بهار ابراهیمی
انسان بعضی خبرها را که میشنود، نمیتواند چیزی بگوید. انگار تمام کلمات از ذهنش فرار کرده باشند. خبر انفجار مکتب «شمع هدایت» برای من همینگونه بود. وقتی این خبر را شنیدم قلبم فشرده شد. نمیدانستم چه بگویم. نمیدانستم از کجا شروع کنم. فقط به کودکانی فکر میکردم که هر روز با هزار امید و آرزو به آن مکتب میرفتند.
برای همین کودکان، زمانی در مکتب شمع هدایت انگلیسی درس میدادم. هنوز هم وقتی نام آن مکتب را میشنوم تصویر صنفهای کوچک و چهرههای معصوم دانشآموزان در ذهنم زنده میشود. دختران و پسرانی که با شور و شوق برای یاد گرفتن میآمدند. لبخند، پرسشگری و حتا بازیگوشیهایشان را هنوز به خوبی به یاد دارم. هر کدامشان رویایی در سر داشتند. یکی میخواست داکتر شود. یکی معلم، دیگری میگفت، میخواهد انجینیر شود. بعد از یک ماجرای شخصی دیگر نتوانستم به آموزگاری ادامه دهم. اکنون روزهای زیادی گذشته است. اما همیشه این سوال در ذهن من بود که آیا هنوز هم رویاهایشان را دنبال میکنند.
چند روز پیش وقتی خبر انفجار را شنیدم احساس عجیبی داشتم. قلبم پر از نگرانی شد. بعد خبر دیگری شنیدم که بیشتر از همه مرا شکست، فهمیدم یکی از دانشآموزانم در آن انفجار زخمی شده است. همان لحظه انگار چیزی در درونم فرو ریخت. بارها و بارها این خبر را در ذهنم مرور کردم. باورش سخت بود. کودکی که روزی روبه روی من مینشست و انگلیسی یاد میگرفت، حالا زخمی شده بود. کودکی که باید مشغول درس خواندن میبود، حالا درد زخمهایش را تحمل میکند.
وقتی معلم باشی رابطهات با شاگردان فقط در حد درس دادن نیست. شاید خیلیها فکر کنند معلم فقط چند ساعت درس میدهد و بعد همه چیز تمام میشود. اما حقیقت این است که هر دانشآموز بخشی از قلب یک معلم را با خود میبرد. معلم موفقیت شاگردش را موفقیت خودش میداند. ناراحتی شاگردش را ناراحتی خودش میداند. به همین دلیل وقتی شنیدم یکی از شاگردانم زخمی شده است، احساس کردم بخشی از وجود خودم آسیب دیده است.
از آن روز مدام از خودم میپرسم چرا باید مکتب جایی باشد که کودکان در آن آسیب ببینند. چرا باید جایی که برای آموزش ساخته شده است با ترس و خون و درد همراه شود. چرا باید کودکانی که فقط برای یاد گرفتن آمدهاند قربانی شوند. هیچ کس نباید در مکتب جانش را از دست بدهد. هیچ کودکی نباید با ترس وارد صنف شود. هیچ پدر و مادری نباید نگران بازگشت فرزندش از مکتب باشد. هیچ معلمی نباید خبر زخمیشدن شاگردش را بشنود. اینها ابتداییترین حقوق انسانیاند. حقوقی که نباید از هیچ کودکی گرفته شوند.
گاهی احساس میکنم کودکان افغانستان بیش از حد رنج کشیدهاند. آنها بارها شاهد اتفاقهایی بودهاند که هیچ کودکی نباید تجربه کند. آنها بارها مجبور شدهاند در شرایطی زندگی کنند که پر از نگرانی و ناامنی بوده است. با این حال باز هم درس خواندهاند. باز هم تلاش کردهاند. باز هم امیدشان را از دست ندادهاند. همین موضوع است که همیشه مرا تحت تاقیر قرار میدهد.
وقتی خبر زخمی شدن شاگردم را شنیدم اولین چیزی که به ذهنم آمد این بود که اکنون چه احساسی دارد. آیا میترسد؟ آیا درد میکشد؟ آیا دوباره میتواند با آرامش به مکتب برود؟ آیا رویاهایش همچنان زندهاند؟ این سوالها مدام در ذهنم تکرار میشوند و هیچ پاسخی برای آنها ندارم.
من نمیدانم آینده چه خواهد شد. اما میدانم که هیچ انفجاری نباید بتواند حق آمورش را از کودکان بگیرد. هیچ خشونتی نباید بتواند چراغ امید را در دل آنها خاموش کند. کودکان حق دارند در امنیت درس بخوانند. حق دارند برای آینده خود برنامه داشته باشند. حق دارند بدون ترس زندگی کنند.
امروز قلبم برای تمام کودکانی که در آن حادثه آسیب دیدهاند درد میکند. قلبم برای خانوادههایی که روزهای سختی را سپری میکنند درد میکند. قلبم برای معلمانی که شاهد رنج شاگردانشان هستند درد میکند و بیشتر از همه قلبم برای دانشآموز خودم درد میکند. کودکی که روزی در صنف من مینشست و حالا زخمی شده است.
من نمیدانم آیا او این نوشته را که در واقع نامهی من به او است را خواهد خواند یا نه، اما اگر روزی این کلمات به او برسد میخواهم بداند که هنوز هم به یادش هستم. هنوز هم برای سلامتیاش دعا میکنم. هنوز هم آرزو دارم دوباره با لبخند به مکتب برود. دوباره کتابش را در دست بگیرد. دوباره برای آیندهاش رویا بسازد. چون او و تمام کودکان دیگر سزاوار زندگی بهتر اند.

