زحل آزاد
به دیدار فرشته در خانه یکی از همسایههایش رفتم. پشت چرخ خیاطی کهنهای نشسته و شتابزده مشغول دوخت پوش برای تشک و بالشت بود. صدای چرخ خیاطی با کلمات او در هم میآمیخت. از زندگی پر خشونتی حرف میزد که هرگز نقشی در انتخاب آن نداشته است.
این روایت، حکایت زندگی فرشته (نام مستعار)، زن ۲۷ سالهای است که به مناسبت کمپاین ۱۶ روزه خشونت علیه زنان به نشر میرسد. فرشته قربانی «ازدواج بدل» است؛ زنی اصالتا از ولایت غور افغانستان که پس از سالها تحمل رنج و مشقت، امروز میان دو انتخاب دشوار گیر مانده است: طلاقی که او را از دیدن فرزندانش محروم میکند و ماندنی که هر روز آن با خشونت میگذرد.
فرشته قصهاش را از سالها قبل آغاز میکند؛ زمانی که ۱۹ سال داشت و تازه صنف دوازدهم را تمام کرده بود. در یکی از روزهای سرد خزانی سال ۱۳۹۷، پدرش تصمیم گرفت خانهی یگانه پسرش را آباد کند، اما پولی نداشت و ازدواج بدل تنها گزینهای بود که به ذهنش رسید. او را با یکی از دختران اقاربش معاوضه کرد، بدون آنکه حتی یک بار نظر فرشته را بپرسد.
ازدواج بدل در بسیاری از نقاط افغانستان رایج است و خانوادهها از آن برای حل مشکلات مالی یا اختلافات استفاده میکنند. در این سنت، عموما دختران بدون رضایت خود میان دو خانواده مبادله میشوند.
فرشته میگوید خانوادههای دو طرف خیلی زود مراسم عروسی را برگزار کردند و آنها تنها یک ماه نامزد ماندند؛ ماهی که هر روزش با اشک و گریههای او گذشت. با این حال، هیچکس به مخالفتهای فرشته توجه نکرد: «پیش پدر و برادرم التماس کردم و گفتم بدبختم نکنید، اما کسی گوش نکرد. یک ماه تمام خون دل خوردم و گریه کردم تا شاید این ازدواج سرنگیره اما بی فایده بود.»
به گفتهی فرشته، چرخهی خشونت در زندگی مشترکش از ماههای نخست ازدواج آغاز شد. او میگوید حتی با کوچکترین بهانه از سوی شوهرش ناسزا میشنید و گاهی مورد لتوکوب قرار میگرفت.
فرشته با مهارت پارچهی دم دستش را زیر سوزن میگذارد و با حرکتی روان و سریع، دستهی چرخ خیاطی را میچرخاند؛ هر ضربهی سوزن گویی داستان سالها رنج و صبرش را بازگو میکند. آهسته میگوید: «شاید کسی باور نکنه، اما در هفت سال زندگی مشترک حتی یک بار هم شوهرم به من لباس یا کفش نو نخریده. همیشه کهنههای خواهرش را میپوشم و باز هم راضی نیست.»
او اضافه میکند: «دو یا سه ماه بعد عروسی، در هفتههای اول حاملگیام خواستم در غور به خانه مادرم بروم، اما شوهرم اجازه نداد. وقتی مخالفت کردم، چنان لتم کرد که نگو. بهانهاش این بود که برادرت خواهرمه اجازه نمیده یا اگه بروی، با حرفهایشان مغزت ره میشوین.»
دو سال پس از ازدواج، برادرش زن خود -که بدل فرشته بود- را به دلیل نازایی طلاق داد. این امر باعث شد اقدامات خشونتبار خانواده شوهر نیز علیه فرشته شدت یابد؛ لتوکوبها بیشتر شد و فشار روحی و جسمی او افزایش یافت.
