زحل آزاد
این روایت، سرنوشت زنی است که ۱۴ سال پیش به خاطر اتهام «بیاساس» ارتباط عاطفی با یک مرد، ابتدا توسط مردان در ملاعام چرخانده شد و بعد در مسجد در حضور ساکنان محله «دادگاهی» شد. نتیجهی مجلس مردم هم این شد که او و مادرش از آنجا کوچ کنند. کاکایش هم او را به روز به ازدواج مردی در آورد که ۱۰ سال بزرگتر بود.
این «دادگاه» را مادر این قربانی خشونت اجتماعی خوانده است؛ در حالی که این کار نوعی محاکمه صحرایی به شمار میرود و نقض جدی حقوقبشر است.
او به رسانهی رخشانه گفته است: «تا زنده هستم، آن روز یادم نمیرود. دخترم بیدفاع و عاجز در کنج مسجد نشسته بود و مردم برایش تصمیم میگرفتند. هیچکس نگفت شاید مردان همسایه اشتباه برداشت کرده باشند، هیچکس. ملا گفت دو نفر شاهد داریم و بقیهی آدمای حاضر هم تایید کردند.»
اتهام چه بود؟ «گفتند با بچه اوغان {پشتون) جور (در رابطه) است.»
این اتفاق برای سمانه [نام مستعار] نه در نقطه دور افتادهی افغانستان، بلکه در کابل پایتخت افغانستان رخ داد. در یک منطقهی فقیرنشین و در حاشیه شهر کابل، زمانی که دهها نهاد در دفاع از حقوق زنان فعال بودند.
در رتبهبندیهای جهانی، افغانستان به بدترین کشور برای زندگی زنان معروف است. خشونت، محدودیت و دسترسی نابرابر به عدالت، آموزش و کار همیشه چالش زندگی زنان در افغانستان بوده که با حاکمیت طالبان بدتر هم شده است.
مؤسسه «زنان، صلح و امنیت» دانشگاه جورجتاون امریکا، همین نزدیک به یک ماه پیش در گزارشی اعلام کرد که افغانستان در میان ۱۸۱ کشور جهان، بدترین کشور برای زنان است.
برای شنیدن این سرنوشت در یک روز سرد زمستان امسال به دیدار سمانه رفتم. او اکنون ۳۰ ساله و مادر چهار فرزند است.
در حال شستن ظرف بود. با اشارهای کوتاه از من خواست نزدیکتر بنشینم تا از تلخکامیهای زندگیاش بگوید که خود هیچ نقشی در رقم خوردن آن نداشته است.
ماجرا چه بود؟
منطقهای که سمانه در آن زندگی میکرد، از محلههای فقیرنشین کابل بود. روزهای سمانه مثل کودکان زیادی در این محله پای چوبهی دار قالینبافی به شام میرسید.
این اتفاق برای سمانه در بهار ۱۳۹٠، رخ داد. سمانه در آن زمان ۱۶ سال داشت. او عصر یک روز نسبتا گرم بهار، بعد از ساعتها کار طاقتفرسای قالینبافی، از خانه بیرون شد تا چیزی از دکان نزدیک خانهاش بگیرد.
به گفتهی خودش، قدم که از دکان بیرون گذاشت، دو تن از مردان همسایه جلوی راهش را گرفتند. تا حدودی آن لحظه با جزئیات به خاطر سمانه مانده است: «با قهر گفتند، چی میکنی او بیشرم؟ دختر بدمادر، در منطقه ما لندهبازی میکنی؟»
«از ترس میلرزیدم و زبانم بند آمده بود. وقتی دشنامهایشان خلاص شد، یکیشان محکم از دستم کشیده و دور تا دور محل را گشتاندنم. صدا میکردند: آهای مردم! ای دختر بیحیا کَت بچهی اوغان (پشتون) جور است. من پیشاپیش روان بودم.»
سمانه این گونه ۲۰ دقیقه در ملاعام گردانده شد. واکنشهای ناظران کمابیش در ذهناش مانده است: «مردم بعضی لعنت میفرستادند، بعضی میخندیدند و بعضی هم به حالم افسوس میخوردند.»
به گفتهی سمانه، در گذری که او زندگی میکرد، خانوادههای زیادی از قوم پشتون ساکن بودند و آن دکان هم در آن زمان تنها مغازهی نزدیک خانهاش بود: «تا همو روز اصلا نمیدانستم دکاندار پشتون است نه هزاره.»
اغلب در افغانستان حتا ازدواج فراقومی قابل تحمل نیست، چه رسد به این که این کار در حد رابطه خارج از ازدواج باشد.
یک نمونهی آن، رویداد معروف ازدواج دو دلداده بامیانی است که به خاطر ازدواج فراقومی، حدود هشت ماه از محلی به محلی دیگر و به کوهها فرار میکردند و داستان دلدادگی آنها بر سر زبانها افتاد. محمدعلی هزاره و ذکیه تاجیک بود.
سمانه میگوید، همه در مسجد محله جمع شدند: «او دو نفر {مردان همسایه} حرف میزدند و ملا گوش میداد. میگفتند بارها رفتوآمد مره دیدهاند و اینکه با صاحب دکان خوشوبش داشتهام. هیچکس، حتی کاکای خودم، از من نپرسید حقیقت چیست.»
