رابعه محمدی
حدود پنج سال قبل وقتی طالبان قدرت را به دست گرفتند، من صنف پنجم مکتب بودم. در رخصتی تابستانی بودم که طالبان اعلام کردند دختران بالاتر از صنف ششم تا «امرثانی» در خانه بمانند. امیدم را برای به پایان رساندن دورهی مکتب، از دست دادم. مطابق پالیسی طالبان من توانستم تا صنف شش به مکتب بروم.
اما دست از تلاش بر نداشتم؛ پس از آن به صورت پنهانی در یک مرکز آموزشی، به دور از چشم طالبان به درسهایم ادامه دادم و تا صنف نهم رسیدم که دوباره مسیر رفتن به مکتب به رویم بسته شد.
هر روز به صورت پنهانی به مکتب و مراکز آموزشی میرفتم و روزهایم با دوستان و استادانم بسیار خوش میگذشت.
مضامین مکتب را میخواندم، زبان انگلیسی میآموختم.
این بار تنها ممنوعیت مکتب نبود، بلکه ترس از بازداشت شدن توسط نیروهای طالبان نیز بود. روز نوزدهم ماه جولای ۲۰۲۵ بود، در منطقه ما خبر رسید که نیروهای امر به معروف طالبان دختران را از جادهها بازداشت میکنند.
این خبر ترس زیادی در میان خانواده ما ایجاد کرد. پدرم گفت که دیگر نباید از خانه بیرون شوم. من تلاش میکردم پدرم را قناعت بدهم که از خودم حفاظت میکنم و باید پنهانی به درسهایم ادامه بدهم. اما پدرم از ترس قوانین طالبان من را کاملا محدود کرده بود. این محدودیت ۱۲ روز دوام داشت. در این ۱۲ روز زندگی برایم بی معنی شده بود، دوازده روزی که هر روزش برایم مانند سال میگذشت و تحمل هر ساعتاش مثل ماندن در هوای سرد در بیرون از خانه بود.
دوازده روز شده بود که بوی هوای تازه به مشامم نمیرسید و احساس میکردم نفسم در سینهام حبس شده بود. دوازده روز بود که غذا برایم طعم نداشت و خنده از روی لبانم محو شده بود و هر روز در کنج خانه بیصدا گریه میکردم.
آرزو میکردم که کاش این یک خواب بود. کاش یک کابوس بود، اما این واقعیت داشت. من نمیتوانستم روی چوکیهای مکتب بنشینم و بیاموزم.
هر روز صبح که از خواب بیدار میشدم چشم و گوشم به طرف پدرم بود و منتظر بودم که به من بگوید تو میتوانی به درسهایت ادامه بدهی. اما هر چه قدر منتظر میماندم این اتفاق نمیافتاد، گریه میکردم و این سوال را از خودم میپرسیدم آیا دختر بودن جرم است؟ گناه ما چیست که این گونه زندانی شدیم؟
شاید باورتان نشود که محدودیتهای طالبان و ترس پدرم بخاطر حفظ «آبرویش» زندگی را برایم سخت کرده تا جایی که خود را در یک عالم خالی از آرامش میبینم که زندگی برایم دیگر معنی ندارد.
سخت است بگویم که من هیچ دلیلی برای ادامه زندگی ندارم. من باید حافظ آبرو و عزت پدرم باشم و و پدرم بخاطر ترس از قوانین طالبان، فکر میکند تنها چهار دیواری خانه از من میتواند محافظت کند.
با وجود این که من شانزده ساله هستم و احساس میکنم که بزرگ شدهام ولی معنای زندگیام را نیافتم، امروز دیگر نمیتوانم تعریفی از زندگی داشته باشم. سختیهای زندگی انگار خیلی بالای ذهنم فشار آورده. ترس از طالب، ترس از حفظ آبروی خانواده و پدرم.
من دیگر فرصتی برای بیرون رفتن ندارم. دیگر دلم برای مکتب رفتن پر پر نمیزند، دیگر نمیخواهم چیزی بشنوم.
این روزها در منطقه ما، همه جا خالی از زن و دختر است، نه فضای مکتب دختری در خود دارد، نه زنان میتوانند آزادانه به بازار بروند. ما در کشوری هستیم که دختران دیگر حق ندارند صدای شان را بلند کنند.
این مشکلات مانند یک بغض گلویم را میفشارد، اما قلم به دست گرفتم تا آن را بنویسم و با شما هم شریک سازم تا از دردهای ناگفته خود و همنسلانم به شما گزارش بدهم. از این که هیچ کس دیگر صدای ما را نمیشنود.