فرشته با گریه شرح میدهد: «مادرشوهر و بچههایش {پسران} همیشه قهر خوده سر من خالی میکنن، لباسهایشان ناشسته یا اوتو زده نباشه، فحش و دشنام میشنوم. نان دیر شوه، با هر چیزی که دم دستشان باشه، مره میزنن.»
او جای سوختگی در قسمتی از بدناش را نشان میدهد که هرچند تازه نیست اما گواه یک زخم عمیق است. فرشته میگوید: «یک بار نمیدانم سر چه با ایور کلانم بحث کردم، او با چایبر آب جوش به من حمله کرد و یک ماه تمام از درد سوختگی آرام نداشتم. کلشان میگن برادرت زنشه طلاق داده، با آبروی ما بازی کرده یا خانوادهات دختر ما را اذیت کرده و… کافیه یک خطای کوچک کنم تا سرم بریزن و دل شانه خالی کنن.»
محل دقیق آسیب بدنی فرشته به دلیل ترس از شناسایی در این گزارش نیامده است.
فرشته آرزو داشت، دانشگاه بخواند و سیاست بیاموزد. اما هرگز به این آرزوی خود نرسید: «شوهرم میخوایه طلاقم بده، اما من نمیتوانم. تمام این سالها فقط بخاطر اولادایم تحمل کردم؛ حالا چطور از آنها دل بکنم؟ گرسنگی و تشنگی کشیدم، لت خوردم، مثل یک کلفت در خانه خسرم کار کردم و حتی یک بار شکایت نکردم، فقط بهخاطر اولادهایم.»
گاهی از شدت گریه نمیتواند صحبت کند: «تقریباً دو ماه پیش، خسر و خشویم به شوهرم گفتن باید قصد خواهرت ره از او خانواده {برادر فرشته} بگیری و برو زنت را طلاق بده. از همان روز تا حالا نه شب خواب دارم و نه روز قرار. هر بار که به دخترم نگاه میکنم و فکر میکنم اگه نباشم چه به سرش خاد آمد، دیوانه میشوم.»
فرشته میگوید شوهرش تهدید کرده: «میگه طلاق شد که طلاق، نشد هم یا اوقدر لتوکوبت میکنم و شکنجه میدمت که خانوادهات هم به گریه بیاین، تو باید رنج بکشی تا پدر و برادر بی غیرتت د عذاب باشن.»
نازنین (نام مستعار)، ۵۲ ساله و همسایه فرشته، در صحبت با رسانه رخشانه میگوید بارها شاهد بدرفتاری خانواده شوهر فرشته بوده است.
او که همسایهی دیوار به دیوار فرشته است، شرح میدهد: «خشوی فرشته همیشه سرش غُر میزنه و با صدای بلند دشنامش میته. زن بیچاره از خانه بیرون نمیشه و یگان وقت د کوچه میبینمش که چوب میشکنانه و یا بخاری میتکانه.»
نازنین به رسانهی رخشانه گفته است: «یک روز، سر چاشت بود که سر و صدای شوهر فرشته بلند شد، دیدم فرشته روی حویلی افتاده بود و شوهرش با مشت و لگد بجانش چسپیده بود. هم لتش میکد و هم ناسزا میگفت. همیشهی خدا کم بخته آزار میدن.»
فرشته همراه با سه کودکاش که هنوز در سنین پایین قرار دارند در زیرزمینی نمناک در یک محله فقیرنشین در کابل زندگی میکنند؛ در قسمتی از خانه که انباری و محل نگهداری وسایل اضافی است. هر روز صبح زود بلند میشود و تا دیر وقت شب، به قول خودش، بی هیچ امتیازی به خانواده شوهر خدمت میکند.
فرشته، مانند هزاران زن دیگر، در جامعهای زندگی میکند که هر گامش زیر نظر است و حق انتخاب برایش محدود شده است. او میان تحمل خشونتی که هر لحظه او را خسته و زمینگیر میکند و جدایی از فرزندانی که تنها دلخوشیاش هستند، ناگزیر است.