گفته میشود در جلسهی آن روز تصمیم گرفته شد مادر سمانه خانهاش را بفروشد و از آن گذر کوچ کند. به گفتهی سمانه، کاکایش برای این که به اصطلاح آبروی رفتهاش را پس جمع کند، تنها دو روز بعد او را به ازدواج مردی ۱۰ سال بزرگتر از سمانه و دارای معلولیت جسمی درآورد.
سمانه گفته است: «نه گریه میتانستم و نه حق شکایت داشتم. از نگاه آنها مه جرم کرده بودم و جزایی که بریم داده میشد، حقم بود.»
سمانه و مادرش تنها زندگی میکردند. مادر سمانه سرپرست خانه بود و شوهرش قبلا فوت کرده بود.
رسانهی رخشانه موفق شده با یک شاهد این ماجرا هم صحبت کند. مردی که حالا ۶۲ ساله است و در آن زمان در همسایگی سمانه زندگی میکرد.
در این گزارش از او با نام مستعار احمد نام برده میشود. احمد گفته است: «نزدیکای شام بود که د کوچه سر و صداها بلند شد. کلگی {همه} میگفتند دختر فلانی را با یک بچهی اوغان گیر کردند و طرف مسجد میرفتند. من هم از کنجکاوی کتشان گد شدم و رفتم.»
جزئیاتی که به خاطر احمد مانده این است: «ملا از کاکای سمانه خواست هرچه زودتر به قضیه رسیدگی کند وگرنه مردم اقدام خواهند کرد. یکی میگفت اگه ضمیره کوچ نکنه، خانهشه آتش میزنه، یکی گفت بودنش بسته {تمام} کوچه و منطقه ره فاسد میکنه، به مادر و دختر یک بار هم فرصت گپ زدن ندادند. آخر هم رای به همین شد که او زن بیچاره از اینجا برود.»
به گفتهی احمد، تعصبات، باورهای سنتی و نگاههای بدبینانه نسبت به زنان، خصوصاً زنان بیسرپرست، در این محل از قبل وجود داشته و همچنان پابرجاست.
حتا پیش از طالبان، زنان سرپرست خانواده در افغانستان زندگی سختی داشتند. مثل دست و پنجه نرم کردن با فقر، نگاههای آزاردهنده اجتماعی و قوانین دستوپاگیر.
با حاکمیت طالبان، وضعیت زنان به طور کل، بویژه زنان سرپرست خانواده در افغانستان بدتر هم شده است.
برنامهی جهانی غذای سازمان ملل (WFP) در افغانستان در ماه سرطان امسال اعلام کرده است که دو سوم خانوادههای تحت سرپرستی زنان در افغانستان توانایی فراهم کردن غذا را ندارند.
ضمیره [نام مستعار] ، ۵۴ ساله مادر سمانه است. او ۱۴ سال قبل زن جوانی بود که با چهار دخترش بهتنهایی زندگی میکرد.
او میگوید، دخترش قربانی اتهام ناروایی شد که مجبور شد سالها مثل یک گناهکار زندگی کند.
او در مورد فرهنگ آزار دهنده اجتماعی نسبت به زنان سرپرست خانواده میگوید: «چون مرد بالای سرم نداشتم زیاد گپها شنیدم، زنها بینشان میگفتند اگه از کوچهِ ما نرود مردان ما ره گمراه میکنه، مردانشان هم میگفتند خانهای که در آن مرد نباشه، فاحشهخانه است.»
برای سمانه هم هرگز تصویر آن روز مادرش در گوشهی مسجد و زیر نگاههای سنگین مردان محو نشده است. با گریه میگوید آن روز مسجد پر از مردان بود و نگاهها از هر سو به او دوخته شده بود. صداها را بهدرستی نمیشنید و تنها تصویری که در برابر چشمانش مانده، چهرهی گریان مادرش است.
مادر سمانه مدعی است یکی از مردانی که دخترش را تا مغازه تعقیب کرده بود، چندینبار از او درخواستهای غیراخلاقی کرده بود. «مرد همسایه چندینبار، مستقیم و غیرمستقیم از من خواسته بود تا صیغهاش شوم. حتی یکی از زنهای همسایه را به خانهام فرستاده بود تا پیشنهادش ره قبول کنم.»
۱۴ سال است که نگاهها همچنان به سمانه مثل یک گناهکار است. بستگاناش هنوز با او قطع رابطه کردهاند: «هیچجا رفته نمیتوانم، حتی خانهی مادرم. یک عید تصمیم گرفتم بروم خواهرهایم را ببینم، خسرمادرم گفت میروی که باز لندهبازی کنی؟»
داستان زندگی سمانه، یادآور رویدادهای زیادی است که در افغانستان رخ داده و از زنان قربانی گرفته است. مثل قتل فجیع فرخنده ملکزاده در مرکز شهر کابل، به دست مردان خشمگینی که ادعا میکردند او قرآن را سوزانده است.
سمانه هم به رسانهی رخشانه گفته است، روزی که مردان او را به مسجد بردند، نگران بود که همانجا کشته شود: «چرا هیچکس نپرسید حقیقت چه بود؟»

