوان‌دوان به سمت خانه گریختم.

به خانه که رسیدم شام شده بود و انرژی من به پایان رسیده بود. خواهرهایم مثل همیشه پرسیدند: «چه شده؟» و من باز هم از یک روز بد برایشان گفتم. کلمات تسلی‌بخش آن‌ها، مثل همیشه، دردی از من دوا نکرد.

شب وقتی در جمع گرم خانواده برای چای نشسته بودیم و هر کسی از سختی می‌گفت، من در حالی‌که به بخار محوشونده‌ی پیاله خیره شده بودم، به این می‌اندیشیدم که: «ای کاش من هم مکتبم را تمام کرده بودم و اکنون در کنار آن‌ها در خانه می‌بودم.»

رسیدن به این طرز فکر برای دختری که عاشق مکتب بود، قطعا ناامید کننده است، اما چه کسی می‌داند که بر ما چه می‌گذرد که حتا از مکتب و آدم‌ها گریزان شده گشته‌ایم.

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • درباره رخشانه
  • هیات امناء
  • اصول و خطوط کاری
  • تماس با ما
FR Fundraising Badge HR

Registered Charity No 1208006 and Registered Company No 14120163 - Registered in England & Wales - Registered office address: 1 The Sanctuary, London SW1P 3JT

Copyright © 2024 Rukhshana

پشتو English
نتایجی یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج جستجو
  • خبر
  • گزارش
  • تحلیل و ترجمه
  • پرونده
  • روایت
  • گفت‌و‎گو
  • ستون‌ها
    • عکس
    • دادخواهی
    • آموزش
  • درباره
    • هیات امناء
    • اصول و خطوط کاری