ملیحه افضلی
نام من لیمه «امیری» است، ۲۵ ساله و از شهر کابل. در یک خانوادهی ششنفری با زندگی متوسط بزرگ شدم. پدرم کار آزاد دارد و مادرم خانم خانه است. ما نه فقیر مطلق بودیم، نه مرفه؛ همیشه نان سر دسترخوان برای خوردن داشتهایم. در دانشگاهِ کابل، در رشتهی «تاریخ علوم اجتماعی» درس میخواندم. رسیده بودم به سال آخر، به جایی که همهچیز به نتیجه میرسید. پایاننامهام را نوشته و آمادهی دفاع بودم؛ روزهایی که قرار بود آرزوهایم را از کاغذ به واقعیت تبدیل کنم، کابل سقوط کرد.
طالبان آمدند، دانشگاه بسته شد و همه چیز تمام شد. درد روزی که ما را از دانشگاه بیرون کردند و جلسهی دفاع پایان نامهام لغو شد را هرگز فراموش نمیتوانم. نه فقط من؛ بلکه هزاران دختر مثل من.
بعد از همان روزی که دروازه دانشگاه را به روی ما بستند، دستکم یک ماه خودم را در خانه زندانی کردم. نمیتوانستم غذا بخورم و حتی تلیفونم را کنار گذاشته بودم. نمیخواستم دیگر خبر ببینم یا چیزی در شبکههای اجتماعی بخوانم. نه با کسی حرف میزدم، نه بیرون میرفتم. دلم مرده بود.
بعد از گذشت یک ماه، یکی از دوستان فعال مدنی به سراغ من آمد. مرا با خودش به جایی برد که گروهی از دختران شجاع کابل جمع بودند. همه مثل من پر از درد تبعیض، نابرابری و ستم طالبان بودند که نمیخواستند ساکت بمانند. من هم به جمع آن دختران دردمند پیوستم. با همان جمع، مبارزه را شروع کردم. مبارزهای که فقط برای خودم نبود؛ برای همهی دخترانی بود که دیگر اجازه نداشتند روی مکتب و دانشگاه را ببینند.
اولینبار که در یک برنامه اعتراضی شرکت کردم، در ۳۰ آگست و در دومین سال حاکمیت سیاه طالبان بود. روز شنبه، در شهر نو کابل صدا بلند کردیم، شعار دادیم و زیر نگاههای سنگین تفنگداران طالبان فریاد سر دادیم. اما طالبان با خشونت جمع مارا سرکوب کردند. لتوکوب کردند. پای من زخمی شد و مدتی نتوانستم در برنامههای دیگر شرکت کنم. هنوز هم نشان همان زخم را با خود دارم. اما بعد از اینکه خانه آمدم، احساس راحتی، قدرت و آرامش میکردم. زیرا توانسته بودم چشم در چشم طالبان، علیه آنها فریاد بکشم.
برنامهی بعدی، پیش دروازهی دانشگاه کابل بود. مثل هربار دیگر، طالبان به آنجا هم حمله کردند. یکی از دوستانم که حامله بود، بچهاش را از دست داد. صحنهای بود که هیچوقت فراموش نمیکنم. اما اینهمه خشونت باعث نشد ما متوقف شویم. ما شروع کردیم به فعالیت در خانهها؛ چون دیگر اجازه راهپیمایی در جاده نبود و طالبان با خشونت تمام عیار خیابانها را از ما گرفته بودند.
روزی، به بهانهی سالروز تولد دوستم، خانهاش رفتیم. کیک خریدیم، ظاهراً برای جشن بود، اما در اصل، برای برنامهی «هشتم مارچ» آماده میشدیم. اما یکی از همسایههای دوستم که با طالبان همکار بود، جمع ما را به طالبان گزارش داد. ناگهان جنگجویان طالبان به خانه محل تجمع ما ریختند. همهی ما را گرفتند. فریاد زدند، توهین کردند و به زندان بردند. شمار ما به هشت نفر میرسید.
دو روز تمام، در زندان طالبان بودیم. یکی از دوستانم پایش در برخورد با رنجر نظامی طالبان به شدت زخمی شده بود. خونریزی شدید داشت. دیگری را چنان لتوکوب کردند که حد نداشت. دو سه نفر از دختران را از موی سرشان چنان با شدت کشیده بودند که موهای آنها به صورت بستهای کنده شده بود. دست و پایشان را بسته بودند. خود من از لحاظ روانی بههم ریخته بودم. احساس میکردم دیگر تحمل ندارم. وقتی به خانوادهام زنگ زدم، شوکه شدند. هیچکدام نمیدانستند کجا هستم.
آمدند، گریه کردند، عذر و زاری کردند و به طالبان وعده دادند که دیگر من در هیچ برنامهای شرکت نخواهم کرد. مرا آزاد کردند، اما این پایان زخمها نبود. برای من، تازه درد اصلی آغاز شده بود.
ما در خانهی بابهام (پدرکلانم) زندگی میکردیم، با کاکاها و خانوادههایشان. وقتی برگشتم، کاکایم تهدید کرد که باید کشته شوم؛ چون ما از قوم پشتون بودیم و برای ما آبرو و عزت مهمتر از همه چیز بود و کاکایم میگفت: «آبروی خانواده را بردهای…دختر که به جاده برود، فریاد بکشد، دست طالبان بیفتد، دیگر بیعزت است.»
حتی پدرم هم که همیشه کنارم بود، ناراحت شد. گفت: «تو زندگی مرا خراب کردی.» ولی با اینکه دل شکسته بود، جانم برایش مهمتر بود. برای اینکه من زنده بمانم، از آن خانه کوچ کردیم. رفتیم خانهی کرایهای، جای ساده و کوچک، اما امنتر برای من. مدتی اجازه نداشتم از خانه بیرون بروم. حتی تا کوچه هم نمیتوانستم بروم. بستگان دیگر هیچ رابطهای با ما ندارند. همه پشت سرم حرف میزنند و به من دختر بدنام لقب دادهاند، نه قهرمان. اما من پیش خود قهرمان هستم. زیرا خوب میدانم که چرا ایستادهام، برای چه و با جرات. فقط مادرم همیشه مدافع من بوده و پشتم ایستاده است. هرچند او هم گاهی نگران است و میگوید نرو، اما خودش میفهمد چرا ادامه میدهم.
بعد از آن، برنامهها را پنهانی ادامه دادم. وقتی پدرم سر کار میرود، من از خانه بیرون رفته در خانهی دوستانم برنامه میگیریم. چند روز پیش هم برنامه داشتیم. بارها و دوباره گرد هم خواهیم آمد و علیه سیاستهای زنستیزانهی طالبان فریاد خواهیم کشید.
من هیچوقت نمیتوانم آرزوی روزی را که قرار بود از دانشگاه فارغ شوم، فراموش کنم؛ روزی که فکر میکردم شروع تازه در زندگیام است. اما من هنوز زندهام و تا وقتی نفس دارم، به مبارزهام ادامه میدهم. حتی اگر دوباره زندانی شوم. حتی اگر تنها باشم. حتی اگر دیگران مرا «بدنام»بنامند، من میدانم که برای حق خودم ایستادهام.
یادداشت: مسوولیت محتوای یادداشتها و مطالب ارسالی به رسانهی رخشانه بر عهدهی نویسندگان آنهاست.

