کرشمه نادر (نام مستعار)
چهار سال از عمرم که میتوانست به داشتن یک مدرک دانشگاهی، آینده و ایستادن روی پای خودم ختم شود؛ به انتظار، فرسایش و پوسیدن در گذر زمان گذشت.
اگر طالبان دروازه دانشگاه را نبسته بودند، امروز یک قدم به موفقیت نزدیک بودم و اکنون از دانشگاه فارغ شده بودم.
من با دشواریهای زیاد تازه مکتب را تمام کرده بودم، منتظر ورود به دانشگاه بودم که شهر مزارشریف بدست طالبان افتاد. خانوادهام تا پیش از طالبان هرکس سرگرم کار خود بودند. برادرم در کنار درس، به فعالیتهای اجتماعی سرگرم بود. پدر و مادرم در دفاتر خارجی کار میکردند. وقتی بوی ظلمت در کوچهها پیچید، خانهی ما دستخوش تحول بزرگ شد.
نوشتن از آن روزها دشوار است، من نمیتوانم جملات را کنارهم بگذارم تا آن وضعیت دشوار را تعریف کنم. پس از حاکمیت طالبان، آن خانواده خوشحال و سر زنده، همه به یکبارگی در یک سیاهچال بزرگ از ناامیدی فرورفتند. مادرم تصمیم گرفت من و دو برادرم به طور قاچاق به ایران برویم. ولی من نمیخواستم وطنم را ترک کنم.
مادرم زیورآلاتش را فروخت تا سه نفر از افغانستان بیرون شویم؛ من و دو برادرم. اما به دلیل ترس از این که دختران در مسیر قاچاق، بیشتر آسیبپذیر هستند، تصمیم به این شد من بمانم، پس از این تصمیم خیالم راحت شد. دو برادرم که امید چشم مان بود با ناامیدی و دلی پر از اندوه رخت سفر را بستند و وطن را ترک کردند. پدرم آن روز گریه کرد؛ گریهای خاموش، شبیه مردی که ستون خانهاش فرو ریخته باشد. ما داشتیم با دلی پر از اندوه این صحنه را تماشا میکردیم.
اما اکنون که این مطلب را مینویسم، چهار سال از حاکمیت طالبان گذشته است. چهار سال است که دختران از حق آموزش محروم شدهاند. روشن نیست این وضعیت تا چه زمانی ادامه پیدا خواهد کرد. کورسوهای امید هر روز بیشتر در محاق میرود.
پس از مدتی، ویدیویی بدستم رسید. ویدیوی از برادرانم در مرز وطن و ایران . دو برادر با پیراهن خاک زده، با صورت خزان و پیر شده. در ویدیو قاچاقبر به زبان بلوچی که جملاتش به سختی فهمیده میشد، میگفت اینها گروگان گرفته شدهاند باید پول پرداخت کنید.
هرچه تلاش میکردم که این ویدیو را پنهان کنم، تا پدر و مادرم با خبر نشوند که چه بر سر فرزندانشان آمده، موفق نشدم. پدرم مثل کودکی که مادرش را از دست داده باشد، گریه میکرد. وضعیت آن شب را با واژهها نمیشود توصیف کرد. آن شب من و خانوادهام تلخی زندگی زیر حاکمیت طالبان را بیشتر حس کردیم. سه ماه گذشت، تا برادرانم از آن وضعیت نجات پیدا کنند و وارد خاک ایران شدند.
با فکری بیانتها و ترسی که هرگز تمام نشد، روزی تصمیم گرفتم که به دانشگاه بروم. در مسیر راه ترس داشتم. خودم را رساندم به دروازه دانشگاه بلخ؛ برگه ثبتنام را گرفته خودم را ثبت کردم . محیط شهر و محیط دانشگاه خیلی خاص و عجیب بود.
مجبور شدم روز اول با لباس بلند سیاه وارد دانشگاه شوم، اما ذهنم هنوز رنگ داشت. دانشگاه برای من آخرین تکهی نور بود. در کنار تحصیل، با چند جوان از ولایتهای مختلف نهادی کوچک و بیجواز به نام «بنیاد لبخند» ساختیم و به کودکان دستفروش شهر کمک کردیم.
در میان محدودیت طالبان، دانشگاه رفتن هر روز سختتر میشد .هر روز با شکنجه روحی وارد دانشگاه میشدم. محیط پر از رنج و اندوه عمیق شده بود. دختران زیادی بودند که سهم شان هر روز یکی به دلیل نپوشیدن ماسک، دیگری به دلیل نمایان شدن یک تار موی،شلاق طالبان بود. دروازه دانشگاه را بسته میکردند صرف بخاطر اینکه دختری چادر رنگی به سر داشت. به جرم رنگ حجابشان تحقیر و تنبیه میشدند و طالبان اصرار داشتند که این حجاب باید رنگ سیاه داشته باشد.
این فقط بهانه بود و میخواستند دروازه دانشگاه را برای همیشه به روی دختران بسته نگهدارند. میگفتند ستم روا داریم تا خودشان دست بردارند. ولی دختران سرکش بودند و این ستم را هم قبول نمیکردند.
با وجود این ظلمت و تاریکی، دو سمستر را به پایان رساندم. امتحانات سمستر پایانی یک ساله را تمام کردیم که ناگهان خبر تلخی به گوشمان رسید. دانشگاه بهروی دختران بسته شد.
رنگ از صورتم پرید و فریادی از ناباوری از گلویم بیرون آمد. من تازه داشتم دوباره زنده میشدم، اما باز زندگی را از من گرفتند. امروز چهار سال از آن روز گذشته است. اگر دانشگاه باز میماند، من و همدورههایم امروز فارغ میبودیم. اما در سرزمینی که دانشگاه میمیرد، انسانها زودتر از رویاهای شان دفن میشوند.

